تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

آدما تقاص کاراشونو پس میدن!!

نوشته های سمیرا

سلام

خوبین؟اممممم من که خوبم! اینقده خوب که فکر پروژه رهام نمیکنه! همش نگران اینم که نکنه استاد گرام قبول نکنه!!! و اینکه کارآموزی رو چیکارش کنم؟!؟ ای خدا..... ولی با این اوصاف احتمال میدم خوب باشم!!

یه چند مدت بود مدام به خودم میگفتم حالا کو تا 10 اسفند!! ولی همینکه بهمن به سرازیری افتاد و دیدم ای داد بیداد داره تموم میشه یادم افتاد چقدر من پشت گوش انداختم!.... خیلی نگرانم... ولی با این حال ناامید نیستم.... میدونم که میشه.... فقط تو نمای پروژه مشکل دارم.... نمیدونم چطوری خوشگلش کنم؟!؟ چطوری بشه یه پروژه ی مشت!!....

امشب قصد نوشتن نداشتم ولی باید می نوشتم چون ماه عزیزم،داره تموم میشه.... گفتم بزا یه پست بزارم برای آخرین بار توی ماه بهمن سال 87.......

یه چیز دیگه اینکه فهمیدم چقده زود آهم میگیره!!(خودشیفته نشدما!!).... باور کنین راست میگم... این مصداق برای من الان واقعا راسته راسته همون که میگه:"هر که با من در افتد ور افتد" خوب هزاران مثال دارم بزنم ولی همینکه جدیدنا رخ داده رو میگم!!

سمانه جونم ناراحت نشیا... به خدا اون موقع خوب حرصم در اومد یه نگاه کردم دیدم داری میخندی اعصابم خورد شد و خدا یهو مصداق همون حرفه که هست" آتش بگیر تا ببین چه می کشم" رو برات عملی کرد... جون خودم اصلا یادم نبود ولی یادآوری کردی بهم!! امیدوارم ناراحت نشی از اینکه اینطوری شده.... ببخشید واقعا.... انشاالله زودی خوب شی خانوم خوشگل

