تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

شروع دوباره...... روز از نو روزی از نو

نوشته های سمیرا

سلامممممممممممممم

خدای من.... این وبلاگ شده یه وب متروکه......

میخوام شروع کنم به نوشتن....

میخوام بنویسم و خاطراتمو ثبت کنم......

شاید این دوتای دیگه ننویسن ولی من مینویسم....

پست آخر واقعا پست آخر بود.... ولی دیدم نمیتونم از این وب و خاطراتی که دارم دس بکشم.....

خدایا کمک کن تا بنویسم..............

از همه ممنونم..............

مرسی که فراموشمون نکردید....

دوستون دارم دنیا دنیا

میام دوباره... ولی دست پر

شب بخیر

پایان و پست آخر

سلام به همگی...........

نمیدونم چم شده اینقدر تند تند آپ میکنم!!.....

حالم خوب نیست... بهترین دوستم،بهترین یارم،بهترین همدمم از دست من ناراحته.... بهترین کسی که تا به حال که نزدیک 9 ساله با همیم از دستم ناراحته...... اوونم همشه همش به خاطر این وب لعنتیههه..... هزار دفعه به خودم گفتم که برای چی مینویسم..... الان میبینم آره واقعا وقتی این نوشته هام باعث شده دوست عزیز تر از جونم ناراحت بشه برای چی باشه..... تصمیم گرفتم آرشیوشو پاک کنم!!.... البته نمیدونم عملیش کنم یا نه؟!؟..... حالم از خودم بهم میخوره....... من دیگه نمیتونم اونی باشم که اون فک میکرد.... میدونم دیگه بهم مثل سمیرای قبل عشق نمیورزه..... خدایا آخه چرا چشای من به روی خوبی های دوستام بسته شده بود..... چرا چشای من به روی خوبی آجی سمانه ام بسته شده بود و فقط وقتی ناراحت میشدم میومدم میگفتم..... آخه چرااااا..... منی که اینقدر بهش علاقه دارم...منی که اینقدر بهش عشق میورزم..... منی که اینقدر بهش افتخار میکنم..... منی که این همه برام مهمه و چقدر تو خفا و تنهاییم براش اشک ریختم جوریکه خودش متوجه نشده تا به حال چرا اینطوری کردم!؟؟!.... خدایا چرا من اینقدر بدم....چرا اینقدر بدی های ناچیز عزیزترینمو بیشتر از خوبی هاش میدیدم.... بدی هایی که همش مقصر خودم بودم..... خدایاااااا چرااا.........(و این اشکاس که همینطوری دارن میان پایین..... گوله گوله.... تمام این نوشته هام با اشک نوشته شده...... من طاقت ندارم ببینم یکی از من ناراحت شده باشه و مقصر خودم باشم.... خدایا چرا من اینطوری کردم با سمانه آخه چرااااااا)

امروز فهمیدم چقدر بدم و به این بدیم بیشتر پی بردم..... منی که طاقت ندارم یه نفر غصه بخوره چطور از دلم اومد صمیمی ترین دوستمو ناراحت کنم....... ای خدا..........

میخوام از این خونه برم............ میخوام برم جایی که تنها نوشته های خودم باشه و اینقدر بد بین نباشم به دیگران..... دارم تصمیم میگیرم از این خونه ی تنهاییم برم..... من جا نزدم به هیچ وجه ولی میخوام برم جایی که با سمانه بنویسم..... من تمام لحظاتمو با سمانه گذروندم..... من حالم ازخودم بهم میخوره.................... من میرم...... چقدر بد..... چقدر خوب...... میرم تا این وب بمونه یادگار....

ای خدا...........

سمانه ی گلم منو به خاطر تمام حرفای ناراحت کنندم ببخش..... من میرم جایی که دوتاییمون بنویسیم..... دیگه بسه این همه خودمو با حرفام گول زدم.... میرم جایی که توش بنویسم از با تو بودن......خودتم میدونی تمام لحظاتم سرشار ازتوئه....... من نمیخوام ناراحتت کنم........

