تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا
 

آدما تقاص کاراشونو پس میدن!!

نوشته های سمیرا

سلام

خوبین؟اممممم من که خوبم! اینقده خوب که فکر پروژه رهام نمیکنه! همش نگران اینم که نکنه استاد گرام قبول نکنه!!! و اینکه کارآموزی رو چیکارش کنم؟!؟ ای خدا..... ولی با این اوصاف احتمال میدم خوب باشم!!

یه چند مدت بود مدام به خودم میگفتم حالا کو تا 10 اسفند!! ولی همینکه بهمن به سرازیری افتاد و دیدم ای داد بیداد داره تموم میشه یادم افتاد چقدر من پشت گوش انداختم!.... خیلی نگرانم... ولی با این حال ناامید نیستم.... میدونم که میشه.... فقط تو نمای پروژه مشکل دارم.... نمیدونم چطوری خوشگلش کنم؟!؟ چطوری بشه یه پروژه ی مشت!!....

امشب قصد نوشتن نداشتم ولی باید می نوشتم چون ماه عزیزم،داره تموم میشه.... گفتم بزا یه پست بزارم برای آخرین بار توی ماه بهمن سال 87.......

یه چیز دیگه اینکه فهمیدم چقده زود آهم میگیره!!(خودشیفته نشدما!!).... باور کنین راست میگم... این مصداق برای من الان واقعا راسته راسته همون که میگه:"هر که با من در افتد ور افتد" خوب هزاران مثال دارم بزنم ولی همینکه جدیدنا رخ داده رو میگم!!

سمانه جونم ناراحت نشیا... به خدا اون موقع خوب حرصم در اومد یه نگاه کردم دیدم داری میخندی اعصابم خورد شد و خدا یهو مصداق همون حرفه که هست" آتش بگیر تا ببین چه می کشم" رو برات عملی کرد... جون خودم اصلا یادم نبود ولی یادآوری کردی بهم!! امیدوارم ناراحت نشی از اینکه اینطوری شده.... ببخشید واقعا.... انشاالله زودی خوب شی خانوم خوشگل

خوب ماجرا از این قراره که سه سال پیش همین موقع ها بود فک کنم! بهمن 84. ما بعدازظهری بودیم(مدرسه می رفتم...سوم هنرستان)... داشتیم با سمانه و رضوانه از مدرسه میومدیم... از اونجایی که مدرسه خیلی دور بود مجبور بودیم با تاکسی رفت و آمد کنیم.... اون روز عصر که اومدیم از تاکسی پیاده شدیم... تاکسی چون مسیرش به ما نمیخورد ما رو تو تقاطع یه خیابون پیاده کرد...ما هم شاد و خندون پیاده شدیم تا بریم اونور خیابون.... چشتون روز بد نبینه... ما یکم رفتیم بالاتر... بعد خواستیم بریم اونور که یهو دیدم یه 206 اوشگل اومدو از پشت پام رد شد!!..... وای منو میگی... اون موقع ها چادر رو تازه سر میکردم... چادرم کشیده شد عقب... من اومدم چادرمو درست کنم و با دستم کشیدم جلو که دیدم سمانه و رضوانه دارن میخندن!!... منم عصبانی برگشتم به 206 که دوتا جوون توش بودن و اون کناری متوجه شده بود که پای بنده له شده و ماشین رو نگه داشتن(کلی شلوغ بود خیابون) گفتم بی شعور.... و اونا هم با چشای گرد داشتن نگاه میکردن.... پسره نامردی نکرد و بهم گفت ببرم دکتر! منم گفتم نه بی شعور.... وای اول که زیاد درد چندانی نداشت(چند ثانیه اول) پسره واستاده بود میگفت بزار برسونمتون... منم گفتم نه برید... اینجا بود که سمانه اینا باور کردن سمیرا مجروح شده!!  رضوانه اومده میگه سمیرا سرت چیزیش شده؟؟( نه اینکه چادرمو کشیدم جلو این طفلی فک کرده سرم خورده... آیکیو رضوانه..فک نکرد که چطوری کله ام بخوره به ماشین!!)... منم که درد داشتم گفتم نه و اون و سمانه بودن که دوباره ریز ریز میخندیدن(جای دلداری دادنشون!).. بعد رضوانه گفت سمیرا من چند شماره آخرشو یادداشت کردم!!(فک کرده بود فرار کرده) تو اون هیرو بیری ها نمیدونستم بخندم یه بزنم زیر گریه.... گفتم عزیز من خودم بهش گفتم بره نیازی نیست که شمارشو یادداشت کردی!.. بعد سمانه گفت خوب میزاشتی میرسوند ما رو... این وقت شب چطوری ماشین گیر بیاریم.بعدشم تا در خونه میبرد.... وای داشتم حرص میخوردم.... به زور رفتیم سوار مینی بوس شدیم(تاکسی نبود).... اونجا بود که دیدم عمق فاجعه کجاست.... اشکام داشتم همینطوری میومدن پایین.... اینقدر گریه میکردم!!بدون اختیار.... خیلی درد داشتم....با اون نور کم مینی بوس اومدم پامو ببینم چی شده که دیدم جورابم به پام چسبیده!! بعدش به زور جدا کردم(مجبور بودم)... بعدش دیدم ای داد بیداد فقط یه خراش کوچیکه...ولی نه از تو درد میکرد... ولی خوب چشم مردم به عقلشونه...تو اون لحظه معلم راهنماییم هم نشسته بود کنارم... میگفت سمیرا جان چی شده؟ منم یهو برگشتم گفتم اِ خانوم خ شمایید؟؟ ببخشین نشناختمون و دوباره گریه بود!! اونم گفت اشکالی نداره زمین خوردی؟(انگاری کوچول بودم!!)... سمانه ماجرا رو تشریح کرد و اونم کلی دلداریم داد ولی باز این رضوانه و سمانه ریز ریز میخندیدن!!... وقتی به ایستگاه رسیدیم و پیاده شدیم دیدم نخیر نمیتونم راه برم.... هم پشت پام اذیت میکرد هم اینکه پام تو کفشم نم نمک جا نمیشد!!.... پشت کفشمو کشیدمو لنگون لنگون رفتیم سمت خونه.... کوچه ای که داشتیم میرفتیم برق نداشت.... و منو سمانه کورمال کورمال داشتیم می رفتیم.... بعدش که به جای همیشگی رسیدیمو خداحافظی کردیم و هرکی سیه خودش.... اومدم خونه دیگه داشتم میمردم.... دیدم کسی نیست خونه!... وای حالا که سمیرا خانوم میخواست نازکنه کسی نبود!!.... پام به شدت درد میکرد و من اشکم میومد و سعی داشتم خودمو آروم کنم.... بعد نیم ساعت بابام اومد...کمی باهم حرف زدیم بعد بهش گفتم یه چی بگم؟؟ اونم گفت بگو!!از صبح که داشتی میگفتی اینم روش... گفتم مننننن! تصادف کردم!! همینطوری زل زد بهم و گفت چی شده؟؟گفتم تصادف کردم! گفت پس خونه ای؟؟(طفلی فک کرد باهاش شوخی میکنم... حال اومدین چطوری اومدم یهو گفتم!!)...گفتم ماشین زد بهم بعدش گفتم برو!! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت چیزیت شده؟؟سرت زمین خورده؟؟ گفتم نه از رو پام رد شدش.... (یادمه سمانه اینا میگفتن خوبه کلاس کارو حفظ کردی با 206 تصادف کردی!!و بهم دلداری میدادن که اگه ما بودیم پیکان میزد بهمون!! حالا ناراحت نباش با افتخار میتونی سرتو بالا بگیری و بگی یه 206 بهم زد!!).... گفت پاتو بزن بالا ببینم چی شده! منم گفتم فقط خراش کوچیکه...گفت بزن بالا بزار ببینم...منم مچ پامو نشونش دادم و بالای قوزک پامو.... گفت پات که خیلی ورم کرده... نکنه شکسته؟؟؟ گفتم نه.... بعد ماجرا رو توضیح دادم .... بعد بهم گفت چیزی نیست... یکم استراحت کن خوب میشه.... بعدش مامان اومد.... و دید شلوارمو تا کردم... گفت سمیرا کفشتو چرا اینطوری پوشیدی؟؟ گفتم چطوری؟؟ گفت مثل این لات های قدیمی پشت کفشتو انداختی!! گفتم پامو میزد منم اونطوریش کردم.. بعد اینکه لباساشو عوض کرد اومد پیشم و یهو گفت سمیرا پات ورم کرده کفش نمیرفته توش!! فک کنم در رفته! گفتم نخیر عزیز تصادف کردم!! مامانم اینقدر گریه کرد!! گفت چرا؟!؟ گفتم وا چرا نداره ماشین اومد گفت بزا بزنم بهت منم با کمال میل قبول کردم!! بعد آروم کردن مامان،مامان یادش افتاده که رنگ تو صورت بنده نیست... رفتش کلی آب قند آورد... بعد بانداژ رو پیچیدم دور پام.... وای شب نمی تونستم بخوابم.... دو تا پروفن خوردم و خوابم برد... صبح دیدم کفش تو پام نمیره.... به زور کردم تو پامو رفتم مدرسه.... هرکی منو میدید اظهار تاسف میکرد برام.... خیلی وضع پام بد بود.... بعد از دو هفته پام هنوز کوفتگی داشت..... ولی خوب بالاخره خوب شد.... ولی تا چند ماه کبودیش مونده بود!! الانم اگه بخوام از یه جایی بپرم و مجبور بشم به پام فشار بیارم احساس میکنم رگ پام کشیده میشه و کم میاد و اینقدر درد میکنه که نگوووووووو

خوب علت اینکه اینا رو گفتم این بود که سمانه خانوم چند روز پیش تهران تشریف داشتن!!... بعد تو بازار به امر خطیر تماشا کردن می پرداختن که یهو یه پرایدی میاد از روی پاش میره!!(برای من پای چپم بود برای سمانه هم همینطور!!)...بعدش ماجرای من تکرار میشه ولی با این اوصاف که این دفعه طرف حساب بچه تهران بود!!(توهین نمیکنما)..یه چندتا باره سمانه میکنه و میره!!(طرف بهش بر هم خورده که از روی پای یکی رد شده....عجب آدمایی پیدا میشن!! لااقل یه معذرت خواهی کوشولو) سمانه هم میره تو امامزاده حسن(سر راش بوده!!)... و کلی گریه میکنه..... دقیقا برای سمانه هم زخمی در پی نداشته و عمقی بوده.... سمانه ی گلم امیدوارم هر چه زودتر خوب شی..... اصلا دلم نمیخواست این اتفاق برات بیوفته.... هزار دفعه گفتم میری تو غربت هوای خودتو داشته باش!!... انشاالله خوب خوب میشی خانوم خانوما.....بوسسسس

این ماجرا رو برای این گفتم که جفتشون مثل هم بودن.... فقط مکان ها فرق میکرد.... اصلا هم آهی در کار نبوده(کاملا شوخی بود حرف اولم) ولی نمیدونم چرا بیشتر به این موضوع اعتقاد پیدا کردم که زمین گرده.... آدما هر کاری بکنن خدا بدون هیچ ملایمتی اون کارو تلافی میکنه...شاید یک روز شاید دو روز و شایدم مثل این قضیه چند سال. ولی اتفاق میوفته و این مهمه..... امیدوارم که این درس عبرتی بشه برای من... امیدوارم که هیچ کاری نکنم تا بعدا چوبشو بخورم..........

دیگه عرضی نیست.....بدرودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

یه زخم قدیمی

نوشته های سمیرا

سلام

دیدین چه زود خاطرات دانشجوییم تموم شد؟!؟ چقدر زود گذشت.... ای روزگاررررررر بخوام نخوام میگذری و هیچ نگاهی به من نمیکنی............ بگرد ای روزگار عزیز....... فقط خواهشن با من بد تا نکن........... چون طاقت ندارم......... اوکی؟؟

امروز میخوام یه چیزایی بگم...

از دست مامان ناراحتم!!... آره خوب از دستش ناراحتم ولی خوب به روم نمیارم چون لزومی نمیبینم.. اگه قرار بود بفهمه که می فهمید..... من نمیدونم این بچه وسطی ها چه گناهی دارن؟؟ تا زمانی که آبجی خونه بود اون همه کاره بود حالا هم من شدم فرزند ارشد ولی انگار نه انگار(البته همیشه حرف حرفه منه ولی اون چیزایی که من دلم میخواد خبر داشته باشم رو همیشه آخرین نفرم که میدونم و همیشه هم ناراحت میشم و بهشون گوشزد میکنم ولی فایده نداره!!)... همچین خسته شدم که حد نداره.... ای داد بیداد..... شاید حرفام بچگونه باشه شایدم خیی مزخرف ولی برای من مهمه آخه آدما که همشون مثل هم نیستن.... چیزایی که برای دیگران مهمه و شاید حسابی روش حساس باشن اصلا برای من مهم نیست...و همچنین چیزایی که  برای دیگران کم ارزشه و اصلا حساب نمیشه برای من خیلی مهمه..... نمیدونم مامانا چرا پسراشونو انقدر دوست دارن!!.... مامان من هم از این قضیه مستثنی نیست.... چون داداش بنده هم یه دونه تشریف دارن مامان من به این موضوع حسابی حساسه !!! (به خدا نمیدونم چرا مامانم اینطوری می کنه.... خیلی وقتا به روش نمیاره ولی من میدونم ته دلش چیه!! همیشه میگه من براش خیلی مهمم و با بقیه براش فرق دارم!!! ولی خداییش من که ندیدم این فرقو....).. جالبش هم اینه که داداش خان همیشه گلایه داره از اینکه بهش توجه نمیشه!!.... من والا نمیدونم این چه نوعشه!! اینقدر اعصاب معصابم خورد میشه!! جالب اینکه بابام هم همیشه طرفداره منه!! و من از این موضوع خوشحالم...چون واقعا می بینم یکی چقدر بهم ارزش میزاره و شاید اون مقداری که مامانم فرق میزاره اون هم بین من فرق میزاره و این بهم میگه که سمیرا خانوم  ناراحت نباش،همیشه که نمیتونی برای همه عزیز باشی،کافیه برای یه نفر عزیز باشی ولی باشی!!.....

داداشم هرچی هوس کنه مامان جونم زودی براش مهیا میکنه ولی من!!!..... هیچ وقت هم صدام درنمیاد تا نکنه ناراحت بشه!! ولی این دل دیوونم حالیش نمیشه خوب،می شکنه!... زمانی که خیلی این کارش تکرار بشه بهش میگم و اون هم میگه سمیرا جون شرایط اینطوری بود و هزار تا دلیل برای کاری که نکرده بهم میده،من موندم چرا تا من یه چی میخوام این مشکلات عود میکنه!!!.... چرا دیگران خواستنی اینطوری نمیشه!؟!؟....

آبجی اینا که میخوان بیان خونمون این اخلاق مامان جونم کلی عوض میشه!! چرا چون دختر بزرگش میخواد بیاد،جالبه که داداشم هم با من موافقه و میگه اخلاق مامان عوض میشه!!... انگاری که من نیستم!! همچین رفتار میکنه که باز این دل دیوونم میشکنه!!.... فک کنم من مشکل دارم!!.... از زمانی که ثنا به دنیا اومده چون این خانوم خوشگله فقط میاد بغل من،مامان جونم کمی رفتارش بهتر شده!! و جالب ترین موضوع اینه که مامان خانوم به من میگه تو چرا با رحمان(شوهر آبجی خانوم) کلکل میکنی؟؟؟ آخه یکی نبود بهش بگه من مرض دارم؟!؟ خوب شاید اون با من مشکل داره!! چرا همش طرف اونو میگیره خوب!! من دیگه تو این مورد سکوت نمیکردم و به مامانم میگفتم که عزیزم اینطوری شد اونطوری شد بعدشم من نمیتونم ببینم کسی که اطلاعاتی در مورد موضوعی نداره ادعا کنه و خوب من حقیقتو بهش میگم هیچ کس هم نمیتونه مانع من بشه!! و مامان جون با یه لبخند و یه بوس!! به من میگفت که خانوم سمیرا خانوم میدونم تو نمیتونی جلوی زبونتو بگیری!! یکم کوتاه بیا و بیخیال شو!! من میدونم که اون اشتباه میکنه ولی من نمیتونم بگم که تو راست میگی!! باید طرف اون باشم؟!؟! عجب بابا.... این مامان خانوم ما هم به چه چیزا می اندیشه!!..... الان البته کمی بهتر شده ولی باز همونی که هست.... ولی من دیگه جلوی رحمان چیزی نمیگم چون واقعا دیگه نمیتونم... حوصله ی کلکل با اینو ندارم!!.... اینطوری خودمم بهتر میتونم با وجدانم کنار بیام.... من چیزی نمی گم در نهایت اونم چیزی نمیگه چون اینقدر بهش گفتم که بیچاره عادت کرده و میدونه یه دونه ادعای کاذب میتونه هزار تا حرف از طرف من باشه در نتیجه سعی میکنه دیگه ادعا نکنه!!! ( میبینید چطوری دم آدما رو قیچی می کنم!!)... خوب یه مشکل کم تر ولی همچنان بهم حسادت داره!! البته پشت سرم خیلی هوامو داره ولی جلوی روم گاهی اوقات حسادتش گل میکنه!!... خوب بگذریم....

تنها بابامه که هوامو داره و قدر زحمات منو میدونه!!.... جالبه که من هیچ وقت صدامو روی مامانم اینا بلند نمیکنم،هیچ وقت ناراحتشون نمیکنم(در حد امکان).، ولی جالبی موضوع به اینه که مامانم قدر این چیزا رو میدونه ولی با این حال آبجی و دادش رو بیشتر دوست داره!! و البته و صد البته داداش خان ما رو،... و اینجا باز پدر گراممه که هوامو داره،همیشه هم میگه تو برای من از همه ی بچه هام عزیزتری! و من می دونم که این حرفاش از ته دلشه چون هیچ وقت پیش دیگران اینو نمیگه تا مبادا اونا ناراحت بشن ولی مامان من علنا با رفتارش نشون میده که کیو بیشتر دوست داره!!!!

ای خدا چقدر دلم پر بوده خودم خبر نداشتم.... امروز که داشتم به مامان یادآوری میکردم که مامان جونم من فلان چیزو خواستم ولی نپختی یادته؟!؟ مامانم یه لبخند ملیح تحویلم داد!! و دوباره هزارتا بهونه آورد ولی من بهش گفتم مامان گلم برام مهم نیست که چی شد فقط گفتم تا بدونی که نکردی برام،سعی میکنم کمتر خواسته هامو بهت بگم! و اون دوباره خندید و خواست منو دراز گوش کنه!! که نشد و نافرجام موند!!... این مطالب رو هم به خاطر این نوشتم که دیدم واقعا ناراحتم از این موضوع ولی باز به روی خودم نمیارم.... نوشتم تا یادم بمونه چقدر ناراحتیام الکی بودن!!... نوشتم تا از یادم بره که دلم دوباره الکی شکست.... نوشتم تا ثبت بشه برام..... تا زمانی که مشکلات بزرگتر از این داشتم یادم بیوفته که من چه مشکلات کوچیکی داشتم ولی ناسپاس بودم!!...... ای خدا بازم شکرت

فعلا

تولدم مبارک

نوشته های سمیرا

سلام

این سمیرا خانوم بیست ساله است که داره باهاتون میحرفه...........

آره دیگه دیدم هیچ کس پست ویژه برای من نزاشته خودم گذاشتم!!!..... امروز تفلدمه......تفلده خوده خودمه...........تولد سمیرا خانومه................. دست دست دست............. تولده ها.... هورا.......

بله دیگه من امروز شدم ۲۰ ساله................۲۰ سال از خدا عمر گرفتم.....۲۰ ساله تو این دنیا دارم زندگی میکنم......۲۰ ساله که دارم به تجربه هام اضافه می کنم......۲۰ ساله که  برای اطرافیانم سعی میکنم بهترین باشم.......۲۰ ساله که دارم پیش بهترین پدر و مادر دنیا زندگی می کنم......۲۰ سال گذشت از عمرم..... خودمم نفهمیدم چطوری و چگونه گذشت...... دلم برای خودم برای سمیرای ۱۹ ساله تنگ می شه..... ۱۹ سالگیم خیلی فراز و نشیب داشت..... ولی با این حال دوسش دارم و خوشحالم از اینکه باز خدای مهربونم یه فرصت دیگه بهم داد تا دوباره زندگی کنم.....خدایا ممنون ازت.

