تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

برای دخترم

نوشته های سامان

 


خوابیدن روی ابرها و چیدن ستاره ها خیلی لذت داره
جنس ابر چیزی شبیه پنبه است ,
از پنبه خیلی نرم تر و لطیف تر
یه جوری که حس می کنی نرمی اون توی پوست تنت نفوذ می کنه
ستاره ها هم یه خورده داغن
نه اونقدر که دستتو بسوزونه
داغیش اندازه گرمی دست آدم خوباست
گرد و کوچیکن
اندازه پرتقال
جنسشون فکر می کنم از یخ باشه
یخ داغ
نورش سفید متمایل به آبیه
توی دستات که میگیریشون احساس می کنی یه بچه تازه به دنیا اومده رو میون دستات گرفتی
از اینا قشنگتر می دونی چیه ؟
سرسره بازی روی رنگین کمون
از اون بالا , از روی ابرا که می پری روی رنگین کمون
باید زود بشینی
اونوقت همینطور که داری سر می خوری و میای پایین می تونی جیغ بزنی و بخندی
توی راه نم نم بارون می خوره توی گونه هات
حالی داره مگه نه ؟
تازه اون پایین که می رسی و قل می خوری روی نرمی چمن
میبینی پشت شلوارت , همونجایی که ازاون بالا تااین پایین روی رنگین کمون بوده , رنگی شده
هفت تا رنگ قشنگ
رنگایی که جنسشون از نوره
بعدشم می تونی روی چمنا خیس و بارون خورده غلت بزنی و با پروانه ها قایم باشک بازی کنی
می تونی خط های نور خورشید رو بگیری و باهشون تاب درست کنی
سر اون نخا رو ببندی به زلفای درخت کاج که سیخ سیخیه و زبر
یه سرشم به کاکل باد که همیشه پریشونه
نسیم خودش تابت میده
آروم و لوند
هر بار که میری بالا و پایین می تونی یه تیکه از عشقبازی گنجشکا رو توی لونه کوچیکشون ببینی
گنجشکایی که همدیگه رو بغل گرفتن و لپای کرکیشونو به هم میمالن
بعد , وقتی که خسته شدی می تونی بری میون حوض بلور
پاهاتو بکنی توی آب و بذاری آبششای انگشتای پات نفس بکشن
آخه می دونی که اونا هرکدومشون قبلا یه ماهی کوچولو بودن
مگه نمی بینی دوستاشون , دورشون جمع میشون و بوسشون می کنن
همه اون ماهی های قرمز کوچولو دوستای قدیمی انگشتای پاهاتن
بعد می تونی انگشتاتو تکون بدی
اینطوری , بالا پایینی
بعد با دستات آب بپاشی توی صورت هوا
خیسش کنی
هوای خیسو که دوس داری ؟ همونی که بوی نم و خاکو میده رو میگم
بعد خدا روی لپات گل بنفشه میکاره , گل بنفشه قرمز
دیده بودی تا حالا
تو تونسته بودی ستاره های توی آسمونو بچینی ولی هیچکسی نمی تونه ستاره های توی چشمای تو رو بدزده
این خیلی کیف داره که یه چیزایی داری که فقط فقط مال خودته
بعد که خیس شدی و گلهای روی گونه هات شکوفه داد از حوض بلور میای بیرون
تند تند قدم میزنی و دستاتو اینطوری دو طرف تنت تکون میدی و شعر می خونی
بلبلا صدای ترانه خوندنتو که می شنون ساکت می شن و فقط گوش میدن
صدات مثل لالایی میشه وقت ترانه خوندن
مواج و آروم
حالا می تونی بری روی اون تپه کوچیک که دونه دونه گلای سفید کوچیک تنشو پوشونده و خودتو پخش دلش کنی
طاقباز روبه آسمون
انگشتای زمین پشتتو یواشکی و نرم میخارونه
کیف داره نه ؟
صدای خنده ریز و یواشکی مورچه ها و کفشدوزکا رو میشنوی که آروم از کنارت رد میشن
خورشید , پشت پلکاتو می بوسه و گرمشون می کنه
نسیم کنارت میشینه و با نوک انگشتای کشیدش پلکاتو میبنده
دوست نداری بخوابی
آخه هنوز گلای محبوبه شب غنچه های بسته شو باز نکرده
اما خسته ای
خوابت میبره
خدا , با دست خودش روی تنت یه پارچه سبز مخملی میکشه
توی خواب به پهلو می چرخی و دست و پاهاتو جمع می کنی توی شکمت
صدای آروم نفسات , دنیا رو خواب میکنه
آسمون پرده سیاهشو می کشه و ستاره ها رو می پاشه روش
ستاره ها یواشکی به هم چشمک می زنن و با مهربونی نیگات می کنن
خدا میدونه توی دنیای خوابت چه قشنگیایی داری که تا حالا واسه کسی نگفتی
اونا رو وقتی بیدار شدی , خودت برام تعریف کن
خوش به حالت کوچولوی من
خوش به حالت دختر گلم .
شبت به خیر .