منو ببخش............................. و دوباره اشک اشک اشک.....

سمانه ی گلم هیچ کس هیچ کس نمیتونه منو از تو دور کنه...... تو بهترین منی.....

امروز یکی از بدترین روزام بود....... من برای هیچ کدوم از دوستام اشک نریختم ولی برای تو میریزم....... من میریزم برات چون ارزششو داری......... سمانه دوست دارمممممممم به خدا راسته راسته......... حالم خوب نیست............ بغضی که تو گلومه داره خفم میکنه......... ولی اشکام همینطوری میان پایین ولی با این حال بازم سبک نمیشم..............سمانه میدونم که منو میفهمی.... سمانه جان......................... من دوستت خواهم ماند...............

ای خدا منو بکش........ واقعا از ته دلم میگم............ از خودم حالم بد میشه...... میرم از اینجا

شاید اومدمو گفتم کجام ولی میرممممممممممممممممم تا مزاحم کسی نباشم......

به خدای معبودم می سپارمتون...........

فعلا

آدما تقاص کاراشونو پس میدن!!

نوشته های سمیرا

سلام

خوبین؟اممممم من که خوبم! اینقده خوب که فکر پروژه رهام نمیکنه! همش نگران اینم که نکنه استاد گرام قبول نکنه!!! و اینکه کارآموزی رو چیکارش کنم؟!؟ ای خدا..... ولی با این اوصاف احتمال میدم خوب باشم!!

یه چند مدت بود مدام به خودم میگفتم حالا کو تا 10 اسفند!! ولی همینکه بهمن به سرازیری افتاد و دیدم ای داد بیداد داره تموم میشه یادم افتاد چقدر من پشت گوش انداختم!.... خیلی نگرانم... ولی با این حال ناامید نیستم.... میدونم که میشه.... فقط تو نمای پروژه مشکل دارم.... نمیدونم چطوری خوشگلش کنم؟!؟ چطوری بشه یه پروژه ی مشت!!....

امشب قصد نوشتن نداشتم ولی باید می نوشتم چون ماه عزیزم،داره تموم میشه.... گفتم بزا یه پست بزارم برای آخرین بار توی ماه بهمن سال 87.......

یه چیز دیگه اینکه فهمیدم چقده زود آهم میگیره!!(خودشیفته نشدما!!).... باور کنین راست میگم... این مصداق برای من الان واقعا راسته راسته همون که میگه:"هر که با من در افتد ور افتد" خوب هزاران مثال دارم بزنم ولی همینکه جدیدنا رخ داده رو میگم!!

سمانه جونم ناراحت نشیا... به خدا اون موقع خوب حرصم در اومد یه نگاه کردم دیدم داری میخندی اعصابم خورد شد و خدا یهو مصداق همون حرفه که هست" آتش بگیر تا ببین چه می کشم" رو برات عملی کرد... جون خودم اصلا یادم نبود ولی یادآوری کردی بهم!! امیدوارم ناراحت نشی از اینکه اینطوری شده.... ببخشید واقعا.... انشاالله زودی خوب شی خانوم خوشگل