خوب ماجرا از این قراره که سه سال پیش همین موقع ها بود فک کنم! بهمن 84. ما بعدازظهری بودیم(مدرسه می رفتم...سوم هنرستان)... داشتیم با سمانه و رضوانه از مدرسه میومدیم... از اونجایی که مدرسه خیلی دور بود مجبور بودیم با تاکسی رفت و آمد کنیم.... اون روز عصر که اومدیم از تاکسی پیاده شدیم... تاکسی چون مسیرش به ما نمیخورد ما رو تو تقاطع یه خیابون پیاده کرد...ما هم شاد و خندون پیاده شدیم تا بریم اونور خیابون.... چشتون روز بد نبینه... ما یکم رفتیم بالاتر... بعد خواستیم بریم اونور که یهو دیدم یه 206 اوشگل اومدو از پشت پام رد شد!!..... وای منو میگی... اون موقع ها چادر رو تازه سر میکردم... چادرم کشیده شد عقب... من اومدم چادرمو درست کنم و با دستم کشیدم جلو که دیدم سمانه و رضوانه دارن میخندن!!... منم عصبانی برگشتم به 206 که دوتا جوون توش بودن و اون کناری متوجه شده بود که پای بنده له شده و ماشین رو نگه داشتن(کلی شلوغ بود خیابون) گفتم بی شعور.... و اونا هم با چشای گرد داشتن نگاه میکردن.... پسره نامردی نکرد و بهم گفت ببرم دکتر! منم گفتم نه بی شعور.... وای اول که زیاد درد چندانی نداشت(چند ثانیه اول) پسره واستاده بود میگفت بزار برسونمتون... منم گفتم نه برید... اینجا بود که سمانه اینا باور کردن سمیرا مجروح شده!!  رضوانه اومده میگه سمیرا سرت چیزیش شده؟؟( نه اینکه چادرمو کشیدم جلو این طفلی فک کرده سرم خورده... آیکیو رضوانه..فک نکرد که چطوری کله ام بخوره به ماشین!!)... منم که درد داشتم گفتم نه و اون و سمانه بودن که دوباره ریز ریز میخندیدن(جای دلداری دادنشون!).. بعد رضوانه گفت سمیرا من چند شماره آخرشو یادداشت کردم!!(فک کرده بود فرار کرده) تو اون هیرو بیری ها نمیدونستم بخندم یه بزنم زیر گریه.... گفتم عزیز من خودم بهش گفتم بره نیازی نیست که شمارشو یادداشت کردی!.. بعد سمانه گفت خوب میزاشتی میرسوند ما رو... این وقت شب چطوری ماشین گیر بیاریم.بعدشم تا در خونه میبرد.... وای داشتم حرص میخوردم.... به زور رفتیم سوار مینی بوس شدیم(تاکسی نبود).... اونجا بود که دیدم عمق فاجعه کجاست.... اشکام داشتم همینطوری میومدن پایین.... اینقدر گریه میکردم!!بدون اختیار.... خیلی درد داشتم....با اون نور کم مینی بوس اومدم پامو ببینم چی شده که دیدم جورابم به پام چسبیده!! بعدش به زور جدا کردم(مجبور بودم)... بعدش دیدم ای داد بیداد فقط یه خراش کوچیکه...ولی نه از تو درد میکرد... ولی خوب چشم مردم به عقلشونه...تو اون لحظه معلم راهنماییم هم نشسته بود کنارم... میگفت سمیرا جان چی شده؟ منم یهو برگشتم گفتم اِ خانوم خ شمایید؟؟ ببخشین نشناختمون و دوباره گریه بود!! اونم گفت اشکالی نداره زمین خوردی؟(انگاری کوچول بودم!!)... سمانه ماجرا رو تشریح کرد و اونم کلی دلداریم داد ولی باز این رضوانه و سمانه ریز ریز میخندیدن!!... وقتی به ایستگاه رسیدیم و پیاده شدیم دیدم نخیر نمیتونم راه برم.... هم پشت پام اذیت میکرد هم اینکه پام تو کفشم نم نمک جا نمیشد!!.... پشت کفشمو کشیدمو لنگون لنگون رفتیم سمت خونه.... کوچه ای که داشتیم میرفتیم برق نداشت.... و منو سمانه کورمال کورمال داشتیم می رفتیم.... بعدش که به جای همیشگی رسیدیمو خداحافظی کردیم و هرکی سیه خودش.... اومدم خونه دیگه داشتم میمردم.... دیدم کسی نیست خونه!... وای حالا که سمیرا خانوم میخواست نازکنه کسی نبود!!.... پام به شدت درد میکرد و من اشکم میومد و سعی داشتم خودمو آروم کنم.... بعد نیم ساعت بابام اومد...کمی باهم حرف زدیم بعد بهش گفتم یه چی بگم؟؟ اونم گفت بگو!!از صبح که داشتی میگفتی اینم روش... گفتم مننننن! تصادف کردم!! همینطوری زل زد بهم و گفت چی شده؟؟گفتم تصادف کردم! گفت پس خونه ای؟؟(طفلی فک کرد باهاش شوخی میکنم... حال اومدین چطوری اومدم یهو گفتم!!)...گفتم ماشین زد بهم بعدش گفتم برو!! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت چیزیت شده؟؟سرت زمین خورده؟؟ گفتم نه از رو پام رد شدش.... (یادمه سمانه اینا میگفتن خوبه کلاس کارو حفظ کردی با 206 تصادف کردی!!و بهم دلداری میدادن که اگه ما بودیم پیکان میزد بهمون!! حالا ناراحت نباش با افتخار میتونی سرتو بالا بگیری و بگی یه 206 بهم زد!!).... گفت پاتو بزن بالا ببینم چی شده! منم گفتم فقط خراش کوچیکه...گفت بزن بالا بزار ببینم...منم مچ پامو نشونش دادم و بالای قوزک پامو.... گفت پات که خیلی ورم کرده... نکنه شکسته؟؟؟ گفتم نه.... بعد ماجرا رو توضیح دادم .... بعد بهم گفت چیزی نیست... یکم استراحت کن خوب میشه.... بعدش مامان اومد.... و دید شلوارمو تا کردم... گفت سمیرا کفشتو چرا اینطوری پوشیدی؟؟ گفتم چطوری؟؟ گفت مثل این لات های قدیمی پشت کفشتو انداختی!! گفتم پامو میزد منم اونطوریش کردم.. بعد اینکه لباساشو عوض کرد اومد پیشم و یهو گفت سمیرا پات ورم کرده کفش نمیرفته توش!! فک کنم در رفته! گفتم نخیر عزیز تصادف کردم!! مامانم اینقدر گریه کرد!! گفت چرا؟!؟ گفتم وا چرا نداره ماشین اومد گفت بزا بزنم بهت منم با کمال میل قبول کردم!! بعد آروم کردن مامان،مامان یادش افتاده که رنگ تو صورت بنده نیست... رفتش کلی آب قند آورد... بعد بانداژ رو پیچیدم دور پام.... وای شب نمی تونستم بخوابم.... دو تا پروفن خوردم و خوابم برد... صبح دیدم کفش تو پام نمیره.... به زور کردم تو پامو رفتم مدرسه.... هرکی منو میدید اظهار تاسف میکرد برام.... خیلی وضع پام بد بود.... بعد از دو هفته پام هنوز کوفتگی داشت..... ولی خوب بالاخره خوب شد.... ولی تا چند ماه کبودیش مونده بود!! الانم اگه بخوام از یه جایی بپرم و مجبور بشم به پام فشار بیارم احساس میکنم رگ پام کشیده میشه و کم میاد و اینقدر درد میکنه که نگوووووووو

خوب علت اینکه اینا رو گفتم این بود که سمانه خانوم چند روز پیش تهران تشریف داشتن!!... بعد تو بازار به امر خطیر تماشا کردن می پرداختن که یهو یه پرایدی میاد از روی پاش میره!!(برای من پای چپم بود برای سمانه هم همینطور!!)...بعدش ماجرای من تکرار میشه ولی با این اوصاف که این دفعه طرف حساب بچه تهران بود!!(توهین نمیکنما)..یه چندتا باره سمانه میکنه و میره!!(طرف بهش بر هم خورده که از روی پای یکی رد شده....عجب آدمایی پیدا میشن!! لااقل یه معذرت خواهی کوشولو) سمانه هم میره تو امامزاده حسن(سر راش بوده!!)... و کلی گریه میکنه..... دقیقا برای سمانه هم زخمی در پی نداشته و عمقی بوده.... سمانه ی گلم امیدوارم هر چه زودتر خوب شی..... اصلا دلم نمیخواست این اتفاق برات بیوفته.... هزار دفعه گفتم میری تو غربت هوای خودتو داشته باش!!... انشاالله خوب خوب میشی خانوم خانوما.....بوسسسس

این ماجرا رو برای این گفتم که جفتشون مثل هم بودن.... فقط مکان ها فرق میکرد.... اصلا هم آهی در کار نبوده(کاملا شوخی بود حرف اولم) ولی نمیدونم چرا بیشتر به این موضوع اعتقاد پیدا کردم که زمین گرده.... آدما هر کاری بکنن خدا بدون هیچ ملایمتی اون کارو تلافی میکنه...شاید یک روز شاید دو روز و شایدم مثل این قضیه چند سال. ولی اتفاق میوفته و این مهمه..... امیدوارم که این درس عبرتی بشه برای من... امیدوارم که هیچ کاری نکنم تا بعدا چوبشو بخورم..........

