تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

ثنا و مامانش




اینجا ثنا زیر میزه،عسل منه دیگه.کلی ذوق کرده بود که منم زیر میز رفتم.خاله ی پایه به من میگن!!

(این مامان ثنا،آجی من،سمیه خانومه گل گلابه).عسل من ببینید چطوری نگاه می کنه آخهههههه

بعد از یک ماه و خورده ای اومدم

نوشته های سمیرا

سلام

خوبین همگی؟؟؟؟؟ دلم برای تک تکتون تنگ شده بود.دلم هواتونو کرده بودددددددد.دلم هوای نوشتن توی وبم رو کرده بود،دلم هوای دوستای نتیمو کرده بود،دلم هوای همه ی همه تونو کرده بود،دلم تنگیده بودددددددددددددد.هر دفعه میومدم که بنویسم تا نصفه ها می نوشتم ولی اصلا به دلم نمی نشست،به قولی اصلا دست و دلم برای نوشتن نمی رفت.خیلی با خودم درگیر بودم که بنویسم ولی نمی شد.هر کاری می کردم نمی شد.آخه خوب دست خودم که نبوددددددددددد

تو این اولین های نوشته ام،به مهسای گلم خوشامد می گم،عزیزم خیلی خوشحالم کردی که دوباره شروع به نوشتن کردی.نوشته هات خیلی قشنگن،تا می تونی تند تند آپ کن.من که زیاد فرصت نمیکنم بیام ولی بعدنا منم جبران می کنماااااااااااا!!!!!.

بعدش آهان مستر سامان امیدوارم که تو هم دوباره شروع به نوشتن کنی،هر دوتون اول کاری منو دست تنها گذاشتید رفتید،آخه این انصافه،امیدوارم که تو هم تو وبلاگ خودت،وبلاگی که با هدف های خیلی خوب دوتایی درستش کردیم،بنویسی،آخه می دونی این بلاگ بدون نوشته های تو انگار یه چیزی کم داره(مهسای نازم هم خیلی خوشگل می نویسه ولی خوب هر کسی یه شیوه ی نوشتنی داره،مهسا یه طوری ناز می نویسه ،مستر سامان هم یه طوره دیگه خوشگل می نویسه).منتظر هستیم با مهسا تا دوباره بنویسییییییی

حالا به جفتتون می گم=>منو تنها نزاریدددددددددددددد،خواهش می کنم ازتون،من این ترم خیلی خیلی سرم شلوغه،میام نمیگم نمیام ولی دلم می خواد این بلاگ هر هفته آپ شده باشه،نه اینکه یه ماه یه دفعه آپ کنیم.اوکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس از جفتتون می خوام که دوباره بنویسیدددددددددددددددد.منتظر نوشته های قشنگ و خوشگل و نازتون هستمممم

خوب حرفام مثل اینکه تمومی نداره.

حالا نوبت خودم می رسهههههههههه.منی که دلم خیلی پره.آره به خدا دلم خیلی پره.دلم پره از آدمای اطرافم.دلم پره از اینایی که ادعا می کنن دوستمن،حالم ازشون بهم می خورههههههههه(زهرا جونم امیدوارم که آدرس بلاگمو گم کرده باشی،چون تو نوشتنم به خاطر تو خیلی محتاط عمل میکردم،ولی زهرا جونم،عزیز دلم تو بهترین دوستم هستی،دوست حساس و بسیار متین من،دوست گل من،دوست خود خوده منننننننن،دوست دارم و اینایی رو که اینجا می نویسم رو برای کس دیگه ای بازگو نکن خواهشا.قربونت برم گلم).خوب داشتم می گفتم از همشون حالم به هم می خورهههههههه.مخصوصا از دوستای دانشگامممم.اصلا نمی دونم برای چی با اینا حرف می زنم،خدایا خودت که می دونی من دلم نمیاد کسی رو از خودم ناراحت کنم،ولی چرا من باید مدام با این مورد امتحان بشم،با موردی که خودم ازش تنفر دارم؟!؟! خدایا کمکم کن،خدایا صبرم رو زیاد کن،تحملمو خیلی زیاد کن،خدایا خیلی زیاد کمکم کن.