خوب ماجرا از این قراره که سه سال پیش همین موقع ها بود فک کنم! بهمن 84. ما بعدازظهری بودیم(مدرسه می رفتم...سوم هنرستان)... داشتیم با سمانه و رضوانه از مدرسه میومدیم... از اونجایی که مدرسه خیلی دور بود مجبور بودیم با تاکسی رفت و آمد کنیم.... اون روز عصر که اومدیم از تاکسی پیاده شدیم... تاکسی چون مسیرش به ما نمیخورد ما رو تو تقاطع یه خیابون پیاده کرد...ما هم شاد و خندون پیاده شدیم تا بریم اونور خیابون.... چشتون روز بد نبینه... ما یکم رفتیم بالاتر... بعد خواستیم بریم اونور که یهو دیدم یه 206 اوشگل اومدو از پشت پام رد شد!!..... وای منو میگی... اون موقع ها چادر رو تازه سر میکردم... چادرم کشیده شد عقب... من اومدم چادرمو درست کنم و با دستم کشیدم جلو که دیدم سمانه و رضوانه دارن میخندن!!... منم عصبانی برگشتم به 206 که دوتا جوون توش بودن و اون کناری متوجه شده بود که پای بنده له شده و ماشین رو نگه داشتن(کلی شلوغ بود خیابون) گفتم بی شعور.... و اونا هم با چشای گرد داشتن نگاه میکردن.... پسره نامردی نکرد و بهم گفت ببرم دکتر! منم گفتم نه بی شعور.... وای اول که زیاد درد چندانی نداشت(چند ثانیه اول) پسره واستاده بود میگفت بزار برسونمتون... منم گفتم نه برید... اینجا بود که سمانه اینا باور کردن سمیرا مجروح شده!!  رضوانه اومده میگه سمیرا سرت چیزیش شده؟؟( نه اینکه چادرمو کشیدم جلو این طفلی فک کرده سرم خورده... آیکیو رضوانه..فک نکرد که چطوری کله ام بخوره به ماشین!!)... منم که درد داشتم گفتم نه و اون و سمانه بودن که دوباره ریز ریز میخندیدن(جای دلداری دادنشون!).. بعد رضوانه گفت سمیرا من چند شماره آخرشو یادداشت کردم!!(فک کرده بود فرار کرده) تو اون هیرو بیری ها نمیدونستم بخندم یه بزنم زیر گریه.... گفتم عزیز من خودم بهش گفتم بره نیازی نیست که شمارشو یادداشت کردی!.. بعد سمانه گفت خوب میزاشتی میرسوند ما رو... این وقت شب چطوری ماشین گیر بیاریم.بعدشم تا در خونه میبرد.... وای داشتم حرص میخوردم.... به زور رفتیم سوار مینی بوس شدیم(تاکسی نبود).... اونجا بود که دیدم عمق فاجعه کجاست.... اشکام داشتم همینطوری میومدن پایین.... اینقدر گریه میکردم!!بدون اختیار.... خیلی درد داشتم....با اون نور کم مینی بوس اومدم پامو ببینم چی شده که دیدم جورابم به پام چسبیده!! بعدش به زور جدا کردم(مجبور بودم)... بعدش دیدم ای داد بیداد فقط یه خراش کوچیکه...ولی نه از تو درد میکرد... ولی خوب چشم مردم به عقلشونه...تو اون لحظه معلم راهنماییم هم نشسته بود کنارم... میگفت سمیرا جان چی شده؟ منم یهو برگشتم گفتم اِ خانوم خ شمایید؟؟ ببخشین نشناختمون و دوباره گریه بود!! اونم گفت اشکالی نداره زمین خوردی؟(انگاری کوچول بودم!!)