پوچ

نوشته های سامان

سلام به همگی...سلامی که یه عالمه خستگی و نا امیدی پشتش پنهونه!میخواستم دیگه ننویسم حد اقل توی وبلاگ ولی...ولی نتونستم(حد اقل جرات اعتراف کردن رو دارم)دیدم تنها راه خالی کردن خودمو دلم و دلم و خودم وبازهم خودم و دلم(!!!) نوشتن و قلم زدنه.وقتایی که قلم دستمه احساس سبکی میکنم هرچی دلم میخواد مینویسمو از دنیای پر از درد و دروغ فاصله میگیرم.به زودی با نوشته های جدید آپ میکنم.

سمیرای مهربونم ممنونم ازت به خاطر اینکه وب رو نگه داشتی راستش وقتی آدرسو تایپ کردم و اینتر زدم فکر میکردم با یه وبلاگ متروکه مثل دل خودم رو به رو میشم.دلم واسه نوشته هات تنگ شده بود.هر کدوم رو ۲ بار خوندم.راستی اول تولد خواهر زاده ی گلت رو تبریک میگم(هرچند که یه ذره دیر شد ببخشید)بعدشم معدل تاپت رو...تو انقدر مهربونی و دلت پاکه که خدا هرچی ازش بخوای بهت نه نمیگه پس عاجزانه ازت میخوام واسه زندگی منم دعا کن!

یک تکه از یک شکل

نوشته های سامان

 