دیگه عرضی نیست.....بدرودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

یه زخم قدیمی

نوشته های سمیرا

سلام

دیدین چه زود خاطرات دانشجوییم تموم شد؟!؟ چقدر زود گذشت.... ای روزگاررررررر بخوام نخوام میگذری و هیچ نگاهی به من نمیکنی............ بگرد ای روزگار عزیز....... فقط خواهشن با من بد تا نکن........... چون طاقت ندارم......... اوکی؟؟

امروز میخوام یه چیزایی بگم...

از دست مامان ناراحتم!!... آره خوب از دستش ناراحتم ولی خوب به روم نمیارم چون لزومی نمیبینم.. اگه قرار بود بفهمه که می فهمید..... من نمیدونم این بچه وسطی ها چه گناهی دارن؟؟ تا زمانی که آبجی خونه بود اون همه کاره بود حالا هم من شدم فرزند ارشد ولی انگار نه انگار(البته همیشه حرف حرفه منه ولی اون چیزایی که من دلم میخواد خبر داشته باشم رو همیشه آخرین نفرم که میدونم و همیشه هم ناراحت میشم و بهشون گوشزد میکنم ولی فایده نداره!!)... همچین خسته شدم که حد نداره.... ای داد بیداد..... شاید حرفام بچگونه باشه شایدم خیی مزخرف ولی برای من مهمه آخه آدما که همشون مثل هم نیستن.... چیزایی که برای دیگران مهمه و شاید حسابی روش حساس باشن اصلا برای من مهم نیست...و همچنین چیزایی که  برای دیگران کم ارزشه و اصلا حساب نمیشه برای من خیلی مهمه..... نمیدونم مامانا چرا پسراشونو انقدر دوست دارن!!.... مامان من هم از این قضیه مستثنی نیست.... چون داداش بنده هم یه دونه تشریف دارن مامان من به این موضوع حسابی حساسه !!! (به خدا نمیدونم چرا مامانم اینطوری می کنه.... خیلی وقتا به روش نمیاره ولی من میدونم ته دلش چیه!! همیشه میگه من براش خیلی مهمم و با بقیه براش فرق دارم!!! ولی خداییش من که ندیدم این فرقو....).. جالبش هم اینه که داداش خان همیشه گلایه داره از اینکه بهش توجه نمیشه!!.... من والا نمیدونم این چه نوعشه!! اینقدر اعصاب معصابم خورد میشه!! جالب اینکه بابام هم همیشه طرفداره منه!! و من از این موضوع خوشحالم...چون واقعا می بینم یکی چقدر بهم ارزش میزاره و شاید اون مقداری که مامانم فرق میزاره اون هم بین من فرق میزاره و این بهم میگه که سمیرا خانوم  ناراحت نباش،همیشه که نمیتونی برای همه عزیز باشی،کافیه برای یه نفر عزیز باشی ولی باشی!!.....

داداشم هرچی هوس کنه مامان جونم زودی براش مهیا میکنه ولی من!!!..... هیچ وقت هم صدام درنمیاد تا نکنه ناراحت بشه!! ولی این دل دیوونم حالیش نمیشه خوب،می شکنه!... زمانی که خیلی این کارش تکرار بشه بهش میگم و اون هم میگه سمیرا جون شرایط اینطوری بود و هزار تا دلیل برای کاری که نکرده بهم میده،من موندم چرا تا من یه چی میخوام این مشکلات عود میکنه!!!.... چرا دیگران خواستنی اینطوری نمیشه!؟!؟....

آبجی اینا که میخوان بیان خونمون این اخلاق مامان جونم کلی عوض میشه!! چرا چون دختر بزرگش میخواد بیاد،جالبه که داداشم هم با من موافقه و میگه اخلاق مامان عوض میشه!!... انگاری که من نیستم!! همچین رفتار میکنه که باز این دل دیوونم میشکنه!!.... فک کنم من مشکل دارم!!.... از زمانی که ثنا به دنیا اومده چون این خانوم خوشگله فقط میاد بغل من،مامان جونم کمی رفتارش بهتر شده!! و جالب ترین موضوع اینه که مامان خانوم به من میگه تو چرا با رحمان(شوهر آبجی خانوم) کلکل میکنی؟؟؟ آخه یکی نبود بهش بگه من مرض دارم؟!؟ خوب شاید اون با من مشکل داره!! چرا همش طرف اونو میگیره خوب!! من دیگه تو این مورد سکوت نمیکردم و به مامانم میگفتم که عزیزم اینطوری شد اونطوری شد بعدشم من نمیتونم ببینم کسی که اطلاعاتی در مورد موضوعی نداره ادعا کنه و خوب من حقیقتو بهش میگم هیچ کس هم نمیتونه مانع من بشه!! و مامان جون با یه لبخند و یه بوس!! به من میگفت که خانوم سمیرا خانوم میدونم تو نمیتونی جلوی زبونتو بگیری!! یکم کوتاه بیا و بیخیال شو!! من میدونم که اون اشتباه میکنه ولی من نمیتونم بگم که تو راست میگی!! باید طرف اون باشم؟!؟! عجب بابا.... این مامان خانوم ما هم به چه چیزا می اندیشه!!..... الان البته کمی بهتر شده ولی باز همونی که هست.... ولی من دیگه جلوی رحمان چیزی نمیگم چون واقعا دیگه نمیتونم... حوصله ی کلکل با اینو ندارم!!.... اینطوری خودمم بهتر میتونم با وجدانم کنار بیام.... من چیزی نمی گم در نهایت اونم چیزی نمیگه چون اینقدر بهش گفتم که بیچاره عادت کرده و میدونه یه دونه ادعای کاذب میتونه هزار تا حرف از طرف من باشه در نتیجه سعی میکنه دیگه ادعا نکنه!!! ( میبینید چطوری دم آدما رو قیچی می کنم!!)... خوب یه مشکل کم تر ولی همچنان بهم حسادت داره!! البته پشت سرم خیلی هوامو داره ولی جلوی روم گاهی اوقات حسادتش گل میکنه!!... خوب بگذریم....