۲۰ سال شد از اینکه دارم نفس میکشم......خدایا بازم شکرت

از هیچ کس انتظار ندارم..... دیگه اون سمیرای پارسال نیستم...... دیگه اون سمیرایی که براش تولدش مهم بود نیستم..... دیگه من سمیرای سابق نیستم..... عوض شدم.....خیلی عوض شدم.... ولی با اینحال اینطوری هم خوشحالم......

دیروز دونفر بهم کادو دادن....یکی زهرای گلم(دوست عزیزم) الهی قربونش برم....میدونم ناراحته ازم ولی واقعا نمیدونم چی بگم.......زهرای نازم مرسی ازاینکه به یادم بودی و با اینکه ناراحت بودی ازم کادوی تولدمو یادت نرفته بود الهی قربونت بشم ناناسم..... فریبا هم یه کادوی خیلی ناز مثل خودش بهم داد....فریبا جونم از تو هم متشکرم............دخترخاله ی نازم همیشه تو قلبمی.....

ولی اون چیزی که خیلی خوشحالم کرد زنگ زدنای دوستام و تبریک گفتناشون بود.....که از دو روز پیش شروع شده بود..... واقعا من موندم چی بهشون بگم..... قربون همه ی شما.............. منو واقعا شرمنده کردید...............................دوستون دارم به اندازه ی تمام عشق و علاقه ام که تو وجودمه...... از صمیم قلبم دوستون دارم..............

قربون همه ی شما............س م ی ر ا

ماجرای زنجان رفتن من و فرزانه

نوشته های سمیرا

سلام

خوبین؟

آره بابا ٬بازم منم سمیرا خانوم گل!!

نترسید بابا فعلا خبری از اون پست های طولانیم نیست!!

دیروز رفته بودیم زنجان.من و فرزانه.انقده خوش گذشت(زهرا جونم معذرت میخوام از اینکه نتونستم بیام ببینمت.آخه میدونی ما تا ساعت۱۱:۳۰ داشتیم کتاب میخریدیم بعدشم که تو بعدازظهری بودی و من و فرزانه ساعت ۴:۳۰ به سمت ابهر راه افتادیم.معذرت میخوام ازت)

دیروز از ساعت ۷ بیدار بودم.یعنی از ساعت ۵ که  ثنا بیدار بود منم بیدار بودم و داشتم نگاش می کردم ولی اینقدر خسته بودم نمیتونستم بلند شم و باهاش بازی کنم!!. ساعت ۸ بود از خونه راه افتادم به سمت میدون امام حسین تا فرزانه هم بیاد.وای اینقده زود رسیدم که خودمم باورم نمیشد.فک می کردم تاکسی دیر میوفته و من سر ساعت ۸:۳۰ میرسم ولی زهی خیال باطل.دقیقا ۱۰ دقیقه جلوتر رسیدم.فکرشو کنید دیگه.اینقدر واستادم تا فرزانه بیاد دیگه داشتم خسته می شدم که دیدم بالاخره اومد.تو این هیرو بیری ها یه پسره ی خنگ هم کیلید کرده بود به من.منم با چنان اخمی اومدم اینورتر که یهو دیدم یه پلیس جلوم سبز شد.اینقده قیافم تابلو بود که زود رفت نگاه کنه ببینه من ازچی ناراحت شدم!! فرزانه اومد و ما رفتیم سمت مینی بوس های زنجان!!! خیلی جالب بود.رفتیم تو ماشین نشستیم دیدیم یه پیک نیک روشن کردن اون وسط!!(حالا اینقده رسانه ها اعلام میکنن که بابا خطرناکه ولی اینا که گوششون بدهکار نبود).خلاصه نمیدونم وسطا کی خاموشش کرده بود!! اکثریت دانشجو بودن و کتاب به دست.منو فرزانه اینقده حرف زدیم(فک کنید از ساعت ۸:۴۰ تا ۱۰ که برسیم زنجان می حرفیدیم.).....محض اطلاع عمومی از زنجان تا ابهر ۱ ساعت راهه ولی این مینی بوس ها مثل لاک پشت حرکت می کنن............. خلاصه یه دختره مدام میگفت هیس!!!! فرزانه میگفت مگه کتاب خونه است اینقدر هیس هیس می کنی!!

رسیدیم زنجان....وای چقدر من از این شهر بدم میاد( زهرا جونم ببخشیدا.ولی خوب اونجا هم شهره که شما می شینید.اههههههههههه)....کلی با فرزانه خندیدیم....حالا فک کن من یادم نمیومد از کجا می رفتن میدون انقلاب!!!(فرزانه که به اون میدون خوشگله می گفت باتموش ....توهین نمی کرداا ولی خوب میدون خیلی زشتیه..اه اه اه.)...داداشمو اونجا دیدم!! اومد نشون داد از کجا بریم وکلی معرفت به خرج داد و کرایمون رو داد!! اونجا کلی قند تو دلم آب شد...سوار تاکسی شدیم و رفتیم به سمت انقلاب( اگه عزاداری زنجان رو دیده باشید اون میدون خوشگله هست که سفیده و یه چیز گرد وسطه بعد حالت گلدسته از کناراش رفته بالا.همون جا) خلاصه رسیدیم و رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب گرفتیم.بعدش یه چند تا کتاب فروشی سر زدیم.بعد به امر خطیره علافی پرداختیم.انقده باهال بود....ولی دستم شکست..کلی پیاده روی کردیم.رفتیم بازار سرپوشیده....کلی خندیدیم.....یادش بخیر بچه بودم اونجا گم شده بودم!!...خلاصه اونجا هم دیدیم دارن مغازه ها رو می بستن.. تا تهش رفتیم بعد رفتیم یه بازاری که خیلی شبیه این یکی بود(فک کنم اصلا هم تاریخی نبود!!) خلاصه اونجا هم رفتیم...تهش دیدیم رسید به میدون تره بار!!! وای حالا فک کنید بازار داشت می بست یعنی اگه ما تا سر می رفتم دیگه میموندیم تو بازار پس در یه عملیات ضربتی تصمیم گرفتیم بریم از همون بازار میوه تره بار رد بشیم!!.... آدمای عجیب غریبی رو میدیدیم....خیلی وحشتناک بودن.....به زور خودمونو به سبزه میدون رسوندیم....بعدش رفتیم ناهار بخوریم....تو ساندویچی فرزانه برگشت به گارسونه گفت می شه ما اینجا یکی دو ساعت بشینیم!!! اونم گفت چرا نمیشه!!....خلاصه ما هم نشستیم.....بعد چند سری آدم اومدن رفتن ما هم از رو رفتیم و پا شدیم اومدیم بیرون....حالا در به در دنبال جا بگرد....بهترین جا مسجد بود...همینکه خواستیم بریم تو مسجد خادم اونجا گفت برای چی دارید میاید اینجا؟!؟ فرزانه هم گفت میایم بشینیم....بعد به ترکی گفت برید مگه مسجد جای نشستنه!!(خوب بابا جون تو میزاشتی میومدیم تو میخواستیم نماز هم بخونیم دیگه.اه اه اه)...خلاصه اینقده ناامید شده بودیم تو شهر غریب!! دو تا پسر گفتن برید امامزاده....ما هم گفتیم از کدوم طرفه؟؟گفتن این خیابون رو مستقیم برید می رسید.....وای منو فرزانه با چنان ذوق و شوقی رفتیم که خودمون هم باور نداشتیم.....یا امامزاده سید ابراهیم مرسی از دعوتت....اصلا فکرشو هم نمی کردم که یه روزی بیام پابوست.....ممنون از دعوتت.....بهترین هدیه ای بود که گرفتم......مرسیییییییییییییییی.........خلاصه رسیدیم به امامزاده(بماند با چه مکافاتی!!)....دیدیم هر چی دانشجو جماعته ریخته اونجا....یه لحظه فک کردم نکنه ما اومدیم خوابگاه!!...تمام دفتر کتابا محیط رو پر کرده بود....ولی با این حال اصلا حس  غریبی نمی کردیم بر خلاف چند ساعت پیش!!...جاتون خالی یه زیارت خوبی کردیم و یه عهدی با فرزانه اونجا بستیم که امیدوارم  عملی بشه....یا امامزاده سید ابراهیم خودت که ما رو دعوت کردی بدون هیچ آمادگی قبلی خواهش می کنم کمکمون کن.....

خلاصه ساعت ۴:۳۰ به سمت ابهر حرکت کردیم و همچنان در ذوق زیارت بودیم....بله دوباره با مینی بوس اومدیم...آخه امنه....توی مینی بوس اینقدر بو می داد که کلی خودمونو فحش دادیم که چرا اومدیم سوار شدیم!!...خیلی بوی بدی میداد...حالا من دماغم گرفته بود اینقدر حالت تهوع پیدا کرده بودم بیچاره فرزانه چی کشیدش....

ساعت۶ بود تو ابهر بودیم....وای شهر من.. چقدر دلم براش تنگ شده بود(می بینید چقدر شهرمو دوست دارم!!)....از فرزانه خداحافظی کردمو اومدم سمت خونه....وای اومدم خونه دیدم دستم داره می شکنه هنوزم که هنوزه دردش نخوابیده.....خدا به دادم برسه

قراره از فردا برم خونه ی فرزانه اینا با هم بخونیم.....خدایا چی میشه با همدیگه در بیایم؟!؟! یعنی میشه خدای خوبم؟؟؟

خوب میخواستم کم بحرفم!!.....

خدای خوبم مرسی ازت....یه دنیا ازت ممنون.............به خاطر همه چی

فعلا

امتحان مباحث ویژه و من

نوشته های سمیرا

به نام خدا

سلام

سلام به همه ی شما دوستای عزیزم،به همه ی شمایی که مارو فراموشیدید!!!

خوبین؟

من که عالیممممممم.بالاخره امتحانام تموم شد.همین امروز امروز!! و من چقدر خوشحال و چقدر ناراحتم!!! امروز برخلاف روزای دیگه که میرفتم امتحان میدادم و خوشحال از اینکه درسم تموم میشه و من بزرگ تر میشم و میتونم برای کارشناسی شرکت کنم ناراحت شدم امروز از اینکه دیگه دوستامو!!! نمی بینم،یعنی همشونو یه جا نمی بینم.دلم برای همه ی نامردی هاشون تنگ می شه!! اینو جدی می گم.

امروز بعد امتحان وقتی که داشتم با سمانه میومدم خونه دلم یه آن برای حرف زدنای طولانیمون حین راه تنگ شد.دلم برای قدمای آهستمون تنگ شد.آره دلم تنگه.اگه سمانه حرفو عوض نمیکرد مطمئنا گریه ام در میومد.آره سمیرایی که اشکش درنمیاد حالا با یه تلنگر کافی بود اشکش دربیاد اونم تو خیابون!!!

دلم می خواد تمام خاطرات این ماهو بنویسم.البته خلاصه اشو دیگه!! ما اینجا رو نساختیم که برای خوانندگان بلکه برای خودمون برای درد و دلای خودمون درستش کردیم.شاید خیلی وقتا به خاطر دیگران کوتاه نوشتم!!! شاید سامان به خاطر بعضی از خواننده های وبمون که بهش تهمت زدن که مطالبی که از جون و دلش می نویسه و براش مایه میزاره رو از اینور و اونور کپی کرده!! دیگه نمی نویسه. نمی دونم واقعا....حالم بد میشه وقتی اینا رو یادآوری می کنم.ولی من اینو قبول دارم که تمام نوشته هام به خاطر دل خودمه.باور دارم که چه کوتاه و چه بلند بهشون احتیاج دارم.باور دارم که من این خاطرات رو دوست دارم و بهشون عشق می ورزم.و بلاخره باور دارم که یه زمانی تمام جزییات این ماجراها یادم نخواهد اومد.پس من می نویسم هر چند طولانی و کسل کننده.

خوب می خوام اول از امتحانا بگم یعنی یه ماه قبلو بگم.بعدنا میام در مورد خودم میگم

حدوداً اولای دی بود فک کنم.آره همون موقع ها بود که دیگه یواش یواش بحث امتحانای عملی پیش اومد.یعنی قبلش برنامه ریزی کرده بودن و بهمون گفته بودن ولی باز گوشزد می کردن.ما هم حرف گوش کن!!

اولین کسی که امتحان گرفت استاد مرسلی بود.استاد درس مباحث ویژه.وای این استاد خیلی خوبه.یعنی تو درسای دیگه خیلی عالیه مثل شبکه و مبانی مهندسی ولی تو این درس نمیدونم چش بود.اصلا انگاری زیاد توجه نمی کرد.یعنی حقم داشت.بیچاره کلی مشغله داشت.مدیرگروه فلان دانشگاه و مهندس و کارمند فلان اداره و استاد فلان دانشگاه خوب وقت و جون آدمو میگیره.ولی خوب در حد توانش درس می داد ولی خودتون فکرشو کنید چی بود دیگه!!.اولین امتحانشم شنبه آخرای آذر گرفت.وای بچه ها اینقدر مخشو خورده بودن بابت اینکه راحت بگیره.امتحانشو جلوتر بگیره و ... .اون بیچاره هم قبول کرد.اصلا استادی بود که با آدم راه میومد ولی نه با هرکسیا!!.خلاصه ایشون امتحان کتبیو گرفت و قرار شد همون روز امتحان عملی هم بگیره.این از همون روز اول به من و بچه ها می گفت من به خانوم حسینی می خوام بیست بدم!! همه هم تایید میکردن که بله حقشونه!! ولی من خداشاهده راضی نبودم..آخه هیچ وقت دلم نمیخواد بیخودی یه نمره بگیرم همون طور که دوست ندارم بیخودی ازم نمره کم کنن(دست رو دلم نزار که خونه مادر)!!! خلاصه همه می گفتن که آره استاد خیلی بهت توجه داره.خوش به حالت یه درس دو واحدیت بیسته!! ولی من اصلا راضی نبودم.بچه ها احساس می کردن من نورچشمی استاد هستم که عملا هم خودم اینو حس می کردم ولی هیچ وقت سواستفاده نمی کردم از این موقعیتم یعنی اصلا خوشم نمیاد.خلاصه اینقدر تو این درس استاد هی لی لی به لالام می زاشت که خودم کلافه می شدم از کاراش.سر امتحان هم چون همه ی سیستم ها برنامه رو نداشتن مجبور شدیم دوسری بشیم.گروه اول و گروه دوم!!.منم که دلم میخواست گروه اول باشم در به در دنبال کامپیوتری میگشتم که اون برنامه رو داشته باشه ولی دریغ از یه کامپیوتر.بچه های نامرد موقع امتحان کتبی رفته بودن پای سیستم ها نشسته بودن و منه بیچاره هم وسط دوتا سیستم نشسته بودم یعنی به عبارتی کامپیوترمو غاصبا(رضوانه و فرزانه) غصب کردن!!(آخه توی سایتمون هرکی یه کامپیوتر مشخص داره و تمام فایلاشو توی اون کپی می کنه.هیچ کس جای من نمی شست ولی این دفعه این دوستای عزیزم اومدن و در کمال پرروئی نشستن سرجای من.کامپیوتر A4.چقدر با این کامپیوتر خاطره دارم.ولی من چیزی نگفتم بهشون.چون معتقدم آدم برای جایی که سند نداره بیخودی نباید حرصو جوش بخوره.خلاصه من موندم آواره!! استاد هم بهم گفت بیا جای من بشین!! منم رفتم اونجا دیدم بله اونجا هم نداره.بعد که به استاد گفتم گفت اشکالی نداره تو بشین!! میگم استاد اینجا نداره من چه جوری بشینم!! گفت خوب اشکالی نداره بشین تو!! منم نشستم .اونورتر اون پسره خوئینی و عطوفی نشسته بودن و بهم می گفتن بشین و به ما بگو!!(آخه به اونا خیلی نزدیک بودم).منم گفتم باشه.بعد استاد سوالارو داد بهشون تا بنویسن و منم مات مات نگاهشون می کردم.خیلی حرص می خوردم از اینکه نمی تونم بنویسم!! همه با یه نیشخندی بهم نگاه می کردن که یعنی خوش به حالت ولی من خوشحال نبودم.بلکه داشتم حرص می خوردم و این از صورتم و چهره ام مشخص بود.یواش یواش حوصله ام داشت سر میرفت با سوالای بی ربط بچه ها.بعد یهو دیدم استاد اومد سمتم.گفت می خوام یه چیزی بهتون بگم(این استادمون زن و بچه داره ها..بیخودی فکر بد نکنید در موردش.چون خیلی آدم معتقدیه.هرچیش بد باشه ولی این یه اخلاقش عالیه).منم چشام گرد شد گفتم بفرمایید!! بعد گفت راستش خانوم حسینی.گفتم بله!!! حالا داشتم میمردم که زودتر این حرفشو بزنه ولی نامرد فرزانه صداش کرد.اونم وقتی رفت اون سمت دیگه درگیر بچه ها شد و نتونست بیاد این سمت سایت تا بهم بگه چی کار داره با من!!.خلاصه دیدم همه مشغولن و من دارم گوسفند می شمارم.گفتم استاد میشه برم بیرون!! گفت چرا!! من دلم میخواد بشینید توی سایت!! گفتم حوصله ام سر رفته.میشه برم.باور کنید داشتم التماس می کردم.چون نمیزاشت بیام بیرون!! اینقده براش خودمو مظلوم کردم که دلش برام سوخت و گفت باشه هرطور که خودتون راحتید ولی من نمیخواستم برید بیرون!!.منو میگی دوتا پا داشتم چهارتای دیگه هم قرض گرفتمو رفتم سمت سالن.بچه هایی که توی سالن واستاده بودن فک کردن من امتحان دادم گفتن چطور بود!! گفتم من که امتحان ندادم.و همه گفتن از تو نمیگیره.بعد عطوفی اومد سمتم گفت چه سوالی بهشون داده بود(استاد نمیخواست سوالا لو بره.ولی من نمیدونستم به خاطر همین دونه به دونه و خط به خط رو بهشون گفتم!!).خلاصه در حین گفتنم یهو دیدم خلجی چشم شور.... اومد سمتم.وقتی اومد همچین بد بهم نگاه می کرد(این جناب خلجی با من و سمانه نمیدونم چرا خصومتی دیرینه داره.ولی جرات بازگو کردنشو نداره.آشغالیه که حد نداره.بی شعور....حالم ازش بهم میخوره.)خلاصه اومد همچین بهم نگاه کرد که یه آن فک کردم چه خطایی ازم سرزده و شایدم لخت و ناجور جلوش واستادم که اونطوری داره وراندازم میکنه!!.زودی چادرمو محکم نگه داشتم و یه اخم کارساز به اون چش شور کردم.دیگه حتی نگاهشم نمیکردم.رومو کاملا از طرف اون برگردوندم.خیلی حالم بد شده بود.خلاصه حالم ازش بهم میخورد و میخوره!!

بعد نیم ساعت که اونا اومدن بیرون نوبت گروه ما شد!.من رفتم پشت سیستم نشستم ولی دیدم استاد داره چپ چپ نگاهم میکنه(خوب دلم نمیخواست بگن این امتحان نداده بیست شده.با اینکه مطمئن بودم بیستمو میشم.همیشه هم استادمون می گفت خانوم حسینی نباشه کلاستون لنگه!! جون خودم دارید تشویقو و تحویلو!!).منم مثل بچه های خوب اصلا نگاهش نکردم.انگار که خبری نیست.حالا سر امتحان اون خلجی فلان فلان شده برگشته بهم میگه زود ندیا!!(حالا این اصلا جرات اینکه منو تو خطاب کنه رو نداشت ولی نمیدونم امتحان چه جوی بهش داده بود که با من اینطوری حرف میزد و منم که ازش چندشم میشد.بنده ی خداست قبول دارم ولی آدم که نباید اینقدر هیز باشه.).خلاصه منم گفتم باشه نمیدم.بعد نشسته بودم اعظم از روی من می نوشت تمام دستورا رو.بعد دیدم حسابی استاد داره حرص میخوره.منم دیگه دیدم خیلی تابلوئه پاشدم اومدم بیرون.یعنی صداش کردم اومد دید بعد گفت بفرمایید بیرون!!.منم اومدم بیرون.ولی مدام با خودم میگفتم این استاد گرام با من چی کار داشت که این فرزانه نزاشت بگه!!.خلاصه اومدم بیرون یه کم منتظر شدم(آره دیگه با سمانه واستاده بودیم) بعد استادو صدا کردم(جون خودم گفت بعد کلاس بیا بهت بگم).استاد اومد و گفت خانوم حسینی میشه برگه های امتحان رو شما تصحیح کنید!! گفتم من؟!؟ گفت آره.من اصلا راضی نبودم شما امتحان بدید ولی شما جلوتر از همه نشستید پای سیستم.منم دیدم خودتون اینطوری راضی هستین چیزی نگفتم..منو میگی اینقده خجالت کشیدم.بعد گفتم ببخشید من نمیخواستم بین منو بچه ها تبعیض قائل بشین همین! استاد هم چشاش گرد شده بود(مطمئنما تو دلش میگفت عجب دختره احمقیه ها.همه دنبال نمره ی مفت میگردن حالا این داره اینطوری میکنه)..بعد کلی گفت اگه میتونید و کار ندارید و... برگه ها رو ببرید.توروخدا تو رودروایسی نمونید.منم گفتم نه بدید نه کاری دارم و نه مشکلی.خلاصه گفت به کسی نگید که برگه ها رو دادم بهتون آخه حسودی می کنن!! منو میگی با تعجب نگاش کردم.انگاری داره تحفه میده به من که بچه های دیگه حسودی کنن!!.منم برگه ها رو گرفتم و اومدم.سمانه اینقدر می خندید.چون برگه ها از روی جزوه ی پاپکوم زده بود بیرون اونم میگفت الان میان میریزن میزننت.وکلی مسخره بازی در میورد

تا بیایم خونه من داشتم میمردم.حالا جالبش این بود که وقتی از دانشگاه اومدیم بیرون یادم افتاد سر فلشم نیست(یعنی سمانه یادش افتاد.فلشم دست اون بود خوب مسلما من که نمیشد یادم بیوفته).خلاصه دوباره رفتیم تو دانشگاه.این دفعه حتم نداشتم که تابلو می فهمنن که من چه محموله ای رو دارم با خودم حمل می کنم.