... سمانه ماجرا رو تشریح کرد و اونم کلی دلداریم داد ولی باز این رضوانه و سمانه ریز ریز میخندیدن!!... وقتی به ایستگاه رسیدیم و پیاده شدیم دیدم نخیر نمیتونم راه برم.... هم پشت پام اذیت میکرد هم اینکه پام تو کفشم نم نمک جا نمیشد!!.... پشت کفشمو کشیدمو لنگون لنگون رفتیم سمت خونه.... کوچه ای که داشتیم میرفتیم برق نداشت.... و منو سمانه کورمال کورمال داشتیم می رفتیم.... بعدش که به جای همیشگی رسیدیمو خداحافظی کردیم و هرکی سیه خودش.... اومدم خونه دیگه داشتم میمردم.... دیدم کسی نیست خونه!... وای حالا که سمیرا خانوم میخواست نازکنه کسی نبود!!.... پام به شدت درد میکرد و من اشکم میومد و سعی داشتم خودمو آروم کنم.... بعد نیم ساعت بابام اومد...کمی باهم حرف زدیم بعد بهش گفتم یه چی بگم؟؟ اونم گفت بگو!!از صبح که داشتی میگفتی اینم روش... گفتم مننننن! تصادف کردم!! همینطوری زل زد بهم و گفت چی شده؟؟گفتم تصادف کردم! گفت پس خونه ای؟؟(طفلی فک کرد باهاش شوخی میکنم... حال اومدین چطوری اومدم یهو گفتم!!)...گفتم ماشین زد بهم بعدش گفتم برو!! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت چیزیت شده؟؟سرت زمین خورده؟؟ گفتم نه از رو پام رد شدش.... (یادمه سمانه اینا میگفتن خوبه کلاس کارو حفظ کردی با 206 تصادف کردی!!و بهم دلداری میدادن که اگه ما بودیم پیکان میزد بهمون!! حالا ناراحت نباش با افتخار میتونی سرتو بالا بگیری و بگی یه 206 بهم زد!!).... گفت پاتو بزن بالا ببینم چی شده! منم گفتم فقط خراش کوچیکه...گفت بزن بالا بزار ببینم...منم مچ پامو نشونش دادم و بالای قوزک پامو.... گفت پات که خیلی ورم کرده... نکنه شکسته؟؟؟ گفتم نه.... بعد ماجرا رو توضیح دادم .... بعد بهم گفت چیزی نیست... یکم استراحت کن خوب میشه.... بعدش مامان اومد.... و دید شلوارمو تا کردم... گفت سمیرا کفشتو چرا اینطوری پوشیدی؟؟ گفتم چطوری؟؟ گفت مثل این لات های قدیمی پشت کفشتو انداختی!! گفتم پامو میزد منم اونطوریش کردم.. بعد اینکه لباساشو عوض کرد اومد پیشم و یهو گفت سمیرا پات ورم کرده کفش نمیرفته توش!! فک کنم در رفته! گفتم نخیر عزیز تصادف کردم!! مامانم اینقدر گریه کرد!! گفت چرا؟!؟ گفتم وا چرا نداره ماشین اومد گفت بزا بزنم بهت منم با کمال میل قبول کردم!! بعد آروم کردن مامان،مامان یادش افتاده که رنگ تو صورت بنده نیست... رفتش کلی آب قند آورد... بعد بانداژ رو پیچیدم دور پام.... وای شب نمی تونستم بخوابم.... دو تا پروفن خوردم و خوابم برد... صبح دیدم کفش تو پام نمیره.... به زور کردم تو پامو رفتم مدرسه.... هرکی منو میدید اظهار تاسف میکرد برام.... خیلی وضع پام بد بود.... بعد از دو هفته پام هنوز کوفتگی داشت..... ولی خوب بالاخره خوب شد.... ولی تا چند ماه کبودیش مونده بود!! الانم اگه بخوام از یه جایی بپرم و مجبور بشم به پام فشار بیارم احساس میکنم رگ پام کشیده میشه و کم میاد و اینقدر درد میکنه که نگوووووووو