تنها بابامه که هوامو داره و قدر زحمات منو میدونه!!.... جالبه که من هیچ وقت صدامو روی مامانم اینا بلند نمیکنم،هیچ وقت ناراحتشون نمیکنم(در حد امکان).، ولی جالبی موضوع به اینه که مامانم قدر این چیزا رو میدونه ولی با این حال آبجی و دادش رو بیشتر دوست داره!! و البته و صد البته داداش خان ما رو،... و اینجا باز پدر گراممه که هوامو داره،همیشه هم میگه تو برای من از همه ی بچه هام عزیزتری! و من می دونم که این حرفاش از ته دلشه چون هیچ وقت پیش دیگران اینو نمیگه تا مبادا اونا ناراحت بشن ولی مامان من علنا با رفتارش نشون میده که کیو بیشتر دوست داره!!!!

ای خدا چقدر دلم پر بوده خودم خبر نداشتم.... امروز که داشتم به مامان یادآوری میکردم که مامان جونم من فلان چیزو خواستم ولی نپختی یادته؟!؟ مامانم یه لبخند ملیح تحویلم داد!! و دوباره هزارتا بهونه آورد ولی من بهش گفتم مامان گلم برام مهم نیست که چی شد فقط گفتم تا بدونی که نکردی برام،سعی میکنم کمتر خواسته هامو بهت بگم! و اون دوباره خندید و خواست منو دراز گوش کنه!! که نشد و نافرجام موند!!... این مطالب رو هم به خاطر این نوشتم که دیدم واقعا ناراحتم از این موضوع ولی باز به روی خودم نمیارم.... نوشتم تا یادم بمونه چقدر ناراحتیام الکی بودن!!... نوشتم تا از یادم بره که دلم دوباره الکی شکست.... نوشتم تا ثبت بشه برام..... تا زمانی که مشکلات بزرگتر از این داشتم یادم بیوفته که من چه مشکلات کوچیکی داشتم ولی ناسپاس بودم!!...... ای خدا بازم شکرت

فعلا

تولدم مبارک

نوشته های سمیرا

سلام

این سمیرا خانوم بیست ساله است که داره باهاتون میحرفه...........

آره دیگه دیدم هیچ کس پست ویژه برای من نزاشته خودم گذاشتم!!!..... امروز تفلدمه......تفلده خوده خودمه...........تولد سمیرا خانومه................. دست دست دست............. تولده ها.... هورا.......

بله دیگه من امروز شدم ۲۰ ساله................۲۰ سال از خدا عمر گرفتم.....۲۰ ساله تو این دنیا دارم زندگی میکنم......۲۰ ساله که دارم به تجربه هام اضافه می کنم......۲۰ ساله که  برای اطرافیانم سعی میکنم بهترین باشم.......۲۰ ساله که دارم پیش بهترین پدر و مادر دنیا زندگی می کنم......۲۰ سال گذشت از عمرم..... خودمم نفهمیدم چطوری و چگونه گذشت...... دلم برای خودم برای سمیرای ۱۹ ساله تنگ می شه..... ۱۹ سالگیم خیلی فراز و نشیب داشت..... ولی با این حال دوسش دارم و خوشحالم از اینکه باز خدای مهربونم یه فرصت دیگه بهم داد تا دوباره زندگی کنم.....خدایا ممنون ازت.

۲۰ سال شد از اینکه دارم نفس میکشم......خدایا بازم شکرت

از هیچ کس انتظار ندارم..... دیگه اون سمیرای پارسال نیستم...... دیگه اون سمیرایی که براش تولدش مهم بود نیستم..... دیگه من سمیرای سابق نیستم..... عوض شدم.....خیلی عوض شدم.... ولی با اینحال اینطوری هم خوشحالم......

دیروز دونفر بهم کادو دادن....یکی زهرای گلم(دوست عزیزم) الهی قربونش برم....میدونم ناراحته ازم ولی واقعا نمیدونم چی بگم.......زهرای نازم مرسی ازاینکه به یادم بودی و با اینکه ناراحت بودی ازم کادوی تولدمو یادت نرفته بود الهی قربونت بشم ناناسم..... فریبا هم یه کادوی خیلی ناز مثل خودش بهم داد....فریبا جونم از تو هم متشکرم............دخترخاله ی نازم همیشه تو قلبمی.....

ولی اون چیزی که خیلی خوشحالم کرد زنگ زدنای دوستام و تبریک گفتناشون بود.....که از دو روز پیش شروع شده بود..... واقعا من موندم چی بهشون بگم..... قربون همه ی شما.............. منو واقعا شرمنده کردید...............................دوستون دارم به اندازه ی تمام عشق و علاقه ام که تو وجودمه...... از صمیم قلبم دوستون دارم..............

قربون همه ی شما............س م ی ر ا

ماجرای زنجان رفتن من و فرزانه

نوشته های سمیرا

سلام

خوبین؟

آره بابا ٬بازم منم سمیرا خانوم گل!!