بعد از برگشت از دانشگاه دلم میخواست زودی تصحیح کنمشون ولی نه وقتشو داشتم و نه می دونستم چقدر بارم بدم به سوالا.ترجیح دادم با سمانه دوتایی تصحیح کنیم.هم مشورت میکردیم و هم در مورد بارم نظر میداد.خلاصه گذاشتمو تصحیح نکردم.تا سمانه بیاد

خیلی طولانی شد.خسته شدم خودم.میزارم بقیه رو برای بعد

راستی بالاخره سمانه خانوم هم آدرس این بلاگو پیدا کرد.جا داره اینجا بهش تبریک بگم بابت به دست آوردن آدرس اینجا و همین که خوشامد بگم بهش بابت اومدنش به این خونه ی مجازی سه نفرمون!!.سمانه جون امیدوارم که از نوشته های من خوشت بیاد و مطمئنم از نوشته های سامان و مهسای عزیز هم خوشت میاد....دوست دارم دوست من

راستی 9 روز بعد تولدمه.....به خودم دارم می قبولونم که دارم بزرگ می شم.تولدم مبارک مگه نه؟!؟!

دوست دارم ای بهترین بهترینان و کسیو جز تو ندارم...... منو ببخش به خاطر تمام اشتباهاتم و گناهام

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

 

تولدت مبارک مهسا جون

نوشته های سمیرا

سلام سلام سسلام

امروز تفلدهه.آره بابا تولده تولدددددددد

تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی.هورا.مبارک مبارک تولدت مبارک

دست دست دست دست

تولد مهسا خانومه گل گلابه.گفتیم دوستی گفتن دشمنی گفتن بزا بیام تبریک بگم تولدشو.عزیز دلم ۱۷ سالگی مبارک ایشاالله ۱۷۰۰۰۰۰ بشی گلم

خیلی دلم می خو است تلفنی باهم حرف بزنیم ولی خوب از اونجایی که من دیروقت اومدم نشد که بشه.گلم امیدوارم که عمر با عزت و طولانی بکنی.

بازم تولدت رو تبریک میگم هم از طرف خودم هم از طرف آقا سامان

میبوسمت از راه دور

عیدتون پیشاپیش مبارک

نوشته های سمیرا

سلام دوستای عزیزم

خوبید؟

وای چقدر دلم میخواد از این ترم آخر بودن بنویسم.از خاطراتی که لحظه به لحظه اش برام شیرینه.لحظاتی که حسرتشو میدونم بعدنامیخورم..حیف که وقت ندارم بنویسم وگرنه من همه شونو مینوشتم و شما هم مدام بهم گوشزد میکردید بابا یه کم کوتاه و خلاصه بنویس

حیفم میاد واقعا که ننوشتمشون.هفته ی بعد خیلی از کلاسامون آخرین جلسشونه.هفته ی بعدشم که لق و تقه.

و من باید از 23 باید به طور مرتب امتحان بدممممممممممممممم

برام دعا کنید

راستی یادم رفت بگم عیدتون مبارک

ایشاالله که هرچی دعا دارید برآورده بشه.منم این وسطا فراموش نکنید

دلم میخواست فردا بیام و بنویسم ولی خوب چون از فردا صبح خونمون مهمون میاد تا شب منم نمیتونم بیام(ای بابا مگه یادتون نیست که منه کوشولو هم جزو سادات این مملکتم!!)

به هر حال امیدوارم که منو از یاد نبرید.راستی امثال یه عدد سادات به جمعممون اضافه شده.اگه گفتید کی؟!؟!؟ ای بابا.عزیزم...جیگرم....گلم....آره دیگه ثنای نازم هم مثل منه(بابا من موندم این همه شباهت بین من و ثنا مگه ممکنه.خدا وکیلی اگه الان دوستام اینجا بودن یه دونه می کوبوندن تو سرم.بابا جون من می گم اینا حسودن که میگن ثنا شبیه من نیست.بابا این همه شباهت!!!!حالا بیا حالیشون کن.نمونه اشو که بهتون گفتم.)

خلاصه کلوم غرض از مزاحمت و چرت و پرت نوشتن من این بود که بگم عزیزان دلم،دوستای بلاگیمون،دوستای مجازی من،منو فراموش نکنیدااااااااااااااااااااااا

خوب دیگه من میرم.ولی فکر نکنید نمیامااا.نخیر میام.ولی اگه خدا بخواد بعد از امتحانا.حیفم اومد نیام عیدو تبریک بگم.

دوستتون دارم قد همه چیزایی که تو دنیا وجود داره

(آقا سامان و مهسا خانوم این وبو سرپا نگه میدارید با نوشته های خوشملتون؟؟!؟منتظر هستم.)

فعلا

فرار ما

نوشته های سمیرا

سلاممممم

آره بابا منم دوباره.از این دوتا که هیچ خبری نیست.

این دفعه می خوام ازدانشگاه بنویسم.

خیلی جالبه ترم آخر بودن.آدم حس بزرگی بهش دست میده.حس شیرینی که به نظر من خیلی قشنگه.یه حس خاص.یه حس ناز

من این ترم تازه فهمیدم که طرف وقتی میگه وقت کم میارم یعنی چی.تازه می فهمم کسی که می گه ای کاش 24 ساعت زیاد بود یعنی چی.این ترم خیلی دچار کمبود وقت شدم.خیلی زیاد.کارآموزی و پروژه و ... همشونم مهممم.فقط باید خدا بهم کمک کنه.

وقتی میام خونه هیچ نایی ندارم برای حرف زدن.ولی خوب حرف نزدن هم از من بعیده

شنبه پایگاه داده داشتیم.استاد خیلی ماهی نصیبمون شده.خیلی هم سختگیره و من کشته مرده ی این اخلافشم.اینقدر حال بچه ها رو گرفت.به یه دختره که خیلی آرایش می کنه،خیلی هم مزخرف حرف میزنه میگه فتوشاپ!!!.به پسرها هم می گه قندعسل.خیلی جالب تیکه میندازه.اجازه هم نمیده کسی سوارش بشه

بعدازظهر شنبه هم،مباحث ویژه داشتیم.وای خدا.این استادمون این ترم نمیدونم چرا اینقدر شاس میزنه.اینقدر چرت و پرت حرف میزنه که حد نداره.این هفته چهل دقیقه وایستادیم تا بیاد آخر سر هم پسرا اومدن از راه به درمون کردن که فرار کنیم!!!.ما هم که بدمون نمیومد دوباره از این کارا کنیم.خلاصه رفتیم.بچه ها به نگهبانی گفته بودن که اگه استاد اومد بگو همین الان رفتن.اگه یه ساعت بعدم اومد،بگو همین الان رفتن.اونا هم چون ما بچه های خوب رو دوست داشتن قبول کردن(موقعی که داشتیم از حیاط رد میشدیم،کل استادایی که کلاسشون به حیاط پنجره داشت داشتن،بهمون میخندیدن.آخه چقدر تابلو هم داشتیم می رفتیم.یه گله آدم با نیش های باز و نگاه های مرموز).من و سمانه طبق معمول می خواستیم با خط یازده بریم،ولی فرزانه چون ماشین آورده بود و بارون هم میومد نزاشت بریم.گفت بیاید بریم یه چرخ بزنیم و برگردیم.ما هم خوب بهمون تعارف نیومده رفتیم.(من و سمانه و فرزانه و رضوانه و مریم)پسرا هم سوار یه ماشین شدن تا برن.اونا رفتن و فرزانه هنوز داشت ماشین رو از پارک درمیورد!!!.همینکه از پارک دراومدیم،یهو دیدیم ماشین استادمون از پشت معلومه.کافی بود فرزانه یه ۳۰ ثانیه کشش میداد،اونوقت خود استاد میومد مچمون رو می گرفت.کلی تو ماشین خندیدیم.فرزانه پیشنهاد داد بیوفتیم دنبال پسرا.پسرا هرجا می رفتن ما هم پشت سرشون می رفتیم(فکر کنید دیگه من و سمانه فقط توشون مجرد بودیم.اینا ما رو داشتن اغفال می کردن.).اینقدر خندیدیم که نگو.بعد پسرا افتادن پشت ماشین ما.طفلی ها می ترسیدن ما بریم دانشگاه.فرزانه اونا رو پیچوند،تا دوباره ما بیوفتیم پشت سر اونا.دیدیم غیبشون زده.داشتیم می رفتیم برای خودمون سیر و صفا که دیدیم بله از پشت پدیدار شدن(یه سربالایی بود که حالت نیم دایره بود.کنارشم کلی درخت.اونا مثلا میخواستن قایمکی تعقیبمون کنن،ولی ما که از اونا زرنگ تر بودیم،زودی رفتیم اون طرف،جوری که ندیدن مارو،همینکه یواش یواش اومدن،ما رو دیدن اینقدر ترسیدن که نگو و نپرس!!!).بعد کلی گشتن رفتیم سیه خونمون

یک شنبه هم با یه استاد خرفت که ترم دوم باهاش درس داشتم و از من بدش میومد،کلاس داشتم.فکر کنید دیگه.اینقدر سرکلاس سخت افزار پسرا سر کارش میزارن که حد نداره.میاد مدام با چراغ ،حالت های صفر و یک رو توضیح میده.بعد میاد مثال دزدگیر رو که اصلا هم بلد نیست میزنه.سر کلاس یه مسئله ای رو حل کرده بودم،می گفت مداری که تو کشیدی،پر هزینه اس.خودش کشید،از برای من خیلی پیچیده شد،بعد اومد بشماره ببینه من چندتا گیت استفاده کردم،همه رو دوبل حساب کرد،بعد گفت خیلی زیاده(برای من ۱۹ گیت  داشت،این می گفت ۲۷ یا بیشتر.برای خودش ۲۵ تا بود،می گفت کمه.بماند که چقدر برای خودش توضیح میداد که بفهمه چی به چیه.)

ساعت ۵:۳۰ هم آیین داشتم ولی نیومد و من کلی کیفور شدم

دوشنبه هم صبحش رفته بودم کارآموزی.ساعت ۲ هم کار آفرینی داشتم.وای که این استاده چقدر حرف میزنه.مدام هم نیشش بازه.پسرا هم اینقدر شیرین میزنن سرکلاسش که حد نداره(نمیدونم چرا این استادای زن اینقدر نسبت به پسرا ضعف دارن.همشون کشته مردشونن.واقعا یه کلاس توجیهی باید برای این استادای زن باید بزارن تا بهشون حالی کنن که بابا جون،اینقدر خودتونو جلوی شاگرداتون کوچیک نکنید.اه اه اه.حالمو بد میکنن این دو تا استاد زنننننننن).سر کلاس یه تست کارآفرینی آورده تا حل کنیم.سوالای چرت و پرت.حل کردیم.بعد امتیاز بندی کرد.برای کل کلاس زیر ۱۵۰ بود،برای من ۱۴۲ بود.این اومد گفت بالای ۲۵۰ کارآفرین خیلی موفقن،همینطوری اومد تا رسید به زیر ۱۵۰.گفت زیر ۱۵۰ ها کارگرن!!!!!.(فکر کنید من الان یه کارگرم.اونوقت میان میگن سرکلاس روحیه بدین.اینا روحیه ی آدمو که بیشتر تضعیف میکنن.حالا من با این روحیم چیکار کنم مادر!!!).بعد اومد درستش کنه،گفت نه اینکه کارگر باشن،زیر دست این و اونن!!!.پسرا هم حرصشون در اومده بود،می گفتن استاد کارگر نمونه رو از بین این همه کارگر تعیین کنین!!.بعدشم کلاس رو منحل کردن رفت پی کار خودش.

بلافاصله بعد کلاس،تنظیم داشتیم،اه اه اه.چقدر این تنظیم درس چرتیه.مدام باید جمعیت رو بدونی چی به چیه.در کل حفظیاته.استادشم ماشاالله هیچی کم نداره تو.... .(اینقدر لهجه ی سرشاری داره،برگشته می گه من تهرانی هستم!!!!.آخه دیگه به ما که نه.لهجه ی ابهری ها رو هم نداشت،لهجه ی زنجانی ها رو داره ولی میگه نه من تهرانی هستم!!!.والا من تو کار این مردم موندم.آخه مگه کسر شان آدمه که لهجه داشته باشه.خوب همه که مثل ایشون تهرانی نیستن که.زبان اصلی اینجا ترکیه.دیگه طرف بیاد خودشم بکشه،نمیتونه که کاری کنه.من افتخار میکنم ابهری هستم،و همچنین ترک).

بعد کلاس هم اصلا حال خوبی نداشتم.شبش کلی بیدار موندم تا وب سایتمو طراحی کنم (برای پروژه ی مبتنی بر وب).تا ساعت ۳:۳۰ بیدار موندم.تا چیزی رو که می خواستم بشه.فرداش سر کلاس محیط،استاد دوباره شاس میزد(همون استاد سخت افزارمونه).بعد کلاس یکم پروژه ی بچه ها رو نگاه کردم،بعدش رفتم خونه ی سمانه اینا.تا یکم پروژه ی اونو تکمیل کنم.سمانه هم نشست برای شیوه تحقیق نوشت(می بینید چه تقسیم کاری کردیم).بعد رفتیم،دانشگاه واحد،سر کلاس.بعدش جنگی برگشتیم دانشگاه خودمون.دیگه داشت میمردم ازخستگی.رسیدیم سرکلاس،استاد یه طوری نگاه کرد.رفتیم نشستیم پای کام.وای خدا اینقدر سر کلاس بچه ها خندیدن که حد نداشت.استاد(همون استاد پایگاه دادمون) هم چیزی نمی گفت بهشون.نمی دونم چیرو می خواست بگه،برگشت به سحر(همون که بهش می گه فتوشاپ) اینطوریه نه خانم؟!؟ این بیچاره هم هول شد،گفت بله خانوم!!!.وای استاد بودو چشای گرد شده.کل کلاس منفجر شدن ازخنده.اینقدر خندیدن که استاد گفت من میدونمو شما تا هفته ی بعد.خلاصه حسابی کلاس جوکی بود.من به استاد گفتم میشه بیاید نگاه کنید وب سایتمو؟!؟ گفت مگه برای من درست کردی؟!!! منم گفتم نه!!!.گفت اگه میخوای بیام تعریف کنم ازت که اصلا بی خیال شو.منم گفتم نه استاد میخوام بیاید اشکالاشو بگید(جون خودم خیلی روش کار کرده بودم،ولی میدونستم پر از اشکاله.میخواستم بدونم کجاش ایراد داره).اونم گفت آفرین،حالا شد.وبسایت رو باید برای خودت طراحی کنی و از کسی انتظار نداشته باشی ازش تعریف کنه(بابا به خدا تقصیر این فرزانه ایناست.مدام میان میگن وای چقدر خوشگل شده.وای چقدر فلان شده.آدم دچار خود شیفتگی میشه.خوب فکرشو نمی کنن بابا ما جنبشو نداریم).خلاصه اومد و کلی ایراد گرفت.اصلا نگفت خسته نباشی که تا صبح بیدار بودی،و من کشته مرده ی این اخلاقشم.همین که ازم تعریف نمیکنه کلیه برام.من دلم میخواد بدونم اشکالام کجاست.نه اینکه مثل دوستام بیان ازم تعریف کنن.

ساعت ۷:۲۰ خونه بودم،اومدم دیدم عسل من،ثنای نازم خونمونه.اینقدر باهاش بازی کردم که حد نداشت.اینقدر بیچاره رو اذیت کردم،ولی با این حال میومد پیشم.قربونش برم من.عسل منه دیگه.

این دو روز رو هم باید می رفتم کارآموزی،ولی اینقدر خسته بودم که بی خیال شدم.حالا باید تلافیشو در بیارم.

چقدر حرف ناگفته داشتم.

آهان راستی آقا سامان منتظر نوشتت هستماااا.این دفعه پست ماله توئه.چشم انتظارم نزار.بعدشم مال مهساست.من دیگه فکر کنم نباشم.فقط بیام بخونم و برم.ولی بعدنا تلافی میکنم(کلی شکلک گذاشتم ولی همشون پریدن.میام بعدن دوباره میزام)

فعلا

 

دوست دارم ای بهترین بهترینان

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

بعد از یک ماه و خورده ای اومدم

نوشته های سمیرا

سلام

خوبین همگی؟؟؟؟؟ دلم برای تک تکتون تنگ شده بود.دلم هواتونو کرده بودددددددد.دلم هوای نوشتن توی وبم رو کرده بود،دلم هوای دوستای نتیمو کرده بود،دلم هوای همه ی همه تونو کرده بود،دلم تنگیده بودددددددددددددد.هر دفعه میومدم که بنویسم تا نصفه ها می نوشتم ولی اصلا به دلم نمی نشست،به قولی اصلا دست و دلم برای نوشتن نمی رفت.خیلی با خودم درگیر بودم که بنویسم ولی نمی شد.هر کاری می کردم نمی شد.آخه خوب دست خودم که نبوددددددددددد

تو این اولین های نوشته ام،به مهسای گلم خوشامد می گم،عزیزم خیلی خوشحالم کردی که دوباره شروع به نوشتن کردی.نوشته هات خیلی قشنگن،تا می تونی تند تند آپ کن.من که زیاد فرصت نمیکنم بیام ولی بعدنا منم جبران می کنماااااااااااا!!!!!.

بعدش آهان مستر سامان امیدوارم که تو هم دوباره شروع به نوشتن کنی،هر دوتون اول کاری منو دست تنها گذاشتید رفتید،آخه این انصافه،امیدوارم که تو هم تو وبلاگ خودت،وبلاگی که با هدف های خیلی خوب دوتایی درستش کردیم،بنویسی،آخه می دونی این بلاگ بدون نوشته های تو انگار یه چیزی کم داره(مهسای نازم هم خیلی خوشگل می نویسه ولی خوب هر کسی یه شیوه ی نوشتنی داره،مهسا یه طوری ناز می نویسه ،مستر سامان هم یه طوره دیگه خوشگل می نویسه).منتظر هستیم با مهسا تا دوباره بنویسییییییی

حالا به جفتتون می گم=>منو تنها نزاریدددددددددددددد،خواهش می کنم ازتون،من این ترم خیلی خیلی سرم شلوغه،میام نمیگم نمیام ولی دلم می خواد این بلاگ هر هفته آپ شده باشه،نه اینکه یه ماه یه دفعه آپ کنیم.اوکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس از جفتتون می خوام که دوباره بنویسیدددددددددددددددد.منتظر نوشته های قشنگ و خوشگل و نازتون هستمممم

خوب حرفام مثل اینکه تمومی نداره.