خوب علت اینکه اینا رو گفتم این بود که سمانه خانوم چند روز پیش تهران تشریف داشتن!!... بعد تو بازار به امر خطیر تماشا کردن می پرداختن که یهو یه پرایدی میاد از روی پاش میره!!(برای من پای چپم بود برای سمانه هم همینطور!!)...بعدش ماجرای من تکرار میشه ولی با این اوصاف که این دفعه طرف حساب بچه تهران بود!!(توهین نمیکنما)..یه چندتا باره سمانه میکنه و میره!!(طرف بهش بر هم خورده که از روی پای یکی رد شده....عجب آدمایی پیدا میشن!! لااقل یه معذرت خواهی کوشولو) سمانه هم میره تو امامزاده حسن(سر راش بوده!!)... و کلی گریه میکنه..... دقیقا برای سمانه هم زخمی در پی نداشته و عمقی بوده.... سمانه ی گلم امیدوارم هر چه زودتر خوب شی..... اصلا دلم نمیخواست این اتفاق برات بیوفته.... هزار دفعه گفتم میری تو غربت هوای خودتو داشته باش!!... انشاالله خوب خوب میشی خانوم خانوما.....بوسسسس

این ماجرا رو برای این گفتم که جفتشون مثل هم بودن.... فقط مکان ها فرق میکرد.... اصلا هم آهی در کار نبوده(کاملا شوخی بود حرف اولم) ولی نمیدونم چرا بیشتر به این موضوع اعتقاد پیدا کردم که زمین گرده.... آدما هر کاری بکنن خدا بدون هیچ ملایمتی اون کارو تلافی میکنه...شاید یک روز شاید دو روز و شایدم مثل این قضیه چند سال. ولی اتفاق میوفته و این مهمه..... امیدوارم که این درس عبرتی بشه برای من... امیدوارم که هیچ کاری نکنم تا بعدا چوبشو بخورم..........

دیگه عرضی نیست.....بدرودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

یه زخم قدیمی

نوشته های سمیرا

سلام

دیدین چه زود خاطرات دانشجوییم تموم شد؟!؟ چقدر زود گذشت.... ای روزگاررررررر بخوام نخوام میگذری و هیچ نگاهی به من نمیکنی............ بگرد ای روزگار عزیز....... فقط خواهشن با من بد تا نکن........... چون طاقت ندارم......... اوکی؟؟

امروز میخوام یه چیزایی بگم...

از دست مامان ناراحتم!!... آره خوب از دستش ناراحتم ولی خوب به روم نمیارم چون لزومی نمیبینم.. اگه قرار بود بفهمه که می فهمید..... من نمیدونم این بچه وسطی ها چه گناهی دارن؟؟ تا زمانی که آبجی خونه بود اون همه کاره بود حالا هم من شدم فرزند ارشد ولی انگار نه انگار(البته همیشه حرف حرفه منه ولی اون چیزایی که من دلم میخواد خبر داشته باشم رو همیشه آخرین نفرم که میدونم و همیشه هم ناراحت میشم و بهشون گوشزد میکنم ولی فایده نداره!!)... همچین خسته شدم که حد نداره.... ای داد بیداد..... شاید حرفام بچگونه باشه شایدم خیی مزخرف ولی برای من مهمه آخه آدما که همشون مثل هم نیستن.... چیزایی که برای دیگران مهمه و شاید حسابی روش حساس باشن اصلا برای من مهم نیست...و همچنین چیزایی که  برای دیگران کم ارزشه و اصلا حساب نمیشه برای من خیلی مهمه..... نمیدونم مامانا چرا پسراشونو انقدر دوست دارن!!.... مامان من هم از این قضیه مستثنی نیست.... چون داداش بنده هم یه دونه تشریف دارن مامان من به این موضوع حسابی حساسه !!! (به خدا نمیدونم چرا مامانم اینطوری می کنه.... خیلی وقتا به روش نمیاره ولی من میدونم ته دلش چیه!! همیشه میگه من براش خیلی مهمم و با بقیه براش فرق دارم!!! ولی خداییش من که ندیدم این فرقو....).. جالبش هم اینه که داداش خان همیشه گلایه داره از اینکه بهش توجه نمیشه!!.... من والا نمیدونم این چه نوعشه!! اینقدر اعصاب معصابم خورد میشه!! جالب اینکه بابام هم همیشه طرفداره منه!! و من از این موضوع خوشحالم...چون واقعا می بینم یکی چقدر بهم ارزش میزاره و شاید اون مقداری که مامانم فرق میزاره اون هم بین من فرق میزاره و این بهم میگه که سمیرا خانوم  ناراحت نباش،همیشه که نمیتونی برای همه عزیز باشی،کافیه برای یه نفر عزیز باشی ولی باشی!!.....