نترسید بابا فعلا خبری از اون پست های طولانیم نیست!!

دیروز رفته بودیم زنجان.من و فرزانه.انقده خوش گذشت(زهرا جونم معذرت میخوام از اینکه نتونستم بیام ببینمت.آخه میدونی ما تا ساعت۱۱:۳۰ داشتیم کتاب میخریدیم بعدشم که تو بعدازظهری بودی و من و فرزانه ساعت ۴:۳۰ به سمت ابهر راه افتادیم.معذرت میخوام ازت)

دیروز از ساعت ۷ بیدار بودم.یعنی از ساعت ۵ که  ثنا بیدار بود منم بیدار بودم و داشتم نگاش می کردم ولی اینقدر خسته بودم نمیتونستم بلند شم و باهاش بازی کنم!!. ساعت ۸ بود از خونه راه افتادم به سمت میدون امام حسین تا فرزانه هم بیاد.وای اینقده زود رسیدم که خودمم باورم نمیشد.فک می کردم تاکسی دیر میوفته و من سر ساعت ۸:۳۰ میرسم ولی زهی خیال باطل.دقیقا ۱۰ دقیقه جلوتر رسیدم.فکرشو کنید دیگه.اینقدر واستادم تا فرزانه بیاد دیگه داشتم خسته می شدم که دیدم بالاخره اومد.تو این هیرو بیری ها یه پسره ی خنگ هم کیلید کرده بود به من.منم با چنان اخمی اومدم اینورتر که یهو دیدم یه پلیس جلوم سبز شد.اینقده قیافم تابلو بود که زود رفت نگاه کنه ببینه من ازچی ناراحت شدم!! فرزانه اومد و ما رفتیم سمت مینی بوس های زنجان!!! خیلی جالب بود.رفتیم تو ماشین نشستیم دیدیم یه پیک نیک روشن کردن اون وسط!!(حالا اینقده رسانه ها اعلام میکنن که بابا خطرناکه ولی اینا که گوششون بدهکار نبود).خلاصه نمیدونم وسطا کی خاموشش کرده بود!! اکثریت دانشجو بودن و کتاب به دست.منو فرزانه اینقده حرف زدیم(فک کنید از ساعت ۸:۴۰ تا ۱۰ که برسیم زنجان می حرفیدیم.).....محض اطلاع عمومی از زنجان تا ابهر ۱ ساعت راهه ولی این مینی بوس ها مثل لاک پشت حرکت می کنن............. خلاصه یه دختره مدام میگفت هیس!!!! فرزانه میگفت مگه کتاب خونه است اینقدر هیس هیس می کنی!!

رسیدیم زنجان....وای چقدر من از این شهر بدم میاد( زهرا جونم ببخشیدا.ولی خوب اونجا هم شهره که شما می شینید.اههههههههههه)....کلی با فرزانه خندیدیم....حالا فک کن من یادم نمیومد از کجا می رفتن میدون انقلاب!!!(فرزانه که به اون میدون خوشگله می گفت باتموش ....توهین نمی کرداا ولی خوب میدون خیلی زشتیه..اه اه اه.)...داداشمو اونجا دیدم!! اومد نشون داد از کجا بریم وکلی معرفت به خرج داد و کرایمون رو داد!! اونجا کلی قند تو دلم آب شد...سوار تاکسی شدیم و رفتیم به سمت انقلاب( اگه عزاداری زنجان رو دیده باشید اون میدون خوشگله هست که سفیده و یه چیز گرد وسطه بعد حالت گلدسته از کناراش رفته بالا.همون جا) خلاصه رسیدیم و رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب گرفتیم.بعدش یه چند تا کتاب فروشی سر زدیم.بعد به امر خطیره علافی پرداختیم.انقده باهال بود....ولی دستم شکست..کلی پیاده روی کردیم.رفتیم بازار سرپوشیده....کلی خندیدیم.....یادش بخیر بچه بودم اونجا گم شده بودم!!...خلاصه اونجا هم دیدیم دارن مغازه ها رو می بستن.. تا تهش رفتیم بعد رفتیم یه بازاری که خیلی شبیه این یکی بود(فک کنم اصلا هم تاریخی نبود!!) خلاصه اونجا هم رفتیم...تهش دیدیم رسید به میدون تره بار!!! وای حالا فک کنید بازار داشت می بست یعنی اگه ما تا سر می رفتم دیگه میموندیم تو بازار پس در یه عملیات ضربتی تصمیم گرفتیم بریم از همون بازار میوه تره بار رد بشیم!!.... آدمای عجیب غریبی رو میدیدیم....خیلی وحشتناک بودن.....به زور خودمونو به سبزه میدون رسوندیم....بعدش رفتیم ناهار بخوریم....تو ساندویچی فرزانه برگشت به گارسونه گفت می شه ما اینجا یکی دو ساعت بشینیم!!! اونم گفت چرا نمیشه!!....خلاصه ما هم نشستیم.....بعد چند سری آدم اومدن رفتن ما هم از رو رفتیم و پا شدیم اومدیم بیرون....حالا در به در دنبال جا بگرد....بهترین جا مسجد بود...همینکه خواستیم بریم تو مسجد خادم اونجا گفت برای چی دارید میاید اینجا؟!؟ فرزانه هم گفت میایم بشینیم....بعد به ترکی گفت برید مگه مسجد جای نشستنه!!(خوب بابا جون تو میزاشتی میومدیم تو میخواستیم نماز هم بخونیم دیگه.اه اه اه)...خلاصه اینقده ناامید شده بودیم تو شهر غریب!! دو تا پسر گفتن برید امامزاده....ما هم گفتیم از کدوم طرفه؟؟گفتن این خیابون رو مستقیم برید می رسید.....وای منو فرزانه با چنان ذوق و شوقی رفتیم که خودمون هم باور نداشتیم.....یا امامزاده سید ابراهیم مرسی از دعوتت....اصلا فکرشو هم نمی کردم که یه روزی بیام پابوست.....ممنون از دعوتت.....بهترین هدیه ای بود که گرفتم......مرسیییییییییییییییی.........خلاصه رسیدیم به امامزاده(بماند با چه مکافاتی!!)....دیدیم هر چی دانشجو جماعته ریخته اونجا....یه لحظه فک کردم نکنه ما اومدیم خوابگاه!!...تمام دفتر کتابا محیط رو پر کرده بود....ولی با این حال اصلا حس  غریبی نمی کردیم بر خلاف چند ساعت پیش!!...جاتون خالی یه زیارت خوبی کردیم و یه عهدی با فرزانه اونجا بستیم که امیدوارم  عملی بشه....یا امامزاده سید ابراهیم خودت که ما رو دعوت کردی بدون هیچ آمادگی قبلی خواهش می کنم کمکمون کن.....