حالا نوبت خودم می رسهههههههههه.منی که دلم خیلی پره.آره به خدا دلم خیلی پره.دلم پره از آدمای اطرافم.دلم پره از اینایی که ادعا می کنن دوستمن،حالم ازشون بهم می خورههههههههه(زهرا جونم امیدوارم که آدرس بلاگمو گم کرده باشی،چون تو نوشتنم به خاطر تو خیلی محتاط عمل میکردم،ولی زهرا جونم،عزیز دلم تو بهترین دوستم هستی،دوست حساس و بسیار متین من،دوست گل من،دوست خود خوده منننننننن،دوست دارم و اینایی رو که اینجا می نویسم رو برای کس دیگه ای بازگو نکن خواهشا.قربونت برم گلم).خوب داشتم می گفتم از همشون حالم به هم می خورهههههههه.مخصوصا از دوستای دانشگامممم.اصلا نمی دونم برای چی با اینا حرف می زنم،خدایا خودت که می دونی من دلم نمیاد کسی رو از خودم ناراحت کنم،ولی چرا من باید مدام با این مورد امتحان بشم،با موردی که خودم ازش تنفر دارم؟!؟! خدایا کمکم کن،خدایا صبرم رو زیاد کن،تحملمو خیلی زیاد کن،خدایا خیلی زیاد کمکم کن.

داشتم می گفتم،از دوستایی که فقط منو به خاطر منافع خودشون می خوان متنفرممممم،از دوستایی که انتظار دوستی خیلی خوب رو ازمن دارن،ولی خودشون الحمدالله این کارا رو اپسیلونی نمی کنن،از کسایی که اطراف من فقط و فقط به خاطر چیزایی رو که دارم،میان حالم بهم می خورهههه.یادمه اون اوایل که این بلاگ رو درست کردیم با مستر سامان،خیلی دلم پر بود از این دوستام.دست خودمم نبود.بالاخره هر  طوری بود خودمو راضی کردم که بابا جون اینا همینطورین،چه بخوای و چه نخوای.خیلی راحت کنار اومده بودم باهاشون ولی الان دوباره داره عود می کنه این احساسم.به خدا دست خودم نیست.طاقتم تمومه تموم شده.آخه خدای من،چی کار کنم که تحملم بره بالا.خیلی وقتا بی خیالشون می شم ولی وقتی می خوام شب بخوابم،وقتی می خوام فکر کنم،وقتی که دارم راه می رم،یهو که ذهنم درگیرشون می شه دیگه در اومدن ازش کار دشواریه.هر کاری می کنم که فکرمو به جای دیگه معطوف کنم بازم نمیشه.آخه یکی نیست بهم بگه چی کار کنم دیگهههههههههه

اصلا دیگه تحمل ندارم.شدم مثل یه کارد تیزی که هر آن ممکنه یکیو زخمی کنه.خیلی وقتا از این کارام اشکم در میاد.خیلی وقتا وقتی تنها می شم،به حرفایی که زدم خیلی فکر می کنم،به اینکه کسی از این حرفای من ناراحت شده یا نه.خیلی وقتا ذهنم درگیره اینه به خاطر همین خیلی سعی  می کنم که کسیو با زبونم ناراحت نکنم،به خاطر همین ترجیح می دم زیاد با کسی حرف نزنم در مورد خودم،در مورد دیگران تا یه وقت سوء تفاهمی چیزی پیش نیاد و این باعث می شه همه به من بگن آدم با سیاست،آدم خیلی تودار،آدم .... هزار تا آدم دیگه.ولی ای کاش لااقل یکی از دوستام که مدام باهاش در تماسم اینطوری بود.خدایا شکرت به خاطر این امتحانات.خدایا شکرت می کنم به خاطر همه ی این دوستام.می دونم اینم یکی از امتحاناتته،شاید هر از چند گاهی گله کنم،ولی خدایا ته دلم ازت راضیم به خاطر این امتحانتتتتتت.خدایا شکرت.

امروز دوباره متوجه این شدم که من باید یک شنونده ی رادیو باشم مثل سابق،مثل همیشه که این حس بهم دست میداد،از طرفم یه آن بدم اومد،ولی باز یاد خدا بود که بهم آرامش داد.البته من به عنوان یک شنونده ی رادیو باید انتقاد هم بکنم،باید راهنمایی هم بکنم،باید خیلی کارا رو بکنم،ولی دریغ از این که یکی از دوستام هم بیاد و برای من به عنوان یه راهنما باشه.به خدا خسته شدممممممم.

خدایاااااااااااا ناشکریتو هیچ وقت نمیکنم،خیلی دوست دارممم.من می خوام که بهترین دوست من تو باشی.اصلا دنبال یه دوست دیگه هم نمی گردم.تو برام از هزارتا دوستی که فقط اسم دوستی رو یدک می کشن عزیزتر و مهربون تر و دست و دل باز تری.خدایا من تنها می خوام تو دوست من باشییییی.

خوب این دفعه وقت نشد از دانشگاه و خاطرات دیگم بگم،ولی سعی می کنم خیلی زودتر بیام.خوب فعلا بهتره برم به هزارتا کار انجام ندادم برسم

دوست دارم ای بهترین بهترینان

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

 

هیچی

نوشته های سمیرا

سلام

خوبید؟؟ من که خیلی خوبممممممممممممممممممم.بالاخره بعد از 6 سال رفتم مشهدددد.اولش باورم نمیشد،تا قبل اینکه عازم بشم مدام فکر میکردم که جا میمونم.فکر می کردم جور نمیشه برم.خلاصه هزار تا فکر ناجور  می کردم ولی بالاخره عازم شدم.عازم جایی که خیلی وقت بود حسرت رفتنشو می کشیدم.جایی که دوباره و هزارباره دلم میخواد برم.خلاصه خیلی خوب بود

از سه هفته قبل هم که داشتیم دانشگاه رو آماده می کردیم تا از دانش آموزای گرانقدر پذیرایی کنیم یعنی جشنواره بود.خلاصه یه هفته که داشتیم آماده میکردیم.دو سه روز هم با اونایی که زودتر رسیده بودن( کشوری بود مثلا) بودیم.دو روز هم مسابقه می دادن.من و فرزانه و سمانه از دخترا بودیم.سه تا هم پسر بودن که آخرا یه پسر دیگه هم اومد.تو هفت تا کلاس مسابقه بود.کلاسی که من توش افتاده بودم برای بچه های راهنمایی بود،گرایششون هم علوم تجربی بود.طرح های خیلی جالب و زیبایی ارائه کرده بودن.من یکی که وقتی می شنیدمشون کلی شاخ درمیوردم.خیلی طرح هاشون جالب و زیبا بود.خیلی هاشونم که استرس داشتن و با لهجه های شهرشون اینقدر زیبا توضیح می دادن که آدمو محو طرحشون می کردن.خلاصه خیلی جالب بود.یکی یه چیزی اختراع کرده بود،اون یکی یه اختراع رو کامل کرده بود،خلاصه خیلی جالب بودن.بالاخره هم بچه های اردبیل اول شدن.طرحشون در مورد تلسکوپ و فضا بود.خیلی خوب هم توضیح می دادن.بچه های کرمان هم دوم شدن.برای اینا هم در مورد زاج سفید بود.بچه های مشهد که دوقلو هم بودن سوم شدن.سمانه هم افتاده بود تو کلاس معارف اسلامی راهنمایی.اینطور که می گفت خیلی مزخرف بودن.فرزانه هم افتاده بود تو کلاس ریاضی فیزیکا.اونم که کلی تعریف می کرد.تو کلاس فرزانه اختراع های جالبی بود.پسرا هم که تو کلاسای مختلفی مثل شیمی و زیست و معارف افتاده بودن.یه پسره هم که آخر اومد تو کلاس رزرو نشسته بود.خلاصه خیلی خسته کننده نبود ولی آدم شدیدا کلافه می شد.آنتراک هایی که می دادن،پسرا صدامون می کردن می رفتیم تو کلاس یکیشون و اونا هم با کامپیوتر ارگ می زدن.ما هم کلی خستگی در می کردیم.وقتی هم مسولای دانشگاهمون از جلوی در کلاس رد می شدن آهنگ ای ایران و خمینی ای امام رو می زد.کلی خندیدیم.خیلی جالب بود.اینقدر بستنی گرفته بودن مسولای گرانقدرمون که میومدن به آدم التماس می کردن بیاد بستنی بخورید.به زور به آدم سه چهار تا بستنی می دادن.واقعا جالب بود!!!!! .فرداش هم که چهارشنبه باشه روز آخر مسابقه بود.خیلی هاشون با داورا صحبت می کردن که برندشون کنن!!!!! .داورای کلاسی که من بودم اینقدر سختگیری می کردن بچه ها رو که بیچاره ها موقع سوال و پرسش اشکشون در میومد.اصلا فکر نمی کردن که بچه های بیچاره تازه راهنمایی هستن،نباید اینقدر سخت بگیرن.اینقدر سخت گرفتن که یه پسره که از اصفهان اومده بود و با دوستش ارئه می داد غش کرد.بعد اینکه طرف غش کرده از دوستش می پرسیدن اعصابش ضعیفه؟؟ ناراحتی داره؟؟؟ دیگه نمی گفتن که باباجون شما اینقدر سخت گرفتید بچه تحمل نکرده دست خودش هم نبوده که،حالا بیاید یه انگی هم بهش بچسبونید.خلاصه ماجراهایی داشتیم با این داواری عزیز.چهارشنبه هم بعداز ظهر با بچه ها رفتیم زنجان و سلطانیه.زنجان رفتنمون مزخرف بود.چون زودی برگشتیم.ولی سلطانیه خوب بود.من از وقتی که یادم میاد سلطانیه داربست داره که داره.فکر کنم دیواراش خراب شه بعد داربست ها رو بردارن.سلطان محمود اگه می دونست اینطوری می کنن هیچ وقت این بنای به این خوشگلی رو درست نمی کرد.خلاصه خیلی خفن خوش گذشت.تو اتوبوس هم که نشسته بودیم،با بچه های کرمان که خیلی هم خوب بودن دوست شدیم.مربیشون می گفت خدا شما رو دوست داره که همچین آب و هوایی بهتون داده.همچین منظره های زیبایی رو بهتون داده.شانس اونا هم هوا یه کمی گرم بود البته فقط یه کمی.اونا هم می گفتن عجب هوای خنکی!!!!! .تو راه ازمون می پرسیدن که ابهر کجا داره که برن ببینن و از کجا خرید کنن.ما هم تا اونجا که می تونستیم راهنمایی کردیم.یهو دختره برگشت گفت ابهر تیشرت مخصوص داره؟!؟! منم با چشای گرد شده نگاه کردم گفتم نه!!!! گفت یعنی لباس پسرونه ی مخصوص نداره؟!؟! منم گفتم نه والا.فروشنده ها لباساشونو از تهران اکثرا میارن.چی بشه (که اصلا نمی شه) میرن از تبریز و زنجان میارن پس در نتیجه لباس مخصوص نداره که.می گفت نه لباسای شما خیلی خوشگله.حتما مخصوصه!!! دیگه داشتم شاخ در میوردم.گفتم نه عزیزم.اینا همون لباسای عادیه.خلاصه دختره فکر کرده بود اومده مدکده.یعنی اینقدر کرمان لباساش با ما فرق داره؟!؟!؟فرداش هم اختتامیه بود.خیلی جالب بود.بعدش هم تموم.

شنبه هم ساعت 7:30 راه افتادیم به سمت ایستگاه قطار.زهرا دوست گلم هم با ما اومد.تو ایستگاه هم کلی دوستای عزیزمو دیدم.خیلی خوشحال شدم از اینکه با بچه های جالب می خوام همسفر بشم.خدا رو واقعا شکر کردم.قطار هم خیلی تاخیر داشت.ساعت 9 بود که اومد.هوا هم به قدری سرد بود که آدم نمی تونست واسته بیرون.درختا انگار داشتن از ریشه در میومدن.خلاصه هوای عجیبی بود.موقع سوار شدن به قطار حال همه دپرس بود.وقتی سوار شدیم همه ی کوپه ها پر شده بود.ما هم کوپه ای که 6 نفره باشه و خالی هم باشه پیدا نمی کردیم.سر پا واستاده بودیم.نیم ساعت همینطوری واستاده بودیم تا بالاخره رفتیم یه واگن دیگه ولی مسولاش بهمون گفتن مسافرا اومدن باید پاشید ما هم گفتیم باشه.نزدیک 3 ساعت تو اون کوپه بودیم.شاممونو خوردیم بعدش یهو دیدیم مثل قوم مغول بهمون حمله کردن که شما اومدید قاچاقی سوار شدید!!!! مدام هم ازمون می پرسیدن بلیطاتون کو؟؟؟؟ ما هم که بلیط هامون دستمون نبود خلاصه یک ماجرایی درست شده بود که بیا و ببین.بعد پا شدیم رفتیم دوباره واگن خودمون.تا پخش شیم.شده بودیم سوژه ی آدما تا ما رو می دیدن می خندیدن.به زور بدبختی جابجا شدیم.من و زهرا افتادیم پیش آخوندمون که خیر سرش سرپرستمون بود.یکی دیگه از دوستام با مامانش هم اومده بود که تو کوپه ی ما بودن.واقعا جای بدی بود.تا صبح آخونده چشممونو در آورد.پاهاشو دراز کرده بود نمیزاشت بریم بیرون.آدم خیلی گیری بود.با زهرا نیم ساعت هم نخوابیدیم.صبح داشتیم می مردیم از خواب ولی با این حال نخوابیدیم.ساعت 1 ظهر بود که به مشهد رسیدیم.رفتیم تو مجتمعی که برای دانشگاه بود.خیلی جای جالب و قشنگی بود.تمیز و خوشگل.سر اتاق فرزانه اینا زودی رفتن جا گرفتن.ما هم رفتیم باهاشون هم اتاق شدیم.خیلی خوش گذشت.موقع خرید و زیارت من و سمیه و مامانش و زهرا می رفتیم.فرزانه و اعظم و فاطمه هم باهم می گشتن.خلاصه عجیب با هم عیاق شده بودیم.کلی خوش گذزوندیم.چقدر مامانش ما رو خندوند.بالاخره تموم شد.یا امام رضا من ازت خداحافظی نکردم منتظر دعوت دوبارت هستم.خیلی خوش گذشت.اومدنی هم ما پنج نفر تو یه کوپه بودیم.آخونده گیر داده بود می گفت که بیاید همون چیدمان قبلی بشینیم!!!.منم گفتم نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.تو کوپه چقدر مسخره بازی در آوردیم که بازم زیاد نخوابیدیم.فرداش که چهارشنبه باشه ساعت 11 تو ایستگاه خرمدره بودیم.همین که پیاده شدم یهو فریبا رو دیدم.از دیدنش واقعا خوشحال شدم.دلم براش یه ذره شده بود.باهاشون اومدم خونه وسایلامو گذاشتم بعدش رفتیم خونه ی عمه اکرم.چون شیرینی خورانی مهدی بود.همین که رسیدم دیدم گاو کشتن!!! همه می گفتن بابا چقدر تحویلت گرفتن.زیر پات گاو کشتن!!! خلاصه خیلی باهال رسیدم.بعدشم که بزن و بکوب بود.فرداشم حنا بندون.دیروز هم عروسی بود.خیلی خوب بود.ولی من خیلی خسته شده بودم.مدام خوابم میومد ولی در کل خوش گذروندم.امروز هم پاتختی بود ولی نرفتم.اومدم خونه تا مثلا استراحت کنم.فردا هم که باید پروژمو تحویل بدم.می ترسم.یا امام رضا خودت کمکم کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

دوست دارم ای بهترین بهترینان

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

 

بی خیال

نوشته های سمیرا

سلام

خوبید همگی؟من که خیلی خوبم.شدیدا خوبممممممممممم.از تعطیلاتم به نحو احسنت دارم استفاده می کنم.اصلا هم دلخور نیستم

از هفته ی پیش کلاسامون شروع شده.دانشگاهمون عوض شده،یعنی برای تابستون باید بریم جای دیگه در کل خیلی خوبه.فکرشو نمی کردم اینقدر درس خوندن توی تابستون لذت بخش باشه مخصوصا وقتی آدم بدونه چه چیزایی یاد می گیره.وای خدااااااااا جونم یه استادی گیرمون اومده که همه ازش بد تعریف میکردن جوری که فکر می کردم بیاد سر کلاس آدمو همون جلسه ی اولی میندازه ،فکر میکردم اصلا نمی شه باهاش حرف زد.ولی اصلا اینطوری نیست.این استاد گرام مدیر گروهمونه.واقعا ماهههههههههههههههههه.خیلی خیلی قشنگ درس میده و قشنگ حرف میزنه.خیلی چیزا سر این کلاساش یاد گرفتم که فکر کنم سر کلاس کمتر استادی این حس بهم دست داده باشه.خیلی ماهه.واقعا میدوستمش.واقعا عالیه به تمام معناست.سر کلاس کارآفرینی اینقدر با جذبه حرف میزنه و آدم رو با واقعیات روبرو می کنه که آدم واقعا به معنای واقعی عمقی فکر می کنه( واقعا رو حال کردید؟!؟) خیلی استاد ماهیهههههه.سر کلاس اصول سرپرستی جوری در مورد مدیر و زیر گروه حرف میزنه که آدم رو به فکر وامیداره.من کاری به امتحاناش ندارم ولی درس دادنش فوق العاده است.می گن سختگیره ولی من عاشق کسایی هستم که سختگیر باشن.سر کلاس اصول در مورد مدیریت و سرپرستی زندگی هم کلی حرف می زنه.واقعا باید احسنت گفت به این استاد گرامممممممممممم.

می گفت به جای اینکه بشینید در مورد این و اون غیبت کنید فکر کنید.به همه چی.ایده بدید درمورد همه چی.خلاصه من که دارم رو خودم کار می کنم که اینطوری بشم.واقعا معنا نداره که آدم بشینه در مورد زندگی اینو اون حرف بزنه.(خدایا کمکم کن).

دیگه  دیگههههههههههه!!! هیچی دیگه سمیرا خانوم کم حرف شده.باورم نمیشه اینطوری شده باشمااا.

به هر حال دیگه حرفی ندارم بزنم.برام دعا کنید.خیلی خفن به دعا احتیاج دارم.

همتون رو دوست دارم بابت اینکه نظر نمیدم شرمنده.من وبلاگ همتونو سعی میکنم بخونم که اکثرا هم میخونم ولی دیگه به نظر دادن نمیرسه.این دلیل بیوفایی نیست.خوب دیگه تا بعدنا

دوست دارم ای بهترین بهترینان

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

 

خاطرات شمال محاله یادم بره ولی اگه یادم رفت هم رفته دیگه!!!!!!!

نوشته های سمیرا

سلام

امروز سه شنبه است.قراره امروز برم خونه ی فریبا اینا.خیلی دلم براش تنگ شده.خیلی وقت می شه که ندیدمش.دلم خیلی هواشو میخواد.دلم می خواد هرچه زودتر ببینمش.

خوب از چند روز پیش بگم.وای تو این چند روزه اینقدر خوش گذشته که هر چی بگم کم گفتم.

پنج شنبه رفته بودیم عروسی تو شمال.خیلی خوب بود.عروس خانوم دوست دوران بچگیم بود.یادش بخیر چه قدر باهم بازی می کردیم.ایشاالله که خوشبخت بشن.من عروسی های شمال خیلی رفته بودم ولی به دلیل اینکه اون موقع حواسم جای دیگه بود به خاطر همین زیاد از عروسی هاشون چیزی یادم نمیومد.ولی این دفعه فرق می کرد.خیلی خیلی باهال بود.پنج شنبه شب اونجا رسیدیم.بعدش رفتیم سمت دست هورا جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ.خدا وکیلی شمالیا عجیب با هم همکاری داشتن.موقع شام دادن و پذیرایی کردن خفن به همدیگه کمک می کردن( من نمیگم اینجاییا اینطوری نیستن ولی از 100% 70% تو مراسم همینطوری الکی کمک می کنن.اصلا با همدیگه همکاری نمی کنن.بیشتر آدمو حرص می دن.ولی اونا اصلا اینطوری نبودن.باید بهشون بابت این همکاریشون یه آفرین بگیم.خلاصه تو عرض یه دقیقه میدیدی که از همه پذیرایی شد.نگاه هم نمی کنن که عروس یا داماد فامیل نزدیکشونه یا نه.خلاصه من یکی که مرده ی همکاریشون شدم).هوا هم واقعا عالی بود.عروسم که ماه بود ماه تر شده بود.یادش بخیر اون موقع ها.تو عروسی تمام دوستامو دیدم.وای همه عوض شده بودن.اکثریت ازدواج کرده بودن.یعنی از بین اون همه آدم فقط یکیشون میخواست درس بخونه(یعنی کنکور داده بود ببینه در میاد یا  نه).خلاصه خیلی خوشحال شدم وقتی دیدمشون.فرداشم که بعد اینکه صبحونه رو خوردیم رفتیم باغ پشت حیاطشون.وای آدم حظ می کرد از بس این درختاشون خوشگل بودن.پرتقالا اینقدر جیگر در اومده بودن که آدمو وسوسه می کردن که بکنیمشون ولی ما که بچه ی خوبی بودیم!!!