ایستاده بود وسط خیابان دیوانه ,
دور و برش ماشین ها مثل سوسک های عجول می رفتند و می آمدند
ترسیدم
ترسیدم نکند گوشه دامنش گیر کند به شاخ ماشین ها و زودتر از موعدش بپرد
بالهایش معلوم بود شوق پریدن دارد
مثل خودم
دویدم جلو ,
داشت آسمان را دید می زد
گفتم :
- سلام ,
برنگشت , دستم را گرفتم به خط نگاهش و رفتم تا آسمان۰
لاجوردی بود و وسیع
تکه ای ابر بود شبیه تیکه ابر !
گفتم :
- قلاب نگاتو انداختی رو ابره ؟
خندید و برگشت ,
چشمانم مثل دو دست , لطیف و نرم صورتش را گرفت بین خودش
گرم بود و خیس
فکر نکن که زیبا بود ها ... نه ... ساده بود , مثل یک ...
مثل یکی مثل خودش که ... کسی که نبود به گمانم
گفت :
- مگه نگاه آدمم قلاب داره ؟
کلمه به کلمه جمله اش را روان و ساده گفت
مثل وقتی که کودکی برایت داستان بخواند
گفتم :
- خب .. آرررره ... من با تا حالا با قلاب نگام خیلی چیزا شکار کردم ...
اینبار تعجب کرد
گفتم :
- ببین .. همین ابره رو میبینی ؟ اگه گفتی چرا تکون نمی خوره ؟
گفت :
- نمی دونم !
گفتم :
- خب بنده به قلاب نگاه تو شده طفلک .
بند خط نگاهشو گرفتم و آروم پیچیدم دور یه تیکه چوب و گرفتم جلوش
- بیا
گفت :
- این چیه ؟
گفتم :
- خط نگاته با قلابش
خندید و گفت :
- ولی توی دستت که هیچی نیس .
گفتم :
- چون تو نمیبینی نتیجه میگیری که نیس ؟
گفت : خب .. آره خب .
گفتم :
- پس ازون موقع توی آسمون داشتی چی رو نگاه می کردی ؟
نگاهشو برگردوند توی آسمون , بغضش گرفت به گمونم ,
گفت :
- هیچی
گفتم :
- دیدیش ؟
گفت :
چی رو ؟
گفتم :
- هیچی رو ؟
اخم کرد . با قهر گفت :
- مسخره ام می کنی ؟
گفتم :
- نه ... ولی وقتی تو اینهمه مدت داری هیچی رو نگاه می کنی , حتما میتونی به من بگی چه شکلیه ؟
دستشو دراز کرد و قلاب نگاهشو از توی دستم که همینطور دراز مونده بود برداشت
لبخند زد و گفت :
- حالا فهمیدم
گفتم :
- آها
صدای بوق میومد , بوق و قیژ و ووویژژژ
گفتم :
- خیابونو ببریم اونور تر ؟
گفت : چطوری ؟
گفتم :
- اینطوری ...
دستشو گرفتم و با هم از خیابون رد شدیم
توی پیاده رو زیر درخت
گفتم :
- ببین .. خیابونو بردیم اونطرف
اینبار بلند خندید
گفت :
- آره آره .. آفرین .. ما تونستیم
گفتم :
- چقدر قشنگه
گفت :
- چی ؟
گفتم :
- اینکه ما تونستیم با هم یه کاری رو انجام بدیم ,
گفت : آره ... آره
دستش هنوز توی دستم بود
مویرگاش تند تند میزد
گرم و صمیمی
گفتم :
- یک .. دو .. سه ..
گفت :
- چیرو میشمری ؟
گفتم :
- صدای پای عشقو ؟
گونه هاش سرخ شد , مثل سیب
گاهی وقتا سیبو نباید گاز گرفت , باید .. بوسید .... نه ... باید فهمید
گفتم :
- به دور و برت نگاه کن ,
نگاه کرد
گفتم :
- چی دیدی ؟
گفت : یه عالمه آدم
گفتم :
- پس هنوز مونده تا بفهمی
گفت :
- مگه تو چیز دیگه ای می بینی ,
گفتم :
- آره ... من فقط " تو " رو میبینم .
گوشه لبش پرید بالا و زود برگشت سرجایش
مثل وقتی که پلک چشمم می پرد
گفتم :
- حالا به من میگی وسط خیابون داشتی توی آسمونو چیرو نگاه می کردی ؟
گفت :
- راستش فک می کنم وسط خیابون نگاه کردن آسمون یه حال دیگه ای داره
خندیدم ,
گفتم :
- ولی من نگاه کردن به وسط خیابون از وسط آسمونو رو ترجیح میدم
گفت :
- مگه میشه ؟
گفتم :
- کار نشد نداره .
خندید ,
گفت :
- آها .. حالا فهمیدم .
گفتم :
- آفرین .
گفت :
- تنهایی
گفتم :
- نه .. با تو .
چهره اش باز شد , گفت :
- مثل من .
اینکه من دستش را گرفته بودم یا او دستم را , یادم نیست
دور و برمان آدم ها می رفتند و می آمدند
آن وسط , بی محابا ,
به آسمان نگاه کردیم
من به آسمان چشمانش , که بی کران ترین آسمان ها بود
و او نیز هم ,
گفتم :
- یاد گرفتی چطور میشه از آسمان , به زمین نگاه کرد
گفت :
- آره , تو خوب یادم دادی
گفتم :
- شش .. هفت
گفت :
- هشت .. نه
هر دو خندیدم
گفتم :
- من اینو بلد نبودم
گفت :
- این یکی رو هم از من یاد بگیر
گفتم :
- آها .. حالا فهمیم
گفت : چیرو ؟
گفتم :
- اینکه بین هفت و نه , آدم میتونه عاشق بشه
خندید
گفت :
- من باید برم
گفتم :
- مواظب خودت باش
گفت :
- فردا میبینمت
گفتم :
- حتما , ولی نه وسط خیابون ..
گفت :
- باشه .. ولی ...
گفتم :
- ولی چی ؟
گفت :
- قاطی آدما گم نشی ...
دور و برمو نگاه کردم
گفتم :
- تو اینجا آدم میبینی ؟
انگار که چیزی یادش آمده باشد نگاهم کرد
گفت :
- راستش نه ... من فقط ..
با هم گفتیم :
... " تو رو میبینم "
***
رفتیم
هر کدام در مسیری خلاف هم
دور میشدیم از هم و نزدیکتر به هم
برگشتم یک آن
جای نگاهش به آسمان را کاویدم
تکه ابر همانطور مانده بود سرجایش
تکه ابر شکل همه چیز بود
شکل ماندن , رفتن , بودن و یکی شدن
شکل قدم برداشتن با هم ,
توانستن و خواستن
شکل ..
شکل عشق