خلاصه ساعت ۴:۳۰ به سمت ابهر حرکت کردیم و همچنان در ذوق زیارت بودیم....بله دوباره با مینی بوس اومدیم...آخه امنه....توی مینی بوس اینقدر بو می داد که کلی خودمونو فحش دادیم که چرا اومدیم سوار شدیم!!...خیلی بوی بدی میداد...حالا من دماغم گرفته بود اینقدر حالت تهوع پیدا کرده بودم بیچاره فرزانه چی کشیدش....

ساعت۶ بود تو ابهر بودیم....وای شهر من.. چقدر دلم براش تنگ شده بود(می بینید چقدر شهرمو دوست دارم!!)....از فرزانه خداحافظی کردمو اومدم سمت خونه....وای اومدم خونه دیدم دستم داره می شکنه هنوزم که هنوزه دردش نخوابیده.....خدا به دادم برسه

قراره از فردا برم خونه ی فرزانه اینا با هم بخونیم.....خدایا چی میشه با همدیگه در بیایم؟!؟! یعنی میشه خدای خوبم؟؟؟

خوب میخواستم کم بحرفم!!.....

خدای خوبم مرسی ازت....یه دنیا ازت ممنون.............به خاطر همه چی

فعلا

امتحان مباحث ویژه و من

نوشته های سمیرا

به نام خدا

سلام

سلام به همه ی شما دوستای عزیزم،به همه ی شمایی که مارو فراموشیدید!!!

خوبین؟

من که عالیممممممم.بالاخره امتحانام تموم شد.همین امروز امروز!! و من چقدر خوشحال و چقدر ناراحتم!!! امروز برخلاف روزای دیگه که میرفتم امتحان میدادم و خوشحال از اینکه درسم تموم میشه و من بزرگ تر میشم و میتونم برای کارشناسی شرکت کنم ناراحت شدم امروز از اینکه دیگه دوستامو!!! نمی بینم،یعنی همشونو یه جا نمی بینم.دلم برای همه ی نامردی هاشون تنگ می شه!! اینو جدی می گم.

امروز بعد امتحان وقتی که داشتم با سمانه میومدم خونه دلم یه آن برای حرف زدنای طولانیمون حین راه تنگ شد.دلم برای قدمای آهستمون تنگ شد.آره دلم تنگه.اگه سمانه حرفو عوض نمیکرد مطمئنا گریه ام در میومد.آره سمیرایی که اشکش درنمیاد حالا با یه تلنگر کافی بود اشکش دربیاد اونم تو خیابون!!!

دلم می خواد تمام خاطرات این ماهو بنویسم.البته خلاصه اشو دیگه!! ما اینجا رو نساختیم که برای خوانندگان بلکه برای خودمون برای درد و دلای خودمون درستش کردیم.شاید خیلی وقتا به خاطر دیگران کوتاه نوشتم!!! شاید سامان به خاطر بعضی از خواننده های وبمون که بهش تهمت زدن که مطالبی که از جون و دلش می نویسه و براش مایه میزاره رو از اینور و اونور کپی کرده!! دیگه نمی نویسه. نمی دونم واقعا....حالم بد میشه وقتی اینا رو یادآوری می کنم.ولی من اینو قبول دارم که تمام نوشته هام به خاطر دل خودمه.باور دارم که چه کوتاه و چه بلند بهشون احتیاج دارم.باور دارم که من این خاطرات رو دوست دارم و بهشون عشق می ورزم.و بلاخره باور دارم که یه زمانی تمام جزییات این ماجراها یادم نخواهد اومد.پس من می نویسم هر چند طولانی و کسل کننده.

خوب می خوام اول از امتحانا بگم یعنی یه ماه قبلو بگم.بعدنا میام در مورد خودم میگم

حدوداً اولای دی بود فک کنم.آره همون موقع ها بود که دیگه یواش یواش بحث امتحانای عملی پیش اومد.یعنی قبلش برنامه ریزی کرده بودن و بهمون گفته بودن ولی باز گوشزد می کردن.ما هم حرف گوش کن!!