داداشم هرچی هوس کنه مامان جونم زودی براش مهیا میکنه ولی من!!!..... هیچ وقت هم صدام درنمیاد تا نکنه ناراحت بشه!! ولی این دل دیوونم حالیش نمیشه خوب،می شکنه!... زمانی که خیلی این کارش تکرار بشه بهش میگم و اون هم میگه سمیرا جون شرایط اینطوری بود و هزار تا دلیل برای کاری که نکرده بهم میده،من موندم چرا تا من یه چی میخوام این مشکلات عود میکنه!!!.... چرا دیگران خواستنی اینطوری نمیشه!؟!؟....

آبجی اینا که میخوان بیان خونمون این اخلاق مامان جونم کلی عوض میشه!! چرا چون دختر بزرگش میخواد بیاد،جالبه که داداشم هم با من موافقه و میگه اخلاق مامان عوض میشه!!... انگاری که من نیستم!! همچین رفتار میکنه که باز این دل دیوونم میشکنه!!.... فک کنم من مشکل دارم!!.... از زمانی که ثنا به دنیا اومده چون این خانوم خوشگله فقط میاد بغل من،مامان جونم کمی رفتارش بهتر شده!! و جالب ترین موضوع اینه که مامان خانوم به من میگه تو چرا با رحمان(شوهر آبجی خانوم) کلکل میکنی؟؟؟ آخه یکی نبود بهش بگه من مرض دارم؟!؟ خوب شاید اون با من مشکل داره!! چرا همش طرف اونو میگیره خوب!! من دیگه تو این مورد سکوت نمیکردم و به مامانم میگفتم که عزیزم اینطوری شد اونطوری شد بعدشم من نمیتونم ببینم کسی که اطلاعاتی در مورد موضوعی نداره ادعا کنه و خوب من حقیقتو بهش میگم هیچ کس هم نمیتونه مانع من بشه!! و مامان جون با یه لبخند و یه بوس!! به من میگفت که خانوم سمیرا خانوم میدونم تو نمیتونی جلوی زبونتو بگیری!! یکم کوتاه بیا و بیخیال شو!! من میدونم که اون اشتباه میکنه ولی من نمیتونم بگم که تو راست میگی!! باید طرف اون باشم؟!؟! عجب بابا.... این مامان خانوم ما هم به چه چیزا می اندیشه!!..... الان البته کمی بهتر شده ولی باز همونی که هست.... ولی من دیگه جلوی رحمان چیزی نمیگم چون واقعا دیگه نمیتونم... حوصله ی کلکل با اینو ندارم!!.... اینطوری خودمم بهتر میتونم با وجدانم کنار بیام.... من چیزی نمی گم در نهایت اونم چیزی نمیگه چون اینقدر بهش گفتم که بیچاره عادت کرده و میدونه یه دونه ادعای کاذب میتونه هزار تا حرف از طرف من باشه در نتیجه سعی میکنه دیگه ادعا نکنه!!! ( میبینید چطوری دم آدما رو قیچی می کنم!!)... خوب یه مشکل کم تر ولی همچنان بهم حسادت داره!! البته پشت سرم خیلی هوامو داره ولی جلوی روم گاهی اوقات حسادتش گل میکنه!!... خوب بگذریم....

تنها بابامه که هوامو داره و قدر زحمات منو میدونه!!.... جالبه که من هیچ وقت صدامو روی مامانم اینا بلند نمیکنم،هیچ وقت ناراحتشون نمیکنم(در حد امکان).، ولی جالبی موضوع به اینه که مامانم قدر این چیزا رو میدونه ولی با این حال آبجی و دادش رو بیشتر دوست داره!! و البته و صد البته داداش خان ما رو،... و اینجا باز پدر گراممه که هوامو داره،همیشه هم میگه تو برای من از همه ی بچه هام عزیزتری! و من می دونم که این حرفاش از ته دلشه چون هیچ وقت پیش دیگران اینو نمیگه تا مبادا اونا ناراحت بشن ولی مامان من علنا با رفتارش نشون میده که کیو بیشتر دوست داره!!!!