آقای عزیز

نوشته های سامان

- آقای عزیز ، امکان داره سیگارتونو خاموش کنید ؟
آقای عزیز نگاهم می کند
از سوراخ های بینی اش ، رشته های دود ، مثل ارواح گریزان از جهنم ، در آسمان کوچک تاکسی ، به پرواز در می آیند
آقای عزیز از من می پرسد :
- ناراحتی ؟
امروز او اولین کسیست که حالم را می پرسد
فکر می کنم ، به راحتی ها و ناراحتی هایم ، به گربه سیاه همسایه که دو تا از ماهی های حوض را برای توله هایش برد
- ببخشید ، به بچه گربه چی می گن ؟
با انبوهی از دود جواب می دهد :
- کره خر ...
نمی دانم با من بود یا با بچه های گربه همسایه
سرفه می کنم
- نگفتی ؟ ناراحتی الان ؟
همیشه جواب دادن از سئوال کردن برایم سخت تر بود ، خیلی سخت تر
سرم را به راست و بعد به چپ تکان می دهم
مثل شاگرد مدرسه هایی که از خیابان خلوتی رد می شوند
دود سیگار شبیه مه غلیظ مرداب های وحشتناک کابوس هایم غلیظ و غلیظ تر می شود
سرفه می کنم و از چشم هایم اشک جاری می شود
آقای عزیز به فیلمی که از شیشه های تاکسی پخش می شود نگاه می کند
عبور و مرور درخت ها و آدم ها و کلاغ ها
و من شدیدا دلم تخمه آفتابگردان می خواهد
نه برای شکستن ، برای مکیدن شوری هایش
حالم از تلخی دود سیگار به هم می خورد
راننده ، بی خیال ، مثل عروسک کوکی ، کارش را می کند
ترمز ، کلاچ درگیر ، دنده 1 ، 2 ، 3 و دوباره ترمز
چراغ قرمز ، سبز و زرد و دوباره ....
- آقای عزیز ، میشه شیشه رو بکشین پایین ؟
آقای عزیز سرش را بر می گرداند و نگاهم می کند
نگاهش مزه کتک می دهد و طعم فحش ، فحش های بد ، فحش های خیلی بد
- تنت می خاره نه ؟
نمی دانم آقای عزیز از کجا حالم را می فهمد و خارش پوستم را هم ؟
تمام تنم می خارد ، از درون و بیرون ، و سرم و درون سوراخ های بینی ام و از همه بیشتر بین انگشت شصت پایم و بغلی اش
امشب می روم حمام ، تمام خارش هایم را سرانگشت های قطره های آب می خاراند ، مهربان و نرم ، مثل مادربزرگ
- شما مادربزرگتون مرده ؟
آقای عزیز دوباره بر می گردد ، سوراخ های بینی اش گشاد تر از حد معمول شده است
و چشم هایش هم همینطور و سرخ تر
- ننه ات مرده مرتیکه دیوث ....
آقای عزیز با دست هایش یقه ام را می گیرد
راننده از یکنواختی اش بیرون می آید و دست او را از یقه ام می کشد بیرون
صدای راننده را می شنوم :
- ولش کنید آقای عزیز ، مشکل داره بنده خدا
احساس عریان بودن به من دست می دهد
همه چیز مرا می دانند
آقای عزیز می داند مادرم مرده است و راننده هم می داند که من مشکل دارم
دست راستم را بین پاهایم می گذارم ، مثل آدم ، آدم بدون حوا
عریان بودن را دوست ندارم ، حتی در حمام ، شاید اگر کسی بداند من با لباس حمام می کند به من بخندد
لباس هایم پوششی برای تنم ، و تنم پوششی برای رازهایم ، رازهایی که کسی نمی داند ، خدا کند کسی نداند
هر پله که عریان تر شوم ، خلع سلاح تر می شوم ، می ترسم
