تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

هیچی

نوشته های سمیرا

سلام

خوبید؟؟ من که خیلی خوبممممممممممممممممممم.بالاخره بعد از 6 سال رفتم مشهدددد.اولش باورم نمیشد،تا قبل اینکه عازم بشم مدام فکر میکردم که جا میمونم.فکر می کردم جور نمیشه برم.خلاصه هزار تا فکر ناجور  می کردم ولی بالاخره عازم شدم.عازم جایی که خیلی وقت بود حسرت رفتنشو می کشیدم.جایی که دوباره و هزارباره دلم میخواد برم.خلاصه خیلی خوب بود

از سه هفته قبل هم که داشتیم دانشگاه رو آماده می کردیم تا از دانش آموزای گرانقدر پذیرایی کنیم یعنی جشنواره بود.خلاصه یه هفته که داشتیم آماده میکردیم.دو سه روز هم با اونایی که زودتر رسیده بودن( کشوری بود مثلا) بودیم.دو روز هم مسابقه می دادن.من و فرزانه و سمانه از دخترا بودیم.سه تا هم پسر بودن که آخرا یه پسر دیگه هم اومد.تو هفت تا کلاس مسابقه بود.کلاسی که من توش افتاده بودم برای بچه های راهنمایی بود،گرایششون هم علوم تجربی بود.طرح های خیلی جالب و زیبایی ارائه کرده بودن.من یکی که وقتی می شنیدمشون کلی شاخ درمیوردم.خیلی طرح هاشون جالب و زیبا بود.خیلی هاشونم که استرس داشتن و با لهجه های شهرشون اینقدر زیبا توضیح می دادن که آدمو محو طرحشون می کردن.خلاصه خیلی جالب بود.یکی یه چیزی اختراع کرده بود،اون یکی یه اختراع رو کامل کرده بود،خلاصه خیلی جالب بودن.بالاخره هم بچه های اردبیل اول شدن.طرحشون در مورد تلسکوپ و فضا بود.خیلی خوب هم توضیح می دادن.بچه های کرمان هم دوم شدن.برای اینا هم در مورد زاج سفید بود.بچه های مشهد که دوقلو هم بودن سوم شدن.سمانه هم افتاده بود تو کلاس معارف اسلامی راهنمایی.اینطور که می گفت خیلی مزخرف بودن.فرزانه هم افتاده بود تو کلاس ریاضی فیزیکا.اونم که کلی تعریف می کرد.تو کلاس فرزانه اختراع های جالبی بود.پسرا هم که تو کلاسای مختلفی مثل شیمی و زیست و معارف افتاده بودن.یه پسره هم که آخر اومد تو کلاس رزرو نشسته بود.خلاصه خیلی خسته کننده نبود ولی آدم شدیدا کلافه می شد.آنتراک هایی که می دادن،پسرا صدامون می کردن می رفتیم تو کلاس یکیشون و اونا هم با کامپیوتر ارگ می زدن.ما هم کلی خستگی در می کردیم.وقتی هم مسولای دانشگاهمون از جلوی در کلاس رد می شدن آهنگ ای ایران و خمینی ای امام رو می زد.کلی خندیدیم.خیلی جالب بود.اینقدر بستنی گرفته بودن مسولای گرانقدرمون که میومدن به آدم التماس می کردن بیاد بستنی بخورید.به زور به آدم سه چهار تا بستنی می دادن.واقعا جالب بود!!!!! .فرداش هم که چهارشنبه باشه روز آخر مسابقه بود.خیلی هاشون با داورا صحبت می کردن که برندشون کنن!!!!! .داورای کلاسی که من بودم اینقدر سختگیری می کردن بچه ها رو که بیچاره ها موقع سوال و پرسش اشکشون در میومد.اصلا فکر نمی کردن که بچه های بیچاره تازه راهنمایی هستن،نباید اینقدر سخت بگیرن.اینقدر سخت گرفتن که یه پسره که از اصفهان اومده بود و با دوستش ارئه می داد غش کرد.بعد اینکه طرف غش کرده از دوستش می پرسیدن اعصابش ضعیفه؟؟ ناراحتی داره؟؟؟ دیگه نمی گفتن که باباجون شما اینقدر سخت گرفتید بچه تحمل نکرده دست خودش هم نبوده که،حالا بیاید یه انگی هم بهش بچسبونید.خلاصه ماجراهایی داشتیم با این داواری عزیز.چهارشنبه هم بعداز ظهر با بچه ها رفتیم زنجان و سلطانیه.زنجان رفتنمون مزخرف بود.چون زودی برگشتیم.ولی سلطانیه خوب بود.من از وقتی که یادم میاد سلطانیه داربست داره که داره.فکر کنم دیواراش خراب شه بعد داربست ها رو بردارن.سلطان محمود اگه می دونست اینطوری می کنن هیچ وقت این بنای به این خوشگلی رو درست نمی کرد.خلاصه خیلی خفن خوش گذشت.تو اتوبوس هم که نشسته بودیم،با بچه های کرمان که خیلی هم خوب بودن دوست شدیم.مربیشون می گفت خدا شما رو دوست داره که همچین آب و هوایی بهتون داده.همچین منظره های زیبایی رو بهتون داده.شانس اونا هم هوا یه کمی گرم بود البته فقط یه کمی.اونا هم می گفتن عجب هوای خنکی!!!!! .تو راه ازمون می پرسیدن که ابهر کجا داره که برن ببینن و از کجا خرید کنن.ما هم تا اونجا که می تونستیم راهنمایی کردیم.یهو دختره برگشت گفت ابهر تیشرت مخصوص داره؟!؟! منم با چشای گرد شده نگاه کردم گفتم نه!!!! گفت یعنی لباس پسرونه ی مخصوص نداره؟!؟! منم گفتم نه والا.فروشنده ها لباساشونو از تهران اکثرا میارن.چی بشه (که اصلا نمی شه) میرن از تبریز و زنجان میارن پس در نتیجه لباس مخصوص نداره که.می گفت نه لباسای شما خیلی خوشگله.حتما مخصوصه!!! دیگه داشتم شاخ در میوردم.گفتم نه عزیزم.اینا همون لباسای عادیه.خلاصه دختره فکر کرده بود اومده مدکده.یعنی اینقدر کرمان لباساش با ما فرق داره؟!؟!؟فرداش هم اختتامیه بود.خیلی جالب بود.بعدش هم تموم.