ای خدا چقدر دلم پر بوده خودم خبر نداشتم.... امروز که داشتم به مامان یادآوری میکردم که مامان جونم من فلان چیزو خواستم ولی نپختی یادته؟!؟ مامانم یه لبخند ملیح تحویلم داد!! و دوباره هزارتا بهونه آورد ولی من بهش گفتم مامان گلم برام مهم نیست که چی شد فقط گفتم تا بدونی که نکردی برام،سعی میکنم کمتر خواسته هامو بهت بگم! و اون دوباره خندید و خواست منو دراز گوش کنه!! که نشد و نافرجام موند!!... این مطالب رو هم به خاطر این نوشتم که دیدم واقعا ناراحتم از این موضوع ولی باز به روی خودم نمیارم.... نوشتم تا یادم بمونه چقدر ناراحتیام الکی بودن!!... نوشتم تا از یادم بره که دلم دوباره الکی شکست.... نوشتم تا ثبت بشه برام..... تا زمانی که مشکلات بزرگتر از این داشتم یادم بیوفته که من چه مشکلات کوچیکی داشتم ولی ناسپاس بودم!!...... ای خدا بازم شکرت

فعلا

تولدم مبارک

نوشته های سمیرا

سلام

این سمیرا خانوم بیست ساله است که داره باهاتون میحرفه...........

آره دیگه دیدم هیچ کس پست ویژه برای من نزاشته خودم گذاشتم!!!..... امروز تفلدمه......تفلده خوده خودمه...........تولد سمیرا خانومه................. دست دست دست............. تولده ها.... هورا.......

بله دیگه من امروز شدم ۲۰ ساله................۲۰ سال از خدا عمر گرفتم.....۲۰ ساله تو این دنیا دارم زندگی میکنم......۲۰ ساله که دارم به تجربه هام اضافه می کنم......۲۰ ساله که  برای اطرافیانم سعی میکنم بهترین باشم.......۲۰ ساله که دارم پیش بهترین پدر و مادر دنیا زندگی می کنم......۲۰ سال گذشت از عمرم..... خودمم نفهمیدم چطوری و چگونه گذشت...... دلم برای خودم برای سمیرای ۱۹ ساله تنگ می شه..... ۱۹ سالگیم خیلی فراز و نشیب داشت..... ولی با این حال دوسش دارم و خوشحالم از اینکه باز خدای مهربونم یه فرصت دیگه بهم داد تا دوباره زندگی کنم.....خدایا ممنون ازت.

۲۰ سال شد از اینکه دارم نفس میکشم......خدایا بازم شکرت

از هیچ کس انتظار ندارم..... دیگه اون سمیرای پارسال نیستم...... دیگه اون سمیرایی که براش تولدش مهم بود نیستم..... دیگه من سمیرای سابق نیستم..... عوض شدم.....خیلی عوض شدم.... ولی با اینحال اینطوری هم خوشحالم......

دیروز دونفر بهم کادو دادن....یکی زهرای گلم(دوست عزیزم) الهی قربونش برم....میدونم ناراحته ازم ولی واقعا نمیدونم چی بگم.......زهرای نازم مرسی ازاینکه به یادم بودی و با اینکه ناراحت بودی ازم کادوی تولدمو یادت نرفته بود الهی قربونت بشم ناناسم..... فریبا هم یه کادوی خیلی ناز مثل خودش بهم داد....فریبا جونم از تو هم متشکرم............دخترخاله ی نازم همیشه تو قلبمی.....

ولی اون چیزی که خیلی خوشحالم کرد زنگ زدنای دوستام و تبریک گفتناشون بود.....که از دو روز پیش شروع شده بود..... واقعا من موندم چی بهشون بگم..... قربون همه ی شما.............. منو واقعا شرمنده کردید...............................دوستون دارم به اندازه ی تمام عشق و علاقه ام که تو وجودمه...... از صمیم قلبم دوستون دارم..............

قربون همه ی شما............س م ی ر ا

Coded by taktemp & designed by: Natty WP