داشتم می گفتم،از دوستایی که فقط منو به خاطر منافع خودشون می خوان متنفرممممم،از دوستایی که انتظار دوستی خیلی خوب رو ازمن دارن،ولی خودشون الحمدالله این کارا رو اپسیلونی نمی کنن،از کسایی که اطراف من فقط و فقط به خاطر چیزایی رو که دارم،میان حالم بهم می خورهههه.یادمه اون اوایل که این بلاگ رو درست کردیم با مستر سامان،خیلی دلم پر بود از این دوستام.دست خودمم نبود.بالاخره هر  طوری بود خودمو راضی کردم که بابا جون اینا همینطورین،چه بخوای و چه نخوای.خیلی راحت کنار اومده بودم باهاشون ولی الان دوباره داره عود می کنه این احساسم.به خدا دست خودم نیست.طاقتم تمومه تموم شده.آخه خدای من،چی کار کنم که تحملم بره بالا.خیلی وقتا بی خیالشون می شم ولی وقتی می خوام شب بخوابم،وقتی می خوام فکر کنم،وقتی که دارم راه می رم،یهو که ذهنم درگیرشون می شه دیگه در اومدن ازش کار دشواریه.هر کاری می کنم که فکرمو به جای دیگه معطوف کنم بازم نمیشه.آخه یکی نیست بهم بگه چی کار کنم دیگهههههههههه

اصلا دیگه تحمل ندارم.شدم مثل یه کارد تیزی که هر آن ممکنه یکیو زخمی کنه.خیلی وقتا از این کارام اشکم در میاد.خیلی وقتا وقتی تنها می شم،به حرفایی که زدم خیلی فکر می کنم،به اینکه کسی از این حرفای من ناراحت شده یا نه.خیلی وقتا ذهنم درگیره اینه به خاطر همین خیلی سعی  می کنم که کسیو با زبونم ناراحت نکنم،به خاطر همین ترجیح می دم زیاد با کسی حرف نزنم در مورد خودم،در مورد دیگران تا یه وقت سوء تفاهمی چیزی پیش نیاد و این باعث می شه همه به من بگن آدم با سیاست،آدم خیلی تودار،آدم .... هزار تا آدم دیگه.ولی ای کاش لااقل یکی از دوستام که مدام باهاش در تماسم اینطوری بود.خدایا شکرت به خاطر این امتحانات.خدایا شکرت می کنم به خاطر همه ی این دوستام.می دونم اینم یکی از امتحاناتته،شاید هر از چند گاهی گله کنم،ولی خدایا ته دلم ازت راضیم به خاطر این امتحانتتتتتت.خدایا شکرت.

امروز دوباره متوجه این شدم که من باید یک شنونده ی رادیو باشم مثل سابق،مثل همیشه که این حس بهم دست میداد،از طرفم یه آن بدم اومد،ولی باز یاد خدا بود که بهم آرامش داد.البته من به عنوان یک شنونده ی رادیو باید انتقاد هم بکنم،باید راهنمایی هم بکنم،باید خیلی کارا رو بکنم،ولی دریغ از این که یکی از دوستام هم بیاد و برای من به عنوان یه راهنما باشه.به خدا خسته شدممممممم.

خدایاااااااااااا ناشکریتو هیچ وقت نمیکنم،خیلی دوست دارممم.من می خوام که بهترین دوست من تو باشی.اصلا دنبال یه دوست دیگه هم نمی گردم.تو برام از هزارتا دوستی که فقط اسم دوستی رو یدک می کشن عزیزتر و مهربون تر و دست و دل باز تری.خدایا من تنها می خوام تو دوست من باشییییی.

خوب این دفعه وقت نشد از دانشگاه و خاطرات دیگم بگم،ولی سعی می کنم خیلی زودتر بیام.خوب فعلا بهتره برم به هزارتا کار انجام ندادم برسم

دوست دارم ای بهترین بهترینان

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

 

Coded by taktemp & designed by: Natty WP