شنبه هم ساعت 7:30 راه افتادیم به سمت ایستگاه قطار.زهرا دوست گلم هم با ما اومد.تو ایستگاه هم کلی دوستای عزیزمو دیدم.خیلی خوشحال شدم از اینکه با بچه های جالب می خوام همسفر بشم.خدا رو واقعا شکر کردم.قطار هم خیلی تاخیر داشت.ساعت 9 بود که اومد.هوا هم به قدری سرد بود که آدم نمی تونست واسته بیرون.درختا انگار داشتن از ریشه در میومدن.خلاصه هوای عجیبی بود.موقع سوار شدن به قطار حال همه دپرس بود.وقتی سوار شدیم همه ی کوپه ها پر شده بود.ما هم کوپه ای که 6 نفره باشه و خالی هم باشه پیدا نمی کردیم.سر پا واستاده بودیم.نیم ساعت همینطوری واستاده بودیم تا بالاخره رفتیم یه واگن دیگه ولی مسولاش بهمون گفتن مسافرا اومدن باید پاشید ما هم گفتیم باشه.نزدیک 3 ساعت تو اون کوپه بودیم.شاممونو خوردیم بعدش یهو دیدیم مثل قوم مغول بهمون حمله کردن که شما اومدید قاچاقی سوار شدید!!!! مدام هم ازمون می پرسیدن بلیطاتون کو؟؟؟؟ ما هم که بلیط هامون دستمون نبود خلاصه یک ماجرایی درست شده بود که بیا و ببین.بعد پا شدیم رفتیم دوباره واگن خودمون.تا پخش شیم.شده بودیم سوژه ی آدما تا ما رو می دیدن می خندیدن.به زور بدبختی جابجا شدیم.من و زهرا افتادیم پیش آخوندمون که خیر سرش سرپرستمون بود.یکی دیگه از دوستام با مامانش هم اومده بود که تو کوپه ی ما بودن.واقعا جای بدی بود.تا صبح آخونده چشممونو در آورد.پاهاشو دراز کرده بود نمیزاشت بریم بیرون.آدم خیلی گیری بود.با زهرا نیم ساعت هم نخوابیدیم.صبح داشتیم می مردیم از خواب ولی با این حال نخوابیدیم.ساعت 1 ظهر بود که به مشهد رسیدیم.رفتیم تو مجتمعی که برای دانشگاه بود.خیلی جای جالب و قشنگی بود.تمیز و خوشگل.سر اتاق فرزانه اینا زودی رفتن جا گرفتن.ما هم رفتیم باهاشون هم اتاق شدیم.خیلی خوش گذشت.موقع خرید و زیارت من و سمیه و مامانش و زهرا می رفتیم.فرزانه و اعظم و فاطمه هم باهم می گشتن.خلاصه عجیب با هم عیاق شده بودیم.کلی خوش گذزوندیم.چقدر مامانش ما رو خندوند.بالاخره تموم شد.یا امام رضا من ازت خداحافظی نکردم منتظر دعوت دوبارت هستم.خیلی خوش گذشت.اومدنی هم ما پنج نفر تو یه کوپه بودیم.آخونده گیر داده بود می گفت که بیاید همون چیدمان قبلی بشینیم!!!.منم گفتم نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.تو کوپه چقدر مسخره بازی در آوردیم که بازم زیاد نخوابیدیم.فرداش که چهارشنبه باشه ساعت 11 تو ایستگاه خرمدره بودیم.همین که پیاده شدم یهو فریبا رو دیدم.از دیدنش واقعا خوشحال شدم.دلم براش یه ذره شده بود.باهاشون اومدم خونه وسایلامو گذاشتم بعدش رفتیم خونه ی عمه اکرم.چون شیرینی خورانی مهدی بود.همین که رسیدم دیدم گاو کشتن!!! همه می گفتن بابا چقدر تحویلت گرفتن.زیر پات گاو کشتن!!! خلاصه خیلی باهال رسیدم.بعدشم که بزن و بکوب بود.فرداشم حنا بندون.دیروز هم عروسی بود.خیلی خوب بود.ولی من خیلی خسته شده بودم.مدام خوابم میومد ولی در کل خوش گذروندم.امروز هم پاتختی بود ولی نرفتم.اومدم خونه تا مثلا استراحت کنم.فردا هم که باید پروژمو تحویل بدم.می ترسم.یا امام رضا خودت کمکم کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

دوست دارم ای بهترین بهترینان

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

 

Coded by taktemp & designed by: Natty WP