آقای عزیز سیگار دیگری را بر لب می گذارد
صدای کشیدن چیزی بر چیزی و بعد جرقه ای و نوری ، خوشم می آید ، شبیه تولد است
بوی باروت و دوباره ، دود ، غلیظ تر از قبل
به این فکر می کنم که اگر این راست باشد که کسی را که دوست داری درون دلت منزل می کند ، بیچاره کسی که درون دل آقای عزیز است
طفلک حتما تا حالا خفه شده است
خیلی بد است ، شیشه دری که کنار آن نشسته ام دستگیره ندارد
سعی می کنم با دست آن را پایین بکشم
چه تقلای بیهوده ای ، و چه نگاه های خشمناکی از راننده ، که تلالواش از آینه ، مثل سیلی می خورد توی گونه ام
چیزی درونم می گوید : عادت می کنی
راست می گوید ، من به خیلی چیزهای بد ، و بدتر ، و خیلی بد تر هم عادت کرده است
یادم می آید توی کتابی خوانده بودم " همزیستی مسالمت آمیز "
فکر می کنم همین جوری است
یادم می آید اوایل که دروغ می گفتم شب ها خوابم نمی برد و وجدانم سه روز درد می کرد
کم کم عادت کردم ، عادت کردم به دروغ گفتن و بدتر از آن ، به صادقانه دروغ گفتن
دود را می مکم
با نی های بینی ام
بد بو و رخوتناک
درونم نفوذ می کند ،
احساس می کنم عده ای درونم سرفه می کنند
و من پژواک تمام سرفه ها را قورت می دهم
معده ام تعجب می کند
تا به حال همچین چیزی حواله اش نداده بودم
نفس عمیق می کشم
آقای عزیز بر می گردد و نگاهم می کند
نگاهش کودکانه است و پر از سئوال
تصمیمم را می گیرم
- آقای عزیز ، یه نخ سیگار دارید ؟
سئوال و تمسخر از نگاه راننده می بارد ، از آینه ای که چشم هایش را درآن قاب گرفته است
آقای عزیز می خندد
ردیف دندانهایش شبیه پله های ساختمان قدیمی خانه عمه من است
بالا و پایین و بالاتر و پایین تر
- چی شد ؟ تو که نفست داش بند میومد ؟
واژه های دود آلود ، مثل اژدها که خرناس می کشد
یک نخ سیگار سفید باریک با نیمتنه زرد بین انگشت های آقای عزیز ، روبروی من ، به تعارف
می گیرمش ،
- ممنون
نگاهش می کنم ، مثل آدمی که هویتش را از دست داده است
صدای کشیدن چیزی بر چیزی می آید
و تولدی در من به وقوع می پیوندد
جرقه ای و نوری
و دود در دود ..... ،
- همینجا پیاده می شم .
راننده نگاهم می کند و می خندد
آقای عزیز می گوید :
- کجا رفیق ، تازه داشتیم با هم حالی می کردیم
نگاهش می کنم و لبخند می زنم
نگاهش طعم عرق و پسته می دهد و شب نشینی
پیاده می شوم
با رشته های از دود ، دود های به هم آمیخته
پایین تنه زرد سیگار بین لبهایم جا خوش کرده است
آدم چه ساده خو می گیرد ، آدم چه ساده به چیزهایی که نمی خواهد خو می گیرد
عمیق تر پک می زنم
انگار با خودم لج کرده ام
دود ، رقص کنان ، مثل رویاهای بی سرانجامم ، به آسمان تاریک شب عروج می کند
کاش دست های مرا هم می گرفت
دور و برم ، همه جا تاریک است
ماشین و راننده و آقای عزیز از من دور می شوند
ومن از خودم دورتر
می روم سمت خانه و پشت سرم دانه دانه دود می کارم
شاید کسی مرا پیدا کند .