آبجی اینا هم با ما اومده بودن.تو اونجا ثنا اینقدر جنگولک بازی در میورد که دل همه رو برده بود.خودشیرین بازی حسابی در میورد جوری که تا بیایم تو دوربین و گوشی همه دو تا عکسش بود!!!.

ساعت 11 بود که برای دوماد لباس بردیم.محلشون اسمش کشتله بود.خیلی مسیرش باهال بود.زیادم فاصله نداشت ولی تا بریم و برگردیم اونجایی که عروسی بود کلی بارون باریده بود ولی تو اون کشتله زیاد نباریده بود.خلاصه هوای عجیبی بود.تو خونه ی دوماد هم که دیگه کلی مراسم این شمالی ها رو دیدیمو کیف کردیم.(خداییش هر کی دو سه روز بره شمال بیاد شدیدا اشتها باز می کنه.هم غذاهاشون خوشمزه است هم اینکه آدم 24 ساعته در حال پذیراییه.).یه استکان میوردن برای آدم تا این استکان جلوی آدم بود مدام توش چای میریختن.خلاصه آدم باید به زور استکانشو یه جا جاسازی میکرد تا دیگه چای نریزن.از اونجا که اومدیم رفتیم خونه ی عروس برای صرف ناهار.بعد ناهار هم که عروس از آرایشگاه اومد.خیلی باهال بود.ساعت 7 بود که اومدن دنبال عروس.بعد ما آماده شدیم بریم بیرون یه چرخی بزنیم بیایم. همینکه رفتیم زنگیدن بهمون که کجایید بیایید شام میخوایم بخوریم!!!! .تا ما برگردیم شد ساعت 9. شام هم خوردیم دیگه داشتیم می ترکیدیم( یه رسم جالبشون این بود که طرف عروس باید یه شام درست حسابی می پخت و برای عروس می برد بهش هم می گفتن شام مادر زن.بعد یکی از فامیلای عروس اونو می برد.).خلاصه خیلی جالب بود.فرداش هم که شنبه باشه ما قرار بود بیایم خونه.ولی رسم جالبشون شامل روز پاتختی هم می شد.طرف دوماد برای صرف صبحونه می رفت خونه ی عروس.بعد عروس براشون چای می ریخت و اونا هم هدیه هاشونو می دادن بهش.بعد موقع برگشتشون نفری یه دونه بهشون دستمال می ده.بعد صبحونه هم که راه افتادیم اومدیم خونه.تو راه کلی خوش گذروندیم.روبروی پارک سنگان رفتیم دریا.ثنا از آب می ترسید.شدیدا می چسبید به آدم تا تو آب نندازیمش.آبجی هم گذاشته بود تو آبکش تا با اون بزاره تو آب.ولی بازم بیچاره زهره ترک می شد.

بعد کلی گشتن و خوش گذرونی شب رسیدیم خونه.فرداش هم در حال استراحت بودیم.

دیروز هم که رفته بودم ثبت نام.بعد دو هفته رفتم دانشگاه.وای خداااااا نمره هامونو زده بودن.ولی با این حال سه تاشون مونده بود.مبانی الکترونیک شده بودم 19.5 تو کارگاه هم داده بود بهم 18!!!!!!!!!!!( من که اشتباهی نداشتم موندم چرا به من داده بود 18.ولی به نظرم اون خنده هایی که با سمانه و مهدیه و ساناز سر کلاس کرده بودیم کار خودشونو کردن).بی خیال.خدایا بازم شکرت.تو اندیشه هم که مطمئن بودم 20 میشم نمرمو داده بود(خدایا شکرت.تو امتحان اندیشه بود که کاملا به این مصراع اعتقاد پیدا کردم" نا برده رنج گنج میسر نمی شود" .من همیشه چون با درسایی مثل اندیشه که همش حفظیات داره مشکل داشتم به خاطر همین نمی خوندمشون به این بهونه که من یاد نمی گیرم.نه اینکه نخونما!!! به یه دور اکتفا می کردم.ولی این دفعه واقعا تصمیممو گرفته بودم که تو این درس زیاد بشم.اینطوری هم شد.من این دفعه چهار روز وقتمو سر اندیشه گذاشتم.ولی خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.اگه کمک تو نبود من اصلا نمی تونستم.خدایا ممنون

خلاصه دیروز کلی اینور و اونور دوییدیم.آخر سر هم که می خواست کارش تموم شده مسئول امور مالیمون رفته بود دردررررررررررررررررررررررررررر.خیلی حرصم در اومد.یعنی چی خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه آخر سر برگه رو به سمانه دادم تا امروز ببره یونیورسیتی.

خدایاااااااااااااااااااااااااا به خاطر همه چیز شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

دوستت دارم ای بهترین بهترینان

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

 

بازم سمیرا خانوم تشریف آورد

نوشته های سمیرا

سلام

وای خداااااااااااا جون.دوباره تونستم بنویسم.دلم خیلی برای وبلاگمون برای دوستای بلاگیمو ... تنگ شده بود.

وای خداااااااااااااااااااا جون.وقتی نظرات وبلاگ رو داشتم میخوندم متوجه شدم داداش محمدممممممممممممممممم(وبلاگ سیمرغ) مریض شده.اینقدر نگران شدممممممممممممممممممممممم واقعا دلم می خواد از حالش خبر دار بشم.خدایا خواهش می کنم ازت شفاش بده.من که یه دونه داداش محمد بیشتر ندارم.خدای خوبمممممممممممم ازت خواهش می کنم.

ای کاش زودتر می خوندمشون.اون دفعه هم که اومدم مطلب نوشتم در حد ۱ دقیقه بیشتر نشد اومدنو رفتنم.ای کاش زودتر از اینا خونده بودم.خدایا خواهش می کنم شفاش بده.من دلم می خواد که بازم مثل همیشه مطلبای قشنگشو بخونم.می خوام نظرشو در مورد همه چیزی که در کنارش اتفاق می یوفته بدونم.من دلم براش تنگ شدههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.داداشی من کجاییییییییییییییییی؟امیدوارم که حالت زودی خوب شه.امیدوارم تو اهواز تو شهر خودت خیلی زودتر از اینا خوب شیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

ای خدااااااااااااا.دلم پره حسابی.با هیچ کس هم تو این مدت درست حسابی درد و دل نکردم.یعنی آدمی نیستم که تا یکی رو دیدم بشینم پای دردو دل و از این حرفاااااااا.

تو این یه ماهی که نبودم خیلی اتفاقا افتاده برام.امتحانام شروع شد و همین پنج شنبه ی هفته ی پیش بود که تموم شد.امتحانامو در کل خوب دادم البته به غیر از سه تای آخری که اونطوری که می خواستم ندادم.من تو این سه تا درس واقعا مشکلی نداشتم ولی نمی دونم سر امتحان چی شد بهم که اونطوری دادمشون.تا حالا اون درسایی که نمره هاشون اومده رو ۲۰ گرفتم فقط ریاضی کاربردی نمی دونم استاد چرا بهم ۱۹.۵ داده.نمی دونم شاید صلاح دیده.از همه ی بچه ها شنیدم که این استاد به هیچ کس بیست نمی ده.ترم اول هم باهاش داشتم دقیقا همین نمره رو بهم داده بود.اشکالی نداره برام مهم نیست.دلم می خواد تو این سه تا درس آخری گند نزده باشم.من تو این سه تا درس باید ۲۰ می شدم ولی نشد که بشه.می دونم کم کاری از خودم بوده وگرنه همچین اتفاقی نمی افتاد.

وای راستی می خوام برم مشهد.امام رضا بعد ۶سال نطلبیدن آخر سر منو خواست.وای خدا جون دل تو دلم نیست که برم.لحظه شماری می کنم تا ببینم کی خبرمون می کنن.یا امام رضا مرسی .امام رضا دلم می خواد بیام اونجا یه دل سیر باهات حرف بزنم در مورد همه چی.دلم می خواد بیام اونجا و تو ایوون طلات بشینمو زار زار گریه کنم.التماست کنم تا شفاعت منو کنی.یا امام رضا ازت خواهش می کنم تمام مریضا رو شفا بدی.مخصوصا داداش محمدمو و دوستمو که اونم حالش زیاد خوب نیست و خلاصه همه و همه رو شفا بدی(به قول یکی از دوستام که رفته بود مشهد می گفت از امام رضا می خوام بهت یه عقل سالم بده.می دونم اولش خنده داره یا حالت مسخره است ولی تو عمقش خیلی چیزا برای گفتن داره.امیدوارم این دعای دوستم اجابت بشه.چون الان شدیدا به عقل سالم احتیاج دارم)

راستی تو این مدت که نبودم یاد گرفتم که از حرف زدنم کم کنم.یعنی فکر کن یه ماه با کسی حرف نزنی جایی ننویسی فقط خودت باشی و خدای خودت.آدم از حرف زدن می یوفته.

تو این مدت خدای خوبم مثل همیشه بهترین دوستم بوده.بهترین بهترینممممممممممممممممممممممممممم.

تو این یه ماه آدرس بلاگ رو به یکی از بهترین دوستام دادم.یکی که خیلی دوسش دارم خیلی زیاد.یکی که دلم می خواد همیشه و همه جا موفق باشه و به آرزوهای کوچیکو بزرگش برسه(زهرای گلم بهت خوش آمد می گم.می دونم از این اراجیف من خنده ات می گیره ولی باید یادت باشه که آدرس این بلاگ رو فقط به تو دادم پس لطف کن به کسی نده.البته مطمئن هستم ولی باز دلم می خواد که مطمئن تر شم.به هر حال خوشامدمونو نثارت می کنم.خوش آمدی ای دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتت که هر چه داریم از اوست)

دیگه چی میخواستم بگم.امممم.آهان اگه خدا بخواد می خوام برای کارشناسی بخونم.می خوام از الان خودمو آماده کنم.می خوام بدون هیچ مشکلی برای کارشناسی بخونم.خدایا خواهشا کمکم کن.

وای تمام حرفام پریدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد.یعنی یادم نمیاد دیگه

و دیگر هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ

خدای خوبم دوست دارم.خیلی زیاد.تو این مدت خیلی هوامو داشتی.ازت واقعا ممنون.خدای خوبم فکر نکنی من فقط اینجا می نویسم تا همه بفهمن که من چقدر تو رو دوست دارم نه.جون خودم اینطوری نیست.من اینجا می نویسم تا همیشه و همه جا یاد تو باشم.من خیلی وقتا اینجا نمی نویسم ولی خدای خوبم آیا از یاد من می ری؟نه اینطوری نیست.من اینجا فقط به خاطر راضی کردن دلم می نویسم تا وقتایی که شیطون داره به من غلبه می کنه بیامو با یادت آرامش بگیرم مثل همیشه.چون من بیشتر وقتم پای کامپیوتر می گذره به خاطر همین وقتایی که خیلی سرگرم کارام می شم می خوام بیامو این نوشته ها رو بخونمو شیطونو از خودم دور کنم.

خدای خوبم خدای مهربونم دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممم

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

فعلا

تولد خانوم حضرت زینب مبارکککککککککککککککککککککک

نوشته های سمیرا

سلام

فقط اومدم تولد خانوم زینب رو تبریک بگم.همیننننن

دیروز کلی مطلب نوشتم ولی همه اشون پرید

دوباره می یام.

خانومم،حضرت زینبم،تو رو به جدت قسم می دم،همه ی مریضا رو شفا بده

یکی از بهترین دوستانم الان تو بستر بیماریه.خواهش می کنم شفاش بده.دکترا گفتن که دست چپش دیگه خوب نمی شه،ولی حضرت زینبم،اونا که شفای شما رو نادیده گرفتن،ما که نمی گیریم.خواهش می کنم کمکش کنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن.خواهش می کنم شفاش بده.

دلم نمی خواد ناراحتیشو ببینم.خواهش می کنم ازت.امروز روز حاجت خواستن از شماست.خواهش می کنم،منه گناه کرده رو از در خونت مرون.خواهش می کنمممممممممممم دوستمو شفا بده.من چشم امیدم فقط به شماستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.یا حضرت زینب خواهش می کنم که شافع دوست من بشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.ددلم نمی خواد زجر کشیدنش رو ببینم.کمکش کنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

خدایا دوست دارم.بابت همه چیز ممنون.خدای خوبم خواهش می کنم دوستمو خوب کن.می دونم تو آدما تو خیلی مواقع امتحان می کنی.ولی خدای خوبم،این امتحانت خیلی سنگینه.خواهشا کمکش کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

(این یه نذریه که برای سلامتی امام زمان کردم.از این به بعد تو همه ی نوشته هام می بینید)

یه پسته خیلی متفاوت.......عکس عسلی خاله است.

نوشته های سمیرا

حرف دل منه.دلم خیلی تنگهههههههههههههههه.دعا کنید برامممممم

نوشته های سمیرا

عزیزم من در آن شب ها فقط یاد تو می کردم

نبودی تو ومن تنها فقط یاد تومی کردم

تو دور از دسترس بودی ومن هم دور از هرکس

نکردم یاد کس زیرا فقط یاد تومی کردم

وشبها که خیالت مثل دریا شرجی ام می کرد

من دم کرده وبی پروا فقط یاد تو می کردم

تو آبی تر زدریایی ومن موجی تر ازدریا

من موجی درآن غوغا فقط یاد تومی کردم

پرازتب بودم وچیزی نمی گفتم که این یعنی

میان خواهش وحاشا فقط یاد تومی کردم

توای خوب من ازمن این همه دلخورچرا هستی

که من دور از تو درآنجا فقط یاد تو می کردم

نبودی معترض هستی اگربودی چه می کردی

که می دیدی من تنها فقط یاد تومی کردم

(این مطلبو از یه وبلاگ گرفتم.اسمش یادم نیست.ولی امیدوارم راضی باشه)

تعطیلات عید

نوشته های سمیرا

سلام

خوبیدددددددددددددددددددددددددددددد؟

خدایا چه وقته که ننوشتم.از تعطیلات عید اصلا چیزی ننوشتم.از سیزده بدر بر خلاف پارسال هیچی ننوشتم.

کلی خاطراتم رو دستم باد کردناااااااا.فکر کنم باید برم تو جشنواره ی بین المللی باد کردن بادبادکا بادش کنم.به هر حال از همه ی دوستای عزیزممممممم معذرت می خوام که نتونستم بیام عید رو بهشون تبریک بگم.خیلی دلم می خواست بیام به تک تکتون سر بزنم.ولی خداییش وقت نت اومدن رو اصلا نداشتم.اون پستی رو که برای آقا سامان اومدم نوشتم یه بارکی شد.اگه نوشته هامو بخونید می بینید که جمله هام چطوریه.(آقا سامان واقعا باید ببخشی با این جمله بندی هام.ولی لازم دیدم که حتما اون پست رو برات بنویسم.هر چند بد ولی باید می نوشتم).

خوب از سیزده بدر اگه بخوام بگم که خیلی تاریخ مصرف گذشته می شه.ولی اینو بگم که روز خوبی نبود اصلا.شاید از لحاظ ظاهر خوش و خرم بودم و طبق معمول گل کاری های جانانه ای  می کردم یا کلی حرف های مذخرف دوباره تحویل جماعت می دادم و اونا رو برای یه لحظه هم شده می خندوندم(نه اینکه بخوام مسخره بازی در بیارم یا بخوام دلقک بازی در بیارما.این حرفا نبود.یه خندوندن خیلی بی مزه به نظر من).ولی خدا وکیلی اصلا روحم اونجا نبود.یعنی این جسمم بود که هر کاری می خواست انجام می داد.تمام فکر و ذهنم پیش فریبا بود.آخه از چند هفته پیش با هم قرار گذاشته بودیم که با هم بریم بیرون برای سیزده بدر.حتی اگه بارون و برف بباره.ولی روز سیزده بدر نشد که نشد.خیلی اوضاع فرق کرد.یعنی اصلا اونطور که می خواستم پیش نرفت که نرفت.هم من سیزده بدر زهرم شد هم فریبا.خیلی روز بدی بود.با عمه اعظم و عمه اکرم  رفته بودیم یه کوه که بهش می گن شتر کوه.(اگه بشه عکسشو می زارم) خلاصه خیلی بد شد.دلم نمی خواد بهش فکر کنم.فریبا یه اس ام اسی برام فرستاد که خیلی هضمش برام سنگین بود.هر طوری می کردم نمی شد که فراموش کنم.خلاصه فریبا حسابی از دستم ناراحت شده بود.فردای سیزده بدر که چهاردهم باشه و تولد سمانه بود(دوباره عزیزم تولدت رو تبریک می گم گلم.امیدوارم که ۱۹ سالگی برات خیلی خوب باشه.می دونم که آدرس این سایت رو نمی خوام بهت بدم و می دونم که اصلا نمی تونی اینارو بخونی ولی باز اینجا بهت تبریک می گم تا بدونی من بر خلاف تو همیشه به یادتم).

چهارشنبه به سمانه زنگیدم و گفتم بریم بیرون با هم تا هم من کادوشو بهش بدم هم من برم یه گل برای فریبا بخرم و برم خونشون.خلاصه با سمانه رفتیم بیرون.کادوشو دادم بهش.کلی ناراحت شد از اینکه تو تولدش نیستم.ولی گلم کاملا شرایط منو درک کرد و فهمید که رفتن به خونه ی فریبا اینا خیلی واجب تره تا تولد اون.خلاصه رفتیم و یه شاخه گل رز برای فریبا گرفتیم و سمانه هم کلی میوه و اینا گرفت برای تولدش.بعدش تا سر سه راه با من اومد و خودش بعدش رفت خونشون.رفتم خونه ی فریبااینا.خدا وکیلی می ترسیدم خونشون راهم نده.به مامان گفته بودم که زنگ بزنه که من میرم خونشون و ناهار خونشون تلپم.خلاصه رفتم دیدم اوضاع خیلی خرابه.خداییش خوبه راهم دادن.ولی از اونی که فکر می کردم خیلی بهتر بود.فکر می کردم اصلا فریبا نخواد منو ببینه ولی اینطوریا هم نبود.خلاصه گل و دادم و با هم یکم حرف زدیم.در مورد سیزده بدر اصلا جرات نمی کردم حرف بزنم.مریم خاله برای ناهار صدامون کرد.ناهار رو که خوردیم فریبا صدام کرد تو اتاقش.خدا وکیلی فاتحمو خوندم.می دونستم تو اون اتاق چه چیزایی در انتظارمه(خداییش اتاق پر از تمساح رو اون لحظه ترجیح می دادم.).تو اتاق یه پنج دقیقه به سکوت و حرفای چرت گذشت ولی بعد اون حرفای اصلیمون گل کرد.خداییش اصلا دلم نمی خواد کسی از دستم ناراحت باشه.مخصوصا اینکه هیچ کاری هم نکرده باشم.به خاطر همین خیلی خودمو آماده کرده بودم.خیلی حرفا بین من و فریبا رد و بدل شد.کلی فریبا گریه کرد.من ولی از اونجایی که دلم نمی خواد پیش افراد(چه نزدیک و چه دور.چه صمیمی و چه غیر صمیمی.از هر نوعی بگی.این به خاطر غرورمه.خیلی وقتا خوبه و خیلی وقتا نه.ولی در کل به من این اجازه رو می ده که از روی احساس تصمیم نگیرم.) گریه کنم.ولی اون روز دیگه وقتی فریبا رفت بیرون دو دقیقه ای خودمو خالی کردم.ولی فکر کنم فریبا فهمید.به هر حال فریبا خیلی دلش از دستم پر بود.نمی خواستم اینطوریا بشه ولی شد دیگه( عزیز دلم واقعا معذرت می خوام.).تا شبش فریبا از دستم هنوز کمی ناراحت بود.فرداش با هم خیلی خوب بودیم.شب دومی که اونجا بودم سنگامونو با هم باز کردیم.گفتم که دیگه نمی خوام این خاطره ی خیلی بد رو یادمون بمونه.گفتم که نمی خوام دیگه حتی حرفشو بهم بزنیم.خلاصه اینطوریا شد(الان اینجا نوشتم تا بعدنا که اومدم بخونم یادم بمونه که اطرافیانم رو نباید از خودم ناراحت کنم حتی بدون اینکه تقصیر خودم باشه.باید سعی کنم باهاشون متعادل باشم.خدایا کمکم کن.این خاطره ی خیلی بد رو نوشتم تا یادم بیفته که خدای عزیزم دوباره تو بدترین حالت ممکن منو کمک کرد.خدایا ازت ممنون)

از شنبه هم کلاسا شروع شد.وای خدا.بعد عید تصمیم گرفتم تا دوباره خودمو از خواب زمستونی که بهش دچار شدم بیدار کنم.تصمیم گرفتم که خیلی بهتر از ترم های پیش بشم.دلم نمی خواد که بخاطر نمره درس بخونم.می خوام متوجه بشم.خدایا کمکم کنننننننننننننننننن

شنبه کلاس ذخیره داشتیم.کلاس خوبی بود.بعد ذخیره هم ساختمان داده داشتیم.خیلی خوب بود.از ساختمان داده بیشتر خوشم می یاد تا ذخیره.کلی از بچه ها رو دیدم.فرزانه سحر ساناز اعظم و ... همشون عوض شده بودن.به هر حال خیلی خوشحال شدم از اینکه دوستام رو دیدم.