اولین کسی که امتحان گرفت استاد مرسلی بود.استاد درس مباحث ویژه.وای این استاد خیلی خوبه.یعنی تو درسای دیگه خیلی عالیه مثل شبکه و مبانی مهندسی ولی تو این درس نمیدونم چش بود.اصلا انگاری زیاد توجه نمی کرد.یعنی حقم داشت.بیچاره کلی مشغله داشت.مدیرگروه فلان دانشگاه و مهندس و کارمند فلان اداره و استاد فلان دانشگاه خوب وقت و جون آدمو میگیره.ولی خوب در حد توانش درس می داد ولی خودتون فکرشو کنید چی بود دیگه!!.اولین امتحانشم شنبه آخرای آذر گرفت.وای بچه ها اینقدر مخشو خورده بودن بابت اینکه راحت بگیره.امتحانشو جلوتر بگیره و ... .اون بیچاره هم قبول کرد.اصلا استادی بود که با آدم راه میومد ولی نه با هرکسیا!!.خلاصه ایشون امتحان کتبیو گرفت و قرار شد همون روز امتحان عملی هم بگیره.این از همون روز اول به من و بچه ها می گفت من به خانوم حسینی می خوام بیست بدم!! همه هم تایید میکردن که بله حقشونه!! ولی من خداشاهده راضی نبودم..آخه هیچ وقت دلم نمیخواد بیخودی یه نمره بگیرم همون طور که دوست ندارم بیخودی ازم نمره کم کنن(دست رو دلم نزار که خونه مادر)!!! خلاصه همه می گفتن که آره استاد خیلی بهت توجه داره.خوش به حالت یه درس دو واحدیت بیسته!! ولی من اصلا راضی نبودم.بچه ها احساس می کردن من نورچشمی استاد هستم که عملا هم خودم اینو حس می کردم ولی هیچ وقت سواستفاده نمی کردم از این موقعیتم یعنی اصلا خوشم نمیاد.خلاصه اینقدر تو این درس استاد هی لی لی به لالام می زاشت که خودم کلافه می شدم از کاراش.سر امتحان هم چون همه ی سیستم ها برنامه رو نداشتن مجبور شدیم دوسری بشیم.گروه اول و گروه دوم!!.منم که دلم میخواست گروه اول باشم در به در دنبال کامپیوتری میگشتم که اون برنامه رو داشته باشه ولی دریغ از یه کامپیوتر.بچه های نامرد موقع امتحان کتبی رفته بودن پای سیستم ها نشسته بودن و منه بیچاره هم وسط دوتا سیستم نشسته بودم یعنی به عبارتی کامپیوترمو غاصبا(رضوانه و فرزانه) غصب کردن!!(آخه توی سایتمون هرکی یه کامپیوتر مشخص داره و تمام فایلاشو توی اون کپی می کنه.هیچ کس جای من نمی شست ولی این دفعه این دوستای عزیزم اومدن و در کمال پرروئی نشستن سرجای من.کامپیوتر A4.چقدر با این کامپیوتر خاطره دارم.ولی من چیزی نگفتم بهشون.چون معتقدم آدم برای جایی که سند نداره بیخودی نباید حرصو جوش بخوره.خلاصه من موندم آواره!! استاد هم بهم گفت بیا جای من بشین!! منم رفتم اونجا دیدم بله اونجا هم نداره.بعد که به استاد گفتم گفت اشکالی نداره تو بشین!! میگم استاد اینجا نداره من چه جوری بشینم!! گفت خوب اشکالی نداره بشین تو!! منم نشستم .اونورتر اون پسره خوئینی و عطوفی نشسته بودن و بهم می گفتن بشین و به ما بگو!!(آخه به اونا خیلی نزدیک بودم).منم گفتم باشه.بعد استاد سوالارو داد بهشون تا بنویسن و منم مات مات نگاهشون می کردم.خیلی حرص می خوردم از اینکه نمی تونم بنویسم!! همه با یه نیشخندی بهم نگاه می کردن که یعنی خوش به حالت ولی من خوشحال نبودم.بلکه داشتم حرص می خوردم و این از صورتم و چهره ام مشخص بود.یواش یواش حوصله ام داشت سر میرفت با سوالای بی ربط بچه ها.بعد یهو دیدم استاد اومد سمتم.گفت می خوام یه چیزی بهتون بگم(این استادمون زن و بچه داره ها..بیخودی فکر بد نکنید در موردش.چون خیلی آدم معتقدیه.هرچیش بد باشه ولی این یه اخلاقش عالیه).منم چشام گرد شد گفتم بفرمایید!! بعد گفت راستش خانوم حسینی.گفتم بله!!! حالا داشتم میمردم که زودتر این حرفشو بزنه ولی نامرد فرزانه صداش کرد.اونم وقتی رفت اون سمت دیگه درگیر بچه ها شد و نتونست بیاد این سمت سایت تا بهم بگه چی کار داره با من!!.خلاصه دیدم همه مشغولن و من دارم گوسفند می شمارم.گفتم استاد میشه برم بیرون!! گفت چرا!! من دلم میخواد بشینید توی سایت!! گفتم حوصله ام سر رفته.میشه برم.باور کنید داشتم التماس می کردم.چون نمیزاشت بیام بیرون!! اینقده براش خودمو مظلوم کردم که دلش برام سوخت و گفت باشه هرطور که خودتون راحتید ولی من نمیخواستم برید بیرون!!.منو میگی دوتا پا داشتم چهارتای دیگه هم قرض گرفتمو رفتم سمت سالن.بچه هایی که توی سالن واستاده بودن فک کردن من امتحان دادم گفتن چطور بود!! گفتم من که امتحان ندادم.و همه گفتن از تو نمیگیره.بعد عطوفی اومد سمتم گفت چه سوالی بهشون داده بود(استاد نمیخواست سوالا لو بره.ولی من نمیدونستم به خاطر همین دونه به دونه و خط به خط رو بهشون گفتم!!).خلاصه در حین گفتنم یهو دیدم خلجی چشم شور.... اومد سمتم.وقتی اومد همچین بد بهم نگاه می کرد(این جناب خلجی با من و سمانه نمیدونم چرا خصومتی دیرینه داره.ولی جرات بازگو کردنشو نداره.آشغالیه که حد نداره.بی شعور....حالم ازش بهم میخوره.)خلاصه اومد همچین بهم نگاه کرد که یه آن فک کردم چه خطایی ازم سرزده و شایدم لخت و ناجور جلوش واستادم که اونطوری داره وراندازم میکنه!!.زودی چادرمو محکم نگه داشتم و یه اخم کارساز به اون چش شور کردم.دیگه حتی نگاهشم نمیکردم.رومو کاملا از طرف اون برگردوندم.خیلی حالم بد شده بود.خلاصه حالم ازش بهم میخورد و میخوره!!