سیب و انار

نوشته های سامان

امروز صبح از خواب زدم بیرون
حیاط مثل هر روز , خیس بود از معاشقه شبانه اش با باران
من فکر می کنم زندگی ترکیبی از عشق بازی هاست
هر کجا که عشقبازی نباشد , زندگی هم نیست حتما
باغچه کم کم دارد پر می شود از نقطه های سبز
دلم همیشه می تپد برای اینکه احساس جوانه را وقتی سر بلند می کند از زیر خاک بدانم
چه حس خوبی است جوانه زدن از زیر خاک , یا از زیر هر چیزی
کاش می شد جوانه بزنم از زیر تمام تنهایی هایم
...
امروز همه اش به این فکر می کردم که اگر خدا بیاید مهمان من بشود
چه دارم بگذارم جلویش
نمی دانم خدا سیب بیشتر دوست دارد یا انار
سیب عطر دارد , انار دل
به این فکر کردم چطور است دل انار را در بیاورم بمالم به عطرسیب
گاهی آدم از فکر خودش می خندد
خدا کند خدا هم به فکر من بخندد
خدا بخندد خیلی خوب است
همان لحظه می شود یواشکی چیزهای خوب و آرزوهایت را بخواهی
...
خدا اگر بیاید مهمانی به خانه من
می دانم دلم جوانه می زند از زیر پنجه های سینه ام
خدا اگر بیاید
خودم کفش های قشنگش را جفت می کنم پشت در
اگر بیاید
دستم را می گذارم زیر چانه , زل می زنم به نگاهش
راستی یادم بماند بپرسم " تو " کجاست
خدا حتما می داند ,
کاش خدا آنقدر بماند که دلم میوه هم بدهد بعد از جوانه اش
یک دانه سیب , یک دانه انار
هر دویش را می دهم به خدا
نه
سیب مال خدا
انار مال من و " تو"
دانه دانه اش می کنم
یک دانه من
یک دانه " تو"
دانه آخرش هم , مال " تو "
...
نزدیک شب برف بارید از آسمان
دانه های ریز و سفید
من حس می کنم دانه های برف , شکوفه های درختان سیب بهشت است
خدا از آن بالا شکوفه باران می کند زمینش را
یک دانه برف را گرفتم توی آغوش دستم
خوب که نگاهش کردم از نزدیک , کم مانده بود من هم مثل او آب شوم از لذت
حس من اشتباه نبود انگار
این ها دانه های برف نبود
شکوفه های سیب بود
به زیبایی هر چه عمیق تر نگاه کنی زیبا تر می شود
دلم خواست دانه های برف , نه , شکوفه های سیب آنقدر بشیند روی تنم
آنقدربشیند که بشوم آدم برفی خدا
شکوفهای سیب که روی تنم آب می شود
حس می کنم دلم پر می شود از سیب سرخ
خدا خودش خوب می داند چقدر خوب است
امشب خدا آمد مهمانی من
هم سیب آورد
هم انار
" تو " نبودی که دانه دانه بخوریمش
خوردم به جای هردومان
و خدا مهربانانه می خندید .

و چه خوب است که خدا بخندد...

Coded by taktemp & designed by: Natty WP