یک شنبه هم آمار و مبانی مهندسی داشتم.سر کلاس آمار استاد کلی می خندوند.استاد ترکی بلد نیست.حرف از ترکی حرف زدن شد.دو سه تا از بچه ها که بومی نبودن دو سه تا حرفی رو که یاد گرفته بودن رو گفتن.بماند که چقدر مذخرف صحبت می کردن و چقدر اشتباه داشتن.بعد استاد گفت من تازه دیروز فهمیدم به گربه ترکی چی می گن!!!!!!!!.بچه ها گفتن چی می گن؟!؟!؟ گفت پیشک.آقا همه زدن زیره خنده.گفت مگه غلطه؟!؟؟ بعد یکی از پسرا پاشد گفت استاد می گن پوشک.انگار که تو کلاس بمب منفجر شده باشه.همه خندیدن.بعد یکی دیگه گفت نه می گن کت.استاده مونده بود که این چیزی که یاد گرفته ممکنه اشتباه باشه.بعد از من پرسید که چی می گن؟!؟ منم گفتم پیشیک نه پیشک.خلاصه کلی خندیدیم.بعد اومد بشماره به ترکی تمام غلط غولوط می شمرد.پسرا هم که کلی دستش انداخته بودن.استاد بحث ترکی حرف زدن رو به عروسی وصل کرد.یه پسره گفت که عید عروسیم بود.همه شاخ در آورده بودن.اصلا به قیافه ی پسره نمی یومد که متاهل باشه.خلاصه استاد یه ذره زد تو ذوقش.گفت که بدبخت شدی و از این حرفا( من موندم این به جای کمک و راهنماییه.بهتر از اینه که بمونه صدسال بعد عروسی کنه.حالا به من اصلا ربطی نداره.منم اصلا دلم نمی خواد که به این زودیا کسی عروسی کنه ولی شاید پسره به بلوغ کامل عقلی رسیده که تصمیم گرفته عهده دار زندگی یه نفره دیگه هم باشه.خدا خوشبختشون کنه)

دوشنبه هم دوباره کارگاه مبانی الکترونیک تشکیل نشد.

سه شنبه هم زبان و ریاضی پشت سر هم بود.کلاسای خوبی بود

چهارشنبه هم استاد فقط رو اعصابم راه رفت.من موندم چرا اینقدر از کلاسای اندیشه و آیین و دینی و این حرفا بدم می یاد.شاید از بس حرفای تکراری شنیدم از اونه.شایدم نه.نمی دونم ولی هر چی که هست حالمو بد می کنه مخصوصا این استاده که ماشاالله چونه ای داره برای خودش که حرف نداره

حوصله ی آدم رو سر می بره.خیلی می صحبتن ایشون.

بعد کلاس زهرا اومد دانشگاه ما تا با هم یکم ذخیره کار کنیم.هر کاری کردیم الا درس خوندن.اومدنی هم در مورد چادر حرف افتاد.(زهرا چادری بود ولی می گفت که براش تو دانشگاه سخته و این حرفا از بعد عید چادر رو گذاشته کنار.من و زهرا دوتایی با هم چادری شده بودیم).از من و سمانه پرسید که مانتو خوبه یا نه؟می گفت مگه با مانتو حجاب کامل نمی شه و از این حرفا.سمانه می گفت مانتو بهتره(سمانه هم چادریه).می گفت چادر سخته و این حرفا.ولی به نظر من چادر با همه ی سختی هاش یه چیز دیگه است.شاید به خاطر اینه که با چادر امنیت و اقتدار بیشتری پیدا می کنم یا شایدم به خاطر اینه که با میل خودم و تحقیقات خودم چادری شدم.و خیلی شاید های دیگه.زهرا مدام از من سوال می کرد ولی من می دونستم اگه من بگم چادر اینطوریه یا اونطوریه هیچ وقت راضی نمی شه.به خاطر همین تصمیم گرفتم که به خود زهرا واگذار کنم.امروز صبح از طرف زهرا اس ام اس اومد برام که نوشته بود دوباره چادری شده.وای خداااااااااااااااا خیلی خوشحال شدم.دست خودم نبود.خیلی شدیدا خوشحال شدم از اینکه دوباره به اهمیت چادر پی برده.عزیز دلم موفق باشی.دو سه دقیقه بعدش زنگ زد و گفت که دیروز تصمیم گرفته چادری بشه.

خوب این  هم از خاطرات ای چند مدت من.اینا رو دیشب نوشتم ولی از اونجایی که آبجی محترم بنده تو اتاق من خوابیده بود به همین خاطر نتونستم دیشب اینا رو بزارم تو وب.به هر حال فکر نکنم زیاد فرقی کرده باشه

خداییش هر کاری می کنم بازم زیاد می شه هاااااااااا

خدای خوبم مرسی به خاطر همه چیز.خداجونم دلم می خواد که کمکم کنی مثل همیشه.دلم میخواد تنهام نزاری مثل همیشه.دوست دارم بهترین بهترینان

فعلا

 

تقدیم به آقا سامان گل

نوشته های سمیرا

سلام آقا سامان

خوبی؟

چه عجب بابا.ما که چشممون خشکید از بس منتظر نوشته هات شدیم.کجا بودی توووووووووووووووووووووووووو.می دونی چقدر منتظر شدم تا یه دفعه هم که اومدم نت تو آپ کرده باشی

می دونی چقدر لحظه شماری می کردم تا دوباره بنویسی

خیلی با خودم کلنجار می رفتم تا ننویسم.خیلی با خودم می گفتم که شاید از نوشته هام خوشت نمی یاد و دیگه دلت نمی خواد بنویسی.

فکرای جورواجوری به ذهنم می یومد.جواب آف هامو هم که نمی دادی.خلاصه خیلی منتظر بودم تا دوباره بیایییییییییییییییییییییییییییییییی

خیلی از نوشته هامو به خاطر تو نذاشتم تو وب گفتم شاید بنویسی ولی دیدم ننوشتی

به هر حالللللللللللللللللللللللللللللللللللللل

خیلی خوشحال هستم که اومدییییییییییییییییییییییی دوباره به وبلاگتتتتتتتتتتتتتت

دلم واقعا برای نوشته هات تنگ شده بود

دیگه اینکه آهان یادم رفت بگم عیدت مبارک.انشاالله سال خوبی داشته باشی(می دونم دیره ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست.)

بعدشم اینکه مرسی به خاطر تبریکات.واقعا خوشحالم از اینکه نوشته هامو خوندیییییییییییی

آقا سامان خوشحالم که برگشتی.اینو جدی می گممممممممممم

دوست دارم بنویسییییییییییییییییییییییییییی دوباره.

دلم نمی خواد ناراحت و ناامید باشییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دعا که همیشه برات می کنم(البته من که کاره ای نیستم ولی به هر حال) امیدوارم که دوباره مثل قبل شاد و خوشحال بشییییییییییییییییییییییییییییییییی

منتظر دست نوشته های خیلی خوشمل و قشنگت هستم

تا بعد

یا علی

زودی اومدمممممممممممم

نوشته های سمیرا

سلام

خوبید؟

واقعاْ این اینترنت اومدن من هم دنیایی داره ها!!.هر دفعه اومدنی باید با مشکلات خیلی خفن مواجه بشم.یا اینترنت اینجا خراب می شه و کانکت نمی شه یا کامپیوترم خراب می شه  یا تلفنمون قطعه و یا شایدم مثل این دفعه مودمم می سوزه.خلاصه ماجراهای خیلی زیادی برام پیش می یاد.خداییش بعضی وقتا از کامپیوترم خواهش می کنم این دفعه دیگه دبه در نیاره و به دنیای مجازی که شدیدا بهش وابسته هستم کانکت بشه.ولی از اونجایی که کامپیوتر یه کم زبون آدم رو نمی فهمه به خاطر همین اصلا حرفم تو سی پیوش نمی ره که نمی ره.

شایدم این باعث شده که دیگه مثل قدیما(مربوط به زمان ناصر الدین شاه می شه ها!!!) بی قراری نکنم برای وصل شدن به نت.یه کم آروم تر شدم و خودمو کامل با این مشکلات پیش پا افتاده وفق دادم.

تقریبا سه هفته پیش بود که کلی مطلب نوشتم(اونم به خاطر اینکه زهرا جونم گفته بود به آپم و اینکه خیلی وقته ننوشتم) وقتی خواستم بزارم تو وب این مودم عزیزم کلی دنگ و فنگ در آورد و اعصاب منو خورد کرد ولی از اونجایی که افرادی که با کامپیوتر کار می کنن باید کاملا به اعصابشون مسلط باشن منم به خاطر همین سعی می کردم زیاد عصبانی نشم.خیلی سعی کردم هر طوریه اون مطلبه رو بزارم تو نت ولی نشد که نشد.بی خیال من که عادت به چرت و پرت گفتن دارم بازم می نویسم

ولی خوب خداییش آدم زورش می یاد.من کلی نوشتم بعدش نتونستم بزارم تو وب!!!!!!!!

بگذریم.

الان(منظورم این هفته است) سه هفته می شه که دارم می رم دانشگاه.نمی دونم چرا کلاسا رو اینقدر کش دادن.حالم بد می شد از بس خونه مونده بودم.حرصم هم می گرفت از اینکه هیچ برنامه ریزی نکردم برای تعطیلاتم.به خاطر همین اصلا بهم خوش نگذشت.خیلی برام کسل کننده پیش می رفت.ولی خدا رو شکر بعد از دو یا سه هفته تعطیلی روونه ی دانشگاه شدیم.

خیلی خوشحال از اینکه بالاخره کلاسا دوباره تشکیل می شه.اولین هفته هم طبق معمول لق و تق بود. نمی دونم چرا این ترم از تعطیلات خوشم اومده.شایدم به خاطر اینه که یه ترم بالاتر رفتمو می دونم چی به چیه.یادمه ترم اول که بودم می گفتم چرا بچه ها اینقدر از کلاسا جیم می زنن؟ الان به جواب سوالم رسیدم.آدم تا خودش تو موقعیت مورد نظرش نرسه نمی فهمه که چی به چیه.حتی اگه خیلی موشکافانه بیان براش توضیح بدن یا به قول معروف براش فلسفه باز کنن بازم خیلی زیاد متوجه نمی شه

خداییش این ترم که گذشت خیلی چیزا رو یاد گرفتم.فهمیدم که کیلویی نمره دادن یعنی چی.فهمیدم پاچه خواری به معنای واقعی یعنی چی.خودشیرینی خیلی ضایع یعنی چی.خلاصه خیلی چیزارو یاد گرفتم.حتما تو این ترم ازشون استفاده می کنم.(تجربه ها رو می گمااااااااااااااا.دیگه سمیرا پیر شد رفت دیدی ننه!!)

راستی این ماه یه سال که می رم دانشگاه.خیلیا می گن خیلی زود گذشت ولی برای من که اصلا زود نگذشت.خیلی طبیعی و یا شایدم خیلی کش پیدا کرد.ولی اگه خدا بخواد برای سال بعد این موقع باید درسمو تموم کنم(می شم تازه کاردان.باید برای کارشناسی هم خوب بخونم تا بلکه قبول شم یعنی می شه؟!؟ یونای مثبت:آره بابا بخونی حتما در میای.هیچ کاری نشد نداره.آفرین دخملی بخون. یونای منفی:نه بابا.تو کجا کارشناسی کجا.همین مدرکتم بگیری برات کلی.کارشناسی در نمی یای که آخه دختر.از الان حرصشو نزن. بین این یونای مثبت و منفی الکترون ازاد وجود نداره.چی کار کنم.به سمت کدومش برم؟؟؟؟؟؟ خدایا کمکم کن)

شنبه اولین روز کلاسمون بود.ذخیره داشتم.با استادی که خیلی باهاله.ولی نمی دونم چرا نمره ی منو کامل نداد؟(اسمبلی رو می گم دیگه!!) سر کلاس خواستم ازش بپرسم ولی بهتر دیدم بهش رو نندازم بی خیالش.بزار حال کنه با اون یه نمره ای که از من گرفت.خیلی ناجور نگاه می کرد.مدام هم حواسش به من بود.فکر کنم انتظار داشت ازش بپرسم چرا کم داده ولی غرور عزیزم مانع شد.کلی درس داد.بعدشم دوباره باهاش کلاس داشتیم.دقیقا یه ربع بعدش.درس ساختمان خیلی بهتر از ذخیره بود.من که اصلا خوشم نیومد از ذخیره.همش حفظیاته.ولی ساختمان به سی ربط داره.خلاصه با ساختمان بیشتر حال کردم تا ذخیره.

فرداشم که یک شنبه باشه با سمانه هلک هلک رفتیم دانشگاه بعدش کلاس تشکیل نشد.یکم ذوق مرگ شدیم با سمانه.کلاس بعدیمون ساعت ۲ بود.با استاد خیلی خوبمممممممممممممممم .استاد همینکه مارو دید فکر کرد به خاطر نمره های شبکه اومدیم.نمره هامونو گفت.شدم ۱۹.۵.سمانه هم ۲۰ شده بود.استاد گفت خانوم حسینی خانوم خدایی رو دست شما زده ها!!! .فکرشو نمی کردم شما از ایشون کم بشید!! .منم گفتم دفعه ی اول که قرار بود امتحان بگیرید خیلی خوب خونده بودم ولی بعدش دیگه نشد اونطور که انتظار داشتم از خودم بخونم.خلاصه سمانه گفت کلاس تشکیل می شه یا نه؟ استاد هم گفت چند نفرید؟ اونم گفت دو نفر.استاد هم گفت نیم ساعت صبر کنید بعد اگه کسی نیومد می ریم.ما هم بچه حرف گوش کن قبول کردیم.نیم ساعت بعد از اونجایی که حدس می زدیم کلاس تشکیل نمی شه پا شدیم رفتیم نمازخونه.یه ساعت و نیم اونجا بودیم بعدش که اومدیم بیایم خونه یهو یکی از بچه های ترم دومی رو دیدم.با هم حرف زدیم.بهش گفتم چی داشتید؟گفت مبانی مهندسی.گفتم مگه تشکیل شد؟گفت آره همین الان تموم شد!!!!!!! .کفری شده بودم.فکر کن دو ساعت بیخودی نمازخونه نشسته بودیم و سمانه خانوم داشتن می حرفیدن.تا از دانشگاه بیایم بیرون هنوز یکم ناراحت بودم.ولی بعدش کلی با سمانه خندیدیم.باورم نمی شه من همون سمیرایی هستم که تا کلاس تشکیل نمی شد نمی رفتم خونه؟ آدما چقدر زود عوض می شن.

فرداشم که دوشنبه باشه مبانی الکترونیک داشتیم.سه نفر بیشتر نبودیم.کلاسش پرید.

سه شنبه هم زبان فنی کلاسش تشکیل شد.استادش ماههههههه.(باید دنبال یه استادی باشم که ستاره باشه.به نظرتون هست؟)ساعت ۵ هم کلاس ریاضی داشتم.از اونجایی که زورم میومد بیام خونه و مهدیه هم تنها بود موندم دانشگاه.سمانه هم یه کاری براش پیش اومد و رفت.من و مهدیه رفتیم نمازخونه کلی با هم حرف زدیم.نزدیکای ۵ بود که سمانه اومد.بعدش رفتیم ببینیم استاد اومده یا نه در کمال ناباوری دیدیم این کلاسم پریده.خیلی عصبانی شده بودیم.فکر کن از ۱ تا ۵ صبر کنی بعدش استاد نیاد.این یعنی چی خوب.ای خداااااااااااااااااا

چهارشنبه هم آشنایی با قران و اندیشه داشتیم.خوب بود در کل.ولی استادش یه طوری بود.انگاری خوابش می یومد.موقع حرف زدن منتظر بودم یهو چرتش بگیره ولی خوشبختانه چرت نزد.

هفته ی پیش هم کلاسا تشکیل شد.استاد آمار رو هم بالاخره دیدم.استاد جالبی به نظر می رسید.باید ببینم تا آخرش اینطوری می مونه یا نه.

این هفته هم کلاسا تشکیل شد.البته نصفه نیمه.دیروز بالاخره استاد نمره های مبانی و کارگاه شبکه رو داد.تو کلاس بلند اسممو خوند گفت برو نگاه کن تو آموزش ببین چند شدی.رفتم دیدم ۲۰ داده.سر کلاس هم مدام معدلمو و .. می پرسید.خوشم نمی یاد زیاد مطلع بشن که معدلم چنده.آدمیزاده دیگه یهو دیدی به غرور کاذب دچار شد.یه لحظه سر کلاس مغرور شدم ولی بلافاصله یادم انداختم که سمیرا خانوم زیاد جو گیر نشو.بهتره به جای این غروره بیجات خدا رو شکر کنی.چون خداست که این نعمت رو در اختیارت قرار داده.پس بهتره زیاد خودتو تحویل نگیری.(خدای خوبم ازت خواهش می کنم منو یه لحظه هم به حال خودم نزار.هیچ وقت دچار غرور زیادی نکن منو.دوست دارم این نعمتی رو که بهم دادی رو تو راه کمک به آفریده هات استفاده کنم.کمکم کننننننننننننننننننننن.دوست دارم هر کمکی از دستم بر می یاد برای آدما انجام بدم.خواهش می کنم کمک کن).خلاصه تو کلاس کلی صدای پچ پچ می یومد که آره به قیافه ی این دختره می یاد که زرنگ باشه و از این حرفا.ساناز هم دستم می نداخت می گفت بچه زرنگ.منم بهش گفتم کجای من زرنگه؟اصلا می یاد زرنگ باشم؟ ساناز گفت نه فقط می یاد یکم باهوش تر از بقیه باشی بچه زرنگ.

امروز هم کلاس مبانی الکترونیک با ۵ نفر تشکیل شد.به استاد گفتم بریم ؟گفت خانوم حسینی تنبل شدی ها!!! (یه تلنگری بود بهم.آخه خودمم می دونستم این ترم دچاره یه تنبلی حاد شدم.دلم می خواد زودی از سرم باز بشه.ولی شرایط خونمون  این اجازه رو نمی ده.یعنی نمی تونم فعلا اون طور که می خوام درس بخونم.ولی من باید بتونم.خدایا کمکم کن.خودت می دونی که از نظر روحی تو چه شرایطی هستم.بهتره کمکم کنی.).سمانه خندید.حتما باید برای بعد عید خودمو آماده کنم تا به سطح ایده آل برسم.

امروز بعد کلاس رفتیم مهدیه کارنامشو بگیره.فرزانه و سحر رو دیدم.سلام و احوال پرسی کردیم.بعد فرزانه گفت چطوری شاگرد اول؟منم گفتم برو بابا.چرا توهم می زنی.بعدشم تو که کارنامه ی منو ندیدی!!! یهو گوشیشو در آورد و فیلمی رو که از برگه هایی که زده بودن رو در و دیوار رو بهم نشون داد.گفت ببین اینم اسمت.گوشیتو در بیار برات بلوتوث کنم ببر به مامانت اینا نشون بده.گفتم بی خیال بابا.من همین طوری بهشون بگم باور می کنن.نیازی نیست که فیلمشو نشون بدم.از اونور سحر برگه در آورد.یهو دیدم می خنده گفت ببین اینو از رو بورد کندم.(سحر شاگرد سوم شده بود و فرزانه شاگرد دوم).می گفت یه پسره واستاده بود داشت می خوند منم کندمش گفت تورخدا نگی هااااااااااااا.فرزانه می گفت سحر داره از خوشحالی میمره.قراره بده قاب بگیرن براش.خلاصه کلکلی شده بود که نگو.آخر سر مسئول آموزش گفت برید بیرون بخندید و کلکل کنید.