بعد نیم ساعت که اونا اومدن بیرون نوبت گروه ما شد!.من رفتم پشت سیستم نشستم ولی دیدم استاد داره چپ چپ نگاهم میکنه(خوب دلم نمیخواست بگن این امتحان نداده بیست شده.با اینکه مطمئن بودم بیستمو میشم.همیشه هم استادمون می گفت خانوم حسینی نباشه کلاستون لنگه!! جون خودم دارید تشویقو و تحویلو!!).منم مثل بچه های خوب اصلا نگاهش نکردم.انگار که خبری نیست.حالا سر امتحان اون خلجی فلان فلان شده برگشته بهم میگه زود ندیا!!(حالا این اصلا جرات اینکه منو تو خطاب کنه رو نداشت ولی نمیدونم امتحان چه جوی بهش داده بود که با من اینطوری حرف میزد و منم که ازش چندشم میشد.بنده ی خداست قبول دارم ولی آدم که نباید اینقدر هیز باشه.).خلاصه منم گفتم باشه نمیدم.بعد نشسته بودم اعظم از روی من می نوشت تمام دستورا رو.بعد دیدم حسابی استاد داره حرص میخوره.منم دیگه دیدم خیلی تابلوئه پاشدم اومدم بیرون.یعنی صداش کردم اومد دید بعد گفت بفرمایید بیرون!!.منم اومدم بیرون.ولی مدام با خودم میگفتم این استاد گرام با من چی کار داشت که این فرزانه نزاشت بگه!!.خلاصه اومدم بیرون یه کم منتظر شدم(آره دیگه با سمانه واستاده بودیم) بعد استادو صدا کردم(جون خودم گفت بعد کلاس بیا بهت بگم).استاد اومد و گفت خانوم حسینی میشه برگه های امتحان رو شما تصحیح کنید!! گفتم من؟!؟ گفت آره.من اصلا راضی نبودم شما امتحان بدید ولی شما جلوتر از همه نشستید پای سیستم.منم دیدم خودتون اینطوری راضی هستین چیزی نگفتم..منو میگی اینقده خجالت کشیدم.بعد گفتم ببخشید من نمیخواستم بین منو بچه ها تبعیض قائل بشین همین! استاد هم چشاش گرد شده بود(مطمئنما تو دلش میگفت عجب دختره احمقیه ها.همه دنبال نمره ی مفت میگردن حالا این داره اینطوری میکنه)..بعد کلی گفت اگه میتونید و کار ندارید و... برگه ها رو ببرید.توروخدا تو رودروایسی نمونید.منم گفتم نه بدید نه کاری دارم و نه مشکلی.خلاصه گفت به کسی نگید که برگه ها رو دادم بهتون آخه حسودی می کنن!! منو میگی با تعجب نگاش کردم.انگاری داره تحفه میده به من که بچه های دیگه حسودی کنن!!.منم برگه ها رو گرفتم و اومدم.سمانه اینقدر می خندید.چون برگه ها از روی جزوه ی پاپکوم زده بود بیرون اونم میگفت الان میان میریزن میزننت.وکلی مسخره بازی در میورد

تا بیایم خونه من داشتم میمردم.حالا جالبش این بود که وقتی از دانشگاه اومدیم بیرون یادم افتاد سر فلشم نیست(یعنی سمانه یادش افتاد.فلشم دست اون بود خوب مسلما من که نمیشد یادم بیوفته).خلاصه دوباره رفتیم تو دانشگاه.این دفعه حتم نداشتم که تابلو می فهمنن که من چه محموله ای رو دارم با خودم حمل می کنم.

بعد از برگشت از دانشگاه دلم میخواست زودی تصحیح کنمشون ولی نه وقتشو داشتم و نه می دونستم چقدر بارم بدم به سوالا.ترجیح دادم با سمانه دوتایی تصحیح کنیم.هم مشورت میکردیم و هم در مورد بارم نظر میداد.خلاصه گذاشتمو تصحیح نکردم.تا سمانه بیاد

خیلی طولانی شد.خسته شدم خودم.میزارم بقیه رو برای بعد

راستی بالاخره سمانه خانوم هم آدرس این بلاگو پیدا کرد.جا داره اینجا بهش تبریک بگم بابت به دست آوردن آدرس اینجا و همین که خوشامد بگم بهش بابت اومدنش به این خونه ی مجازی سه نفرمون!!.سمانه جون امیدوارم که از نوشته های من خوشت بیاد و مطمئنم از نوشته های سامان و مهسای عزیز هم خوشت میاد....دوست دارم دوست من

راستی 9 روز بعد تولدمه.....به خودم دارم می قبولونم که دارم بزرگ می شم.تولدم مبارک مگه نه؟!؟!

دوست دارم ای بهترین بهترینان و کسیو جز تو ندارم...... منو ببخش به خاطر تمام اشتباهاتم و گناهام

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

 

Coded by taktemp & designed by: Natty WP