ولی خداییش من موندم اصلا رو در و دیوار هیچی نبود.یعنی نه من دیدم نه سمانه.چطوری اینا دیدن خدا داند.

راستی معدل این ترمم شد ۱۹.۳۰ یه صدم از ترم پیش کمتر شد.خدایا شکرتتتتتتتتتتت

خوب دیگه خیلی وقته دارم می نویسم.بهتره تمومش کنم

خدایا دوست دارم.تنهام نزار هیچ وقت.منو به حال خودم رها نکن

دوستای گلم مرسی از اینکه این مدت که نبودیم نظر دادید

به همتون سر می زنم

تا بعدددددددددددددددددددددددددددددد

سلاممممممممممممم

نوشته های سمیرا

هویجوریییییییییییییییی

سلام دوستای خوب و گلم

من می یام همین روزاااااااااااااا

کلی اتفاقا افتاده که نمی دونم بگم یا نه

الانم به اسم پروژه نشستم پای کام

وای خدااااااااااااااااااااا

آهان علت اینکه نمی یومدم این بود::::::::::::: مودمم جواب کرده بودددددددددد

با مودم یکی از دوستام اومدم نت

خوب مثل اینکه به حرفم کلی حرفیدمااااااااااااااا

تا بعدی که خیلی نزدیکه بایییییییییییییییییییی

یا علییییییییییییی

من به خط و خبری از تو قناعت کردم.....

نوشته های سمیرا

نیدونم چی چیه

نوشته های سمیرا

سلام

خوبید؟این دفعه دیگه به قولم عمل کردم و سعی کردم تند تند بنویسم.امروز هم با توجه به اینکه اصلا چیز خاصی برا اتفاق نیوفتاده ولی با این حال می نویسم.

این هفته بنا به دلایل خیلی خاص دانشجویی کلاسا تشکیل نشد.شنبه رضوانه زنگ زد گفت که یک شنبه جشنواره آدم برفیه.حتما باید باشی و از این حرفا.خلاصه یکشنبه شد من و سمانه رفتیم به سوی پایگاه بسیج دانشجویی( نمی دونم چرا زیاد تو کتم نمی ره بسیج نه اینکه دوست نداشته باشم ولی چون خیلی از آدمای بسیجی رو دیدم و همشون به طوری آدمای خاصی بودن یعنی به نظر من کسی باید بسیج باشه که مخلص باشه.دو چهره نباشه.اخلاقش خوب باشه خلاصه تک باشه به خاطر همین چون مطمئن هستم یکی از این موارد یا حتی خیلیاشو ندارم به خاطر همین زیاد دوست ندارم به بسیج و این حرفا بچسبم.خیلی از آدمای اطرافم رو که دیدم از بسیجی بودن اون مدلی سرد شدم.خلاصه زورکی تو این طور جلسه ها و جشنواره ها شرکت می کنم) رفتیم.اونجا بچه های دانشگاه خودمون رو یه چندتایی دیدم و سلام و علیک کردیم و خلاصه رفتیم اون منطقه که قرار بود آدم برفی درست کنیم.یه ده دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم به پیست اسکی( البته اسمش پیست اسکیه ها!!! .خیلی جای باهالیه.زمستونا همه تیوپ سواری می کتن اونجا به خاطر همین اسمش پیست اسکیه!!! ).رفتیم بالای تپه تا بریم اونورش درست کنیم.رفتیم مسئولش گفت 45 دقیقه وقت دارید خلاصه به زور من و فرزانه و سمانه درست کردیم.جورج بوش رو داشتیم درست می کردیم.مسئول بیسج همچین اومده بود با گوشیش فیلم می گرفت و ازمون سوال می پرسید که هر کی نمی دونست فکر می کرد داره برای شبکه ی جهانی فیلم می گیره.( یکی از سوالاش این بود:چون ما عقب بودیم از بقیه اونم به خاطر قد بلند آدم برفیمون بود که هم قد من بود اومده بود می گفت:فکر نمی کنید از بقیه عقب باشید؟!؟! ما هم می گفتیم نه!!! بعد گفت:هدفتون چیه از این آدم برفی؟!؟ بعدش یه چرت و پرتایی گفتیم بعد پرسید فکر می کنید برنده بشید؟!؟!؟ از این چرت و پرتا.ما هم مرده بودیم از خنده).وسطای درست کردن آدم برفی بودیم که یهو دیدیم دارن برنده رو مشخص می کنن حالا بیا هی بگو بابا جون ما که هنوز درست نکردیم!!! خلاصه خیلی مسخره بازی در آوردن گفتن نه ما که گفتیم شما از همه عقب هستید( آدم برفیای دیگه خیلی زشت بودن خداییش نمی خوام تعریف کنما ولی خدا وکیلی فرزانه همچین باهال پاهاشو بدنشو در آورده بود که همه تو کفشون مونده بودن ولی بیا دیگه فقط به خاطر اینکه دیر تموم کردیم ما رو برنده نکردن).خلاصه از اونجا رفتیم دانشگاه ببینیم نمره هامونو زدن یا نه.وای خدا نمی دونم چرا لیست نمرات رو می برن اون بالا بالاها می چسبونن دقیقا رو به آفتاب جوری که آدم چشاش کور می شه تا بخونه.اگه می خوان بزنن همه ببینن به نظر من و خیلیای دیگه بهتره بزنن رو بورد تا لااقل آدم بتونه نمره هاشو درست حسابی بخونه.دیدیم نمی شه خوند رفتیم از مسئول رشتمون پرسیدیم که چند شدیم مسخره ،می گفت نه نمی شه ما برای خودمون که نزدیم بهتره برید نگاه کنید تو آفتاب نمره هاتونو!!!!!!!! .ما هم دیدیم اینطوریه رفتیم به دودانگه( مسئول کامپیوتر) گفتیم نمره هامونو بگه.دودانگه تا منو دید گفت تو که نمره هات همش بیسته!؟؟!؟!؟ حالا منو می گی دو تا شاخ در آوردم گفتم بهتره نگاه کنید(مطئن بودم استاد C بهم بیست نمی ده با اینکه درست نوشته بودم ولی صد در صد مطمئن بودم بیستمو نمی ده).خلاصه نمره هامو گفت.وای خدا اسمبلی من بیست می شدم یعنی حتی یه ایراد کوچولو هم نداشتم چه برسه به غلط یه نمره ای.داده بود بهم 19.به فرزانه که میان ترم هم کم شده بود داده بود 20( جالب اینجاست من خودم به فرزانه یاد دادم حالا اینجا اون چطور از من زیاد شده الله اعلم!! ).خیلی کفری شده بودم.دلم نمی خواد اینقدر تبعیضاشون تو چشم بخوره.یعنی چی خوب اینااااااااااااااا.خواستم اعتراض بدم ولی از اونجایی که من کوه شانسم ترسیدم از اینی که هست کمتر کنه( میبینی بدبختی رو آدم نمی تونه به حق خودشم اعتراض کنه اونم به خاطر خیلی از مسائل پیش پا افتاده).بعد اسمبلی رسید به C اینو دیگه می گفتم اگه بهم کم بده 19 می ده یهویی برگشت گفت 17.25 خیلی کفری شدم خفن( برای این باز دلیل داشتم می دونستم استادش با من لجه خیلی زیاد به خاطر همین تا زهرشو خالی نکنه نمی شه ولی نمی دونستم تا این حده لجاجتش با من).اعصابم بهم ریخت.ولی باز هم بی خیال شدم دلم نمی خواد به خاطر این چیزای پیش پا افتاده و خیلی مسخره اعصاب خودمو خورد کنم.خلاصه به زور فراموش کردم.رفتیم کتابخونه معدلمو حساب کردم.(سه تا از درسام هنوز نمره هاشون نیومده از خودم نمره ی شانسی گذاشتم).دیدم شد 18.92 دلم نمی خواست اینقدرا هم کم بشه.باز باید امیدوار بشم به این نمره های نیومدم تا شاید از سوی خدا فرجی بشه تا معدلم به 19 برسه.

خدایا خواهشا این ترم خیلی کمکم کن.مثل همیشه بهت شدیدا احتیاج دارم.خدایای مهربونم کمکم کنننننننننن.دوست دارم ای خداوند یکتا

پی نوشت:امروز رفته بودم زنجان ولی از اونجا که اصلا خوش نگذشت به خاطر همین هیچ چیز باهالی نداشتم که تعریف کنم.حالم هم اصلا خوب نیست.از بس جاده ها خراب بود ما هم با مینی بوس رفته بودیم اینقدر این تکون داد که دل و رودم داشت در میومد.سرما هم خورده بودم دیگه اصلا نمی تونستم تو ماشین بشینم

بعدش اینکه زهرا جونم از اونجا خواستم بهت بزنگم ولی از اونجایی که تو پادگان بودیم منم از کلاس داشتم در می رفتم مچمو گرفتن.مرده برگشت گفت بیا با موبایلم زنگ بزن منم نخواستم رفتم دوباره سر کلاس.به خاطر همین نشد بزنگم.شرمنده دیگه

دیگه اینکه هیچی دیگه.خداحافظ تا بعد

فعلا

دیرید.....دیرید.....دیرید....بالاخره ما اومدیممممممممممممممم

نوشته های سمیرا

سلام

خوبیننننننننننننننننن؟

وایییییی دلم برا نوشتن تنگ شده بود.دلم برای سر زدن به شماها تنگیده بود.خلاصه سمیرا خانوم اینجا دلتنگ بود.

بالاخره امتحانام تموم شدن.دیروز هم انتخاب واحد رو کردیم رفت.اگه تا 30 تعطیل نمی کردن ما امتحانامون جلوتر تموم می شد و من می تونستم خیلی زودتر از اینا بیام.بعدشم اینکه وای خدا بالاخره خاله شدم.هوراااااااااااااااااا.جیغ دست سوت هوراااااااااااااااااااااااا.

اون روزایی که ابهر شدید سرد بود این ثنای هوشمل ما دنیا اومد.20 دی.خلاصه ماجراها اتفاق افتاده که شاید به خیلی هاشون کوتاه و مختصر اشاره کنم و شایدم اصلا نگم!!!به هر حال اصلا یادم نمی یاد بعد اون روزایی که نوشتم دقیقا چه اتفاقی افتاد.بگذریم.می تعریفیم از یه جاهایی دیگه.

روز 20 ما امتحان C داشتیم.یه هفته مهلت داده بودن.خداییش درسشم آسونه خفن.ولی این استادش از اونا بود.خلاصه فکرشو کنید یه هفته آدم یه درسی رو بخونه بعدش تو اخبار اعلام کنن که دانشگاه تعطیله.خداییش تو عمرم هم فکر نمی کردم به خاطر برف و بوران دانشگاه هم تعطیل شه.عجب حالی می ده ها!!!.روز سه شنبه شب نشسته بودیم پای اخبار تا مطمئن بشیم.روز چهارشنبه هم کلی راحت از فکر امتحان.که یه بارکی رضوانه زنگ زد گفت مسئول آموزش تو دانشگاه می گه اینجا تعطیل نیست و برنامه های امتحانا بهم می ریزه و از این حرفا.خلاصه دونه دونه به ساناز و مهدیه و ... زنگ زدم و گفتم با هم یهویی زنگ بزنیم و اعتراض کنیم.این یکی دیگه خیلی باهال بود مثل بمب گوگلی یهو با هم منفجر شدیم رو سرشون و تعطیلمون کردنننننننننننننننننننن.هوراااااااااااااااااااا.خیلی خوشحال شدم.امتحانشم گفتن که روز 5 بهمنه.پنج شنبه هم این ثنای کوچولوی ما دنیا اومد.سه روز بیمارستان بودن.ای خداااا فکرشو نمی کردم که اینقدا دوسش داشته باشم.خیلی نازههههههه.روز جمعه هم دوباره نشستم شبکه خوندم.این یکی رو خیلی خوب خوندم.یه خودکار تموم کردم از بس که سوالارو تو برگه نوشتم جواب دادم.اینم از شانس ما جمعه شبش اعلام کردن که تا 30 دی تمام امتحانا لغو شد.این دیگه عندش بود.کلی ذوق مرگ شدم.البته می دونستم برای خودم بعدا که پشت سر هم امتحان می خوام بدم سخت می شه ولی بازم می ارزید.وقت بیشتری پیدا کردم تا هم ثنا رو ببینم،هم اون یکی درسامو مرور کنم.تا 30 دی یعنی عند راحتی.یعنی اینکه درسو فعلا کنار بزار.یعنی اینکه دیگه دی ماه بوی امتحان رو نمی ده.یعنی اینکه دیگه شبا با استرس نمی خوابی تا صبحش پاشی بری امتحان.خلاصه یعنی حال.

این ثنای ما یه روز رفت خونشون بعدش به علت زردی که داشت راهی بیمارستان شد.الهی تو بیمارستان که لختش کرده بودن اینقده شیرین شده بود که حد نداشت.حیف که دوربین همرام نبود وگرنه عکس می نداختم( آبجی انداخته ولی چون گوشیش خوب نبود زیاد کیفیت عالی نداره).خلاصه شبا من می رفتم ملاقاتش.ننه هم این مدت اومده بود خونمون تا من تنها نباشم.چون مامان مدام پیش آبجی بود به خاطر همین ننه ی گلممممممممممم اومده بود خونمون.(قربونش برم.خیلی ماهههه).ثنا سه روز موند بیمارستان بعدش آوردنش خونه.خونه اسم گذاشتیم براش بعد دوباره فرداش دیدن زردیش دوباره اود کرده به خاطر همین دوباره طفلی رو بردن خوابوندن.من از بس رفته بودم بیمارستان نگهبانه دیگه آشنام شده بود.همین که می رفتم کلی تحویل می گرفت بعدم اجازه می داد برم تو(ساعت ملاقات نبود ولی دیگه از بس رفته بودم که منو ننه رو می ذاشت).خلاصه یه 4 روزی رو زبان خوندم.طول ترم اصلا روشو هم نگاه نکرده بودم به خاطر همین شدید می ترسیدم ازش. به زور تمومش کردم.اون یکی درسا رو هم اصلا فرصت پیش نیومد تا بخونم.ثنا که از بیمارستان اومد دقیقا 1بهمن اومد خونه ی ما.وای از بس مامان رو ندیده بودم دلم خیلی براش تنگ شده بود.خستگی از سر و صورتش می بارید.عسلی خاله اینقدر لاغر شده بود که حد نداشت.قرار بود بمونن تا هر وقت که خواستن.من 2 بهمن امتحان فیزیک داشتم.کلی خوندم و فرداش که 2 بهمن باشه ساعت 11 رفتم امتحان.سوالا خیلی راحت بودن.همه رو درست نوشتم زودی هم دادم اومدم بیرون.4 بهمن هم امتحان ریاضی داشتم.اینو باید 20 میشدم ولی مطمئن هستم در حد 20 ننوشتم.روز امتحان ریاضی اینقدر که غرق سوالا شده بودم اصلا حواسم به اطرافم نبود یهو که دیدم سمانه برگشو داد و به من گفت سمیرا پا نمی شی؟!؟ من سرمو که بلند کردم دیدم تو سالن هیچکس نیست.خیلی جا خوردم.فکرشو نمی کردم که اینقدر غرق سوالا بشم.سمانه که داد مراقبه که مسئول رشتمون بود اومد گفت خانومی پا نمی شی؟گفتم چرا بلند می شم.با اینکه یه دور هم نکردم ولی برگمو دادم.خیلی اعصابم خورد شده بود.ولی چاره ای نبود.خود کرده رو تدبیر نیست.خودم اون مدلی نوشته بودم.داشتیم می یومدیم  چهار پنج تا پسر واستاده بودن تو کوچه تا ما رد شدیم،یکیشون گفت این دختره همچین سرش رو برگش بود که اصلا حواسش نبود آخرین نفره!!!! ساناز و سمانه زده بودن زیر خنده.رو به سمانه اینا گفتم می خواستید  شما رو نگاه می کردم؟ برگمو بی خیال می شدم.خوب بود؟خلاصه اینم این مدلیا شد.با اعصاب داغون اومدم خونه دیدم فریبا جونم اینجاست.کلی خوشحال شدم.بعدشم برای ساعت 3 رفتن(نامرد گردش رو به من ترجیح داد). ساعت 3:30 بود که عاطفه اومد.کلی باهم حرفیدیم.بعدش شبم نمی ذاشت بخوابم.کلی اذیت می کرد.حالیش نبود که فردا امتحان دارم.به زور ساعت12 یا 1 بود که خوابیدم.فرداشم که جمعه باشه پاشدیم رفتیم امتحان.(سمانه به خیال اینکه جمعه است و هیچ امتحانی برگزار نمی شه جدی نخونده بود ولی وقتی دید موضوع امتحان جدیه اشکش در اومده بود!!).بعد امتحان C شبکه بود.اون چیزایی که به زور وارد مغزم کرده بودم همشون پریدن.خیلی راحت.از شانس گند من هم کلی مهمون اومد خونمون.نمی دونستم درس بخونم یا حرص بخورم.پاشدم رفتم انباری نشستم خوندم(تو اتاقم بچه ها چپیده بودن،نمی رفتن بیرون.اون یکی اتاق ها هم یکی بدتر از دیگری،به همین دلیل ترجیح دادم تو انباری بخونم بدون هیچ مزاحمتی!!).داخل انباری هم که اینقدر سرد بود که داشتم می لرزیدم ولی باز از هیچی بهتر بود.نشستم خوندم و  بعد 2 یا 3 ساعت بعد اومدم.کلی کیف کردم که تونستم بخونم.فرداش سر امتحان سوالارو وقتی دیدم چشام داشت از جا در میومد.از بس این سوالاش سخت بودن.اینم از شانس خوش ما.یکی از سوالاش این بود: پروژه هایی که تاکنون ارائه داده اید را نام برده و مختصرا توضیح دهید!!!!.من یکی از هزارتا بیشتر یادم نمی یومد.یکیشو نوشتم بعد دیدم این استادا به نامه نوشتنای زیر برگه خیلی بها می دن.شروع کردم به نوشتن نامه به جای جواب.با این مضمون که استاد گرامی من هیچ کدام از اینها یادم نمی آید،به خاطر همین نمی توانم هیچ کدام را توضیح دهم.و... .مراقب (همون مسئول رشتمون) موقع امتحانا که همش حواسش به من بود،اولای امتحان دید که ناراحتم.آخرش که این نامه ی گهربارو نوشتم کلی خندم گرفته بود.وقتی دید دارم می خندم گفت تونستی بنویسی؟!؟!؟ گفتم بله نوشتم.(طفلی خبر نداشت که منظور من از نوشتن،نامه ی حوشملم بود نه جوابای سوالا!!!).پسرای کلاس که با حرص همون اوایل ساعت پاشدن دادن.من دیدم مغز کوچیکم دیگه یاری نمی کنه پاشدم دادم.بعد امتحان شبکه دیگه تا سه شنبه امتحانی نداشتم.

شب دوشنبه زنگ زدم به فریبا تا شب تولدشو تبریک بگم.ولی نبودن.بعدش عمه اش یه اس ام اس زد که تولد دخترخالت و دختر خاله ی دختر خالت مبارک.فکر کرده بود من و فریبا تو یه روز به دنیا اومدیم.فرداش صبح خیلی زود زنگ زدم به فریبا و تولدشو تبریک گفتم.و ازشم معذرت خواهی کردم بابت اینکه نمی تونم فعلا برم ببینمش.با اینکه دیر شده ولی فریبا جونم تولدت مبارک دوباره.روز سه شنبه هم امتحان زبان داشتم.یه دور که قبلا در اومده بودم یه دورم در اومدم.با خیال راحت رفتم سر امتحان.سوالاشم دیگه عند راحتی بود.بارمش 0.333 بود.قبلا گفته بود سر امتحان به هیچ وجه از من در مورد بارم چیزی نپرسید.7 صفحه کل سوالا بود.زودی نوشتم و اومدم بیرون.بعد زبان روز 12 امتحان اسمبلی داشتم.

از اونجایی که 12 تولد اینجانب یعنی سمیرا خانوم بود،از دو روز قبلش دوستای گلم پیام های تبریکشونو می گفتن و این منو بیشتر خجالت زده می کرد.ایشاالله بتونم جبران کنم.خلاصه روز 12 سمیرا خانوم رسما 19 ساله شد.هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.پنج شنبه ظهر خاله جون اینا اومده بودن خونمون.روز جمعه قبل اینکه من برم امتحان اونا هم رفتن.قبل تولدم اصلا دوست نداشتم که 19 ساله بشم.نمی دونم چرا نسبت بهش احساس غریبی داشتم.ولی وقتی واردش شدم اصلا باهاش غریب نبودم.شاید خیلی هم احساس دوست داشتن نسبت به 19 سالگی پیدا کردم.صبح روز جمعه از خواب پا نشده عزیز دلم،فریبای گلم زنگ زد.کلی انرژی داد بهم و کلی هم برام دعا کرد بابت امتحانم.خلاصه پا شدم رفتم امتحان.سمانه وساناز و مهدیه و رضوانه تبریک گفتن.به سمانه گفته بودم که کادوشو روز امتحان نمی خوام.خلاصه امتحانم که عالی بودددددددددددد.اگه نمرمو بده احتمالا20 بگیرم.بعدش اینکه همون روز نمره ی فیزیکمو دیدم شده بودم 20.وای خدا جون خستگیم از تنم در اومد با دیدن اولین نمرم.بعد امتحان اومدیم خونه تا فردا پاشیم بریم انتخاب واحد.روزی که من واقعا خسته می شم.فرداش رفتیم دانشگاه رضوانه هم اومد، کادوشو داد(رضوانه جونم همین که به یادم بودی برام کافی بود عزیزکم.)یه جعیه ی جواهرات خیلی خوشمل بود.سمانه هم یه چراغ خواب حلزونی شکل بهم داد که مثل خودش نازههههههه( سمانه جونم دست گلت درد نکنه.ممنون که به یادم بودی).خلاصه شنبه کارا تموم نشد.یک شنبه که دیروز باشه ثبت نام من تموم شد،برای سمانه هم موند برای فردا.

امروز هم با سمانه و زهرا رفته بودیم بیرون.تولد زهرا بود(البته 1 ماه پیش ولی به خاطر امتحانا به امروز انداخته بود).رفتیم یه جای خیلی دنج.زهرا خانوم اونجا کیک داد بهمون.از بس کیک خورده بودیم دیگه حالمون داشت بد می شد.بعدش اومدیم خونه ی زهراینا.اونجا هم یکم نشستیم و کادوهامونو دادیم.اونم کادوی تولد منو که یه شال خیلی خوشگل بود بهم داد(زهرایی عزیزم دستت درد نکنه).خلاصه اینکه امروزمون این مدلیا گذشت.

آخرش اینکه از این به بعد حتما حتما دو روز در میون می نویسم.بعدش اینکه ثنا رفت خونه ی اون یکی مامانیش.دیگه اینکه داداشم بالاخره رفت دانشگاه.دلم براش کلی تنگ شده.فردا هم می خواد بیاد خونه.دیگه.... دیگه..... آهان زهرا جونم(دختردایی گلمممممممممممممممممممممممم) مرسی از اینکه پیام گذاشته بودی برای تولدم.فکر نمی کردم یادت باشه ولی بود.ایشاالله که تو هم امتحاناتو خوب داده باشی.راستی زهرا جونم من خره رو نزدم باور کن.خره خودش رام بود طفلی من کاریش نداشتم!!!! .دیگههههههههههههههه........دوستای گلم که تو این مدت سر زدن و ما نبودیم( آقا سامان امتحان داشت،احتمالا به خاطر همین نمی نوشت دیگه از این به بعد یه پست ماله منه یه پست مال ایشون.اینطور نیست آقا سامان؟!؟!؟!).حتما حتما سر می زنیم  بهتون.بابت این پست هم باید ببخشید دیگه(فکر کنم شما هم به پستای طولانی و خسته کننده ی من عادت کرده باشید از این به بعد سعی می کنم تند تند بنویسم که حرفام اینقدر نشه.حالا اینا مختصر بود اگه نبود چی می شدددددددد؟!؟!؟!؟!؟).

خدای عزیزم،مرسی از اینکه کمکم کردی.مرسی از اینکه مثل همیشه به درد ودلای بنده ی کوچیکت گوش کردی.مرسی از اینکه دخمل نازی به آبجی اینا دادی.خلاصه به خاطر همه چی ازت ممنون ای بهترین بهترینان.

فعلا

ثنای خوشگلم

تو بیمارستانه.۵ روز تولدش

نوشته های سمیرا

سلام

خوبید همگی؟انشاالله که خوب باشید.من؟ منم خوبم سلام می رسونم!!!.

بعد امتحان های میان ترمم زیاد وقت نمی کردم که بیام نت.این هفته ای که داره می یاد کلاسامون لق و تقه.ولی اکثر استادامون مثالهای مهم و برنامه هایی که تو امتحان صد در صد میخوان بدن رو گذاشتن برای این هفته و این یعنی اینکه این هفته رو هم باید بریم دانشگاه.ما که مشکلی نداریم میریم خوب!!!.

خوب از پنج شنبه ای که ننوشتم می نویسم تا امروز.

من عشق زبان رو دارم ولی این استاد زبانمون رو نمی دونم چرا از اخلاقش اصلا خوشم نمی یاد یعنی جدیدا اینطوری شدم.هر کاری می کنم که خودمو قانع کنم خیلی خوبه ولی بازم نمی شه.به خود شیرین های کلاس خیلی توجه می کنه و به کسایی که واقعا ارزش ندارن بهای بیخودی می ده.از اخلاقش چندشم می شه.به خاطر کاراش نمی خوام جواب سوالاشو بدم یعنی ارزش اینو نمی بینم که بخوام سوالایی رو که می پرسه رو جواب بدم.حالم بد می شه ازش.

شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد.سر کلاس سی استاد همچنان گیره.یه چیزی هم فهمیدم اینه که استاد یه چیزی رو که خودش متوجه نمی شه رو صد بار بیشتر بهمون توضیح می ده و کسی هم حق سوال پرسیدن رو نداره.خلاصه وقتی میگه برنامه بنویسید ایکی ثانیه بعدش خودش پا می شه می نویسه و اصلا اجازه ی رشد و ترقی رو به بچه ها نمی ده.یه سری یه پسره دو تا برنامه پشت سر هم رو نوشت و برد بهش نشون داد استاد برگشت بهش گفت شما افتادید یه دفعه؟!؟ پسره گفت نه!! گفت پس حتما جزوه ی منو از بچه ها گرفتید(منظورش بچه های ترم های پیش بود) این یعنی چی خوب؟ آدم خیلی ... باشه ببره بهش نشون بده من که خیلی وقته برنامه ها رو فقط برای خودم می نویسم و اصلا هم نشونش نمی دم خیلی خوشم می یاد ازشششششششش ببرم نشونش هم بدم!! .تربیت بدنی هم امتحان گرفت ای خدا تو ورزش هم تبعیض!!!!!!!!!! نمی دونم چرا همچین می کنن.من طاقت این کاراشونو ندارممممممممم حالمو بد می کنه وقتی می بینم.امتحان دو گرفت 9 دور دوره زمین والیبال تو عرض 2 دقیقه.خیلی گند زدم نمی دونستم که از همون اولش باید تند بدویی(من دو رو خیلی دوست دارم و از همه هم بهتر می دوم تو مدرسه که همیشه اول بودم ولی اینجا شدید گند کاشته بودم) قرار گذاشتیم که هفته ی بعد دوباره امتحان بدیم.

یک شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد خیلی ریلکس بود.استاده خیلی ماهی داریم.هم قشنگ درس می ده هم به آدم بها می ده و بیخودی زیر بغل آدم هندونه نمی زاره.

دوشنبه هم سر کلاس استاد سرما خورده بود.چیز خاصی هم نگفت.درس و درس و حرف بود همین و بس

سه شنبه سر ریاضی استاد تا ساعت 12 نگهمون داشت به تلافی هفته ی پیش.خلاصه اینقدر درس داد که دیگه من شخصا همه رو به صورت اعداد می دیدم مخصوصا 0 و 1.خلاصه خیلی عذاب آور بود از 8 تا 12 نشستیم کلی هم تمرین حل کردیم.من هم دو تا منفی گرفتم( سوال می پرسید و دونه دونه باید جواب می دادیم من سر یه جاش کوچول  اشتباه کرده بودم و باعث شده بود که منفی رو مثبت بگم.دو تا اشتباهم هم یکی بود.سر اون سواله به همه منفی داد ولی سر اون یکی سوال به من و یه پسره منفی داد بعدش دستور داد سرمون رو با گیوتین بزنن!! بابا یکی نیست بگه آرزو داریم مثلا.ولی اصلا ناراحت نشدم چون باعث شد دقیقا اشتابهم تو ذهنم باشه و من دیگه اونو تکرار نکنم).بعد کلاس اول خواستیم تا ساعت 2 بمونیم دانشگاه ولی دیدیم نمی ارزه.جلدی با سمانه برگشتیم خونه و بدو ناهار خوردیم و نمازمونو خوندیم و دوباره برگشتیم سر کلاس.استاد فیزیک هم مریض بود به خاطر همین برگه هامونو تصحیح نکرده بود.نصف بیشتر کلاس نیومده بودن سر کلاس.جالبش اینجا بود که همشون تو سالن بودن ولی نمی یومدن سر کلاس منم به زور سمانه و مهدیه رو نگه داشتم چون اونا هم نمی یومدن.خلاصه استاد کلی حالشونو گرفت(استادمون نمره ها رو بلند بلند می خونه و کلی هم آدم رو ضایع می کنه).بعد فیزیک هم رفتیم نماز خونه و تا ساعت 5:30 اونجا بودیم.وقتی رفتیم سایت تازه نشسته بودیم که یهویی برق ها رفت.استاد هم تندی میگفت خواهشا از جاهاتون حرکت نکنید.فک کنید همه جا تاریک و اصلا روزنه ی نوری تو کلاس نمیومد.خلاصه خفن تاریک شده بود.بعد دونه دونه موبایل ها رو درآوردیم و برای من که نور داشت رو روشن کردیم.خلاصه ما که از خدا خواسته بودیم زودی به استاد گفتیم دیگه برق نمی یاد ما بریم؟ بعد استاد گفت برید.تند تند از سالن در اومدیم بیرون و حیاط رو به صورت دو رفتیم(می ترسیدیم برق بیاد و ما بریم سر کلاس!! ) رفتیم تو خیابون دیدیم اصلا برقی نیست خلاصه اومدیم خونه.

چهارشنبه هم رفتیم دانشگاه تا کارای تحقیقاتیمونو انجام بدیم.خوب بود

پنج شنبه هم سر کلاس نشسته بودیم که یهو دیدم یه پسره مدام داره با این و اون حرف می زنه بعد برگشت به سمانه نمی دونم چی گفت(بر خلاف همیشه من سمت راست سمانه نشسته بودم) بعد سمانه برگشت به من گفت پسره نمی دونم چی داده به ما!! بعد گفت گذاشت رو صندلی کناری.منم گفتم ول کن بابا.بعد دیدم سحر برگشت طرف من گفت سمیرا شما فندق نمی خورید؟ گفتم نه!!( نگو پسره گفته بود به سحر که اینا ترسیدن که چی هست و بر نمی دارن!! ) خلاصه داشته باشید استاد خنگ هم تو کلاس بود ولی به قول خودش تو بحر درس بود و اصلا متوجه نمی شد.بعد کلی اصرار سحر یه طوری بهش حالی کردم که باباجون نه من و نه سمانه فندق نمی خوریم.خلاصه سر کلاس یه ضایع بازی هایی در می یوردن که نگو.اون روز قرار بود سه تا شهید گمنام ببرن دانشگاه آزاد به خاطر همین کلاسای اونجا تعطیل بود.دانشگاه ما هم به حالت نیمه تعطیل بود.حرف از شهیدا بود و استادمون داشت چرت و پرت هایی در مورد اونا می گفت(می گفت بی معنیه برام و از این حرفا.می گفت اون موقع به ما می گفتن چرا شهید نشدید و ...) بعد یه پسره که حالم بد می شه ازش و با سحر خیلی جوره و همیشه کناره سحر می شینه گفت استاد ما مفقودالاثریم و از این حرفا( این پسره فندق بین همه پخش می کرد).دسته ی صندلیو رو بلند کرد و فندقی رو که سحر بهش داده بود براش بشکنه رو گذاشت زیر دسته ی صندلی و می خواست اون طوری فندق رو بشکونه.بی هوا یهو دسته ی صندلی اومد رو دستش و دستش موند زیر دسته ی صندلی( داشته باشید داشت فندق رو جاسازی می کرد که نیوفته و خیلی هم ناجور دسته ی صندلی به دستش خورد) یهو همه مثل بمب ترکیدن.اینقدر خندیدیم که نگو(حقش بود کاسه ی داغ تر از آشه تو همه جا.فندق که می ده دیگه این نباید که بشکونه حقشه من که دلم کلی خنک شد.از ناراحتی دیگران اصلا خوشحال نمی شم ولی این پسره حقش بود).بعد اون پسره حالش بد شد رفت بیرون مدام بهش تیکه می نداختن می گفتن یکی از ترکشای مفقود الاثری بهت برخورد کرد.بعد اون هر کی پا می شد وسط کلاس فندق می شکوند و استاد باهوش ما متوجه این حرکتا نمی شد.غرق شده بود تو زبان!!! .پسره پا می شد ازش فندق می ریخت بیرون به قول بچه ها فک کنم ۵ کیلویی تو جیبش بود

شنبه هم سر کلاس سی کلی خندیدیم.پیش یه اکیپ پسرونه نشسته بودیم تو سایت که بمب خنده بودن.استاد می گفت برنامه بنویسید اینا کیبورد رو برمی داشتن تند تند می کوبیدن و بعد دو دقیقه می گفتن که ما نوشتیم!!! چون تعدادشون زیاد بود( سایت آ پر بود و ما مجبور شدیم به سایت ب بریم که خیلی کوچیکه و تعداد ما رو پاسخگو نیست.) استاد نمی تونست بره برنامه رو ببینه می گفت بیارید من ببینم!! اونا هم می گفتن استاد شما پی سی رو با لپ تاپ اشتباه گرفتید و یهو کل کلاس می خندیدن.یه چیزایی می گفتن که ما چون کنارشون نشسته بودیم می شنیدیم و زیر زیرکی می خندیدیم.خیلی خلاصه بعد مدت ها کلاس سی بهم چسبید.سر تربیت بدنی هم دراز نشست بود که من تو یه دقیقه چهل تا رفتم(وقت زیاد آوردم ولی گفت بسه).یه دوی سرعت هم گرفت که دوباره از همه سریعتر دویدم.دوی هفته ی پیش رو هم که می خواستیم بریم.من به خیال اینکه نفس دارم گفت باشه می دوییم.تا دور 5 تقریبا 1دور از بقیه جلو بودم ولی بعدش دیگه نفسم کم اومد اصلا می خواستم انصراف بدم ولی با این حال به خودم امیدواری می دادم خلاصه به زور تا دور 8 رفتم.دور 9 رو دیگه راه می رفتم.2 دقیقه شد دقیق.از هفته ی پیش که خیلی بهتر شد.از این هفته هم تعطیلللللللللل

یک شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد.بعد از ظهر ساناز ما رو به تئاترشون دعوت کرده بود.خیلی خوب بود.سه نفره رفتیم.کلی هم اونجا بچه ابتدایی ها اومده بودن.ما هم ردیف یه دونه مونده به آخر نشسته بودیم.خیلی برام جالب بود حرف زدنای بچه ها.صندلی های جلوی من پیش دبستانی ها نشسته بودن رو هر صندلی هم دو نفر.یکیشون دعوا می کرد با اون یکی این مدلی: چرا منو فحش می دی شلوغ می کنی؟!؟ الان به خانومتون می گم!! خانومشون اینا.خانومشون اینا!!! این داره شلوغ می کنه.بعدش شروع می کرد به گریه می گفت تو منو می خوای فحش بدی منم فردا مامانمو می یارم پیش خانومتون اینا!! اینا رو که می شنیدم از خنده می مردم فقط با لحن بچگیشون می گفت خیلی به آدم می چسبید.(حرفاشون خیلی برام جالب بود و ناخود آگاه منو یاد بچگی خودم انداخت.هیییی یادش بخیر چه دورانی بود.ای کاش من جای اونا بودم.ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.ای کاش....).ساعت 5 تموم شد یعنی ما ته تموم شدنش دیگه نموندیم چون هوا واقعا تاریک شده بود و تا خونمون کلی راه بود.

دوشنبه هم ای بد نبود.کارگاه شبکه رو بیشتر ترجیح می دم.در مورد سرور استاد یه چیزایی بهمون گفت.کلی جذاب بود برام.

سه شنبه هم ریاضی خیلی خوب بود.استادشو می دوستیم.خوشم می یاد ازش.این دفعه دیگه نگهمون نداشت ولی هفته ی بعد از تلافیش در می یاد.فیزیک هم سمانه خانوم تشریف نیوردن سر کلاس.سر کلاس استاد به اونایی که نیومده بودن یه دونه منفی داد بعد برگه هامونو داد.از 6 شدم 5.25 اونم فقط به خاطر تئوری های مذخرفی که خودش گفته بود نمی دم ولی زیره قولش زده بوددددد خیلی عصبانی شدم.فکرشو کن همه ی مسائل رو درست بنویسی بعد به خاطر یه چیز خیلی چرت نمرت کامل نشه.استاد مدام حواسش بود بهم گفت سر امتحان درستش می کنم!!! (یکی نیست بگه از بین این همه آدم منو از کجا می خواد یادت بیاد!!) خیلی حرصم گرفته بود مدام هم استاد منو نگاه می کرد.بعدش دید که اینطوریاست گفت 75 صدم به همه اضافه می کنم اونایی که شدن 5.25 بشن 6!! منم اصلا انگار نه انگار.بعدش یهو گفت نه نیم نمره اضافه می کنم تا 5.25 ها بشن 5.75.منم یه نگاه بهش کردم که ممنون از این همه دست و دلبازیتون!! بعدش دید نه بابا فایده ای نداره(خداییش خیلی بهم برخورده بود.بعدشم من نمره ی مفت از کسی نمی خوام من فقط می خوام برای نمره ای که می گیرم زحمت کشیده باشم فقط همین.یادمه کلاس سوم ابتدایی که بودم معلممون سر املا از من یه غلط 25 صدمی گرفته بود و از اونجایی که همیشه نمره هام 20 بودن و این می شد 19.75 به خاطر همین نمرمو که داد نوشت 19.75 بعد زیرش نوشت با ارفاق 20.خیلی کفریم کرده بود.رفتم بهش گفتم من نمره ی خودمو می خوام!! معلممون فکر کرده بود من از این صدقه سریش خوشم اومده کلی نصیحتم کرد که بابا جون من به همه اینطوری دادم!!! منم گفتم من با همه فرق دارم بهتره درستش کنید لطفا!!! خیلی جا خورده بود.بعد یه نگاه نمرمو درست کرد و به همون 19.75 تغییر داد و جالب اینجاست که گفتم باید تو دفتر نمره هم درست کنی و اونم کلی نصیحت که بچه جون کثیف می شه و فلان.گفتم نمی شه که نمی شه به زور اونم درست کرد خلاصه خیلی بهم بر می خوره اگه کسی بخواد اینطوری نمره خیرات کنه.) گفت که اونایی که 4.5 به بالا شدن اگه تو امتحان از 14 نمره 12 یا 11 بگیرن من 20 رو می دم.بعد من اصلا چیزی نگفتم.بعد زودی بحثو عوض کرد و مسائل رو پیش کشید بعد رو به من گفت بیاید حل کنید!! منم رفتم .کلاس فیزیک که تموم شد سمانه اومد.یه اتفاقایی تو دانشگاه افتاد که اصلا جای بحث نداره.ولی تونستم اطرافیانمو کامل بشناسم.خیلی خیلی خوب.

امروز هم رفته بودیم دنبال پروژمون.سرم به شدت درد می کنه و همینطوری ادامه داره.دوباره تنهای تنهام.

ای خدا شکرت به خاطر دوستام.تو یه وبلاگی می خوندم نوشته بود" که دوستای من دوست نیستن فقط آشنا هستن همین این منم که عنوان دوست رو براشون دارم.وقتی من دارم از مشکلاتم حرف می زنم اونا تو فکر کارای خودشون هستن در واقع فقط جسمشون پیش ماست ولی فکرشون نه!! من باید براشون دوست باشم.من باید درد و دلاشونو گوش کنم.من باید کمکشون کنم تو همه چیز.اونا وقتی مشکلی داشته باشن می یان سمت من ولی من نباید این کارو در حق اونا کنم چون دوست اونا هستم.اونا فقط اسم دوست رو یدک می کشن ولی عملا کاری نمی کنن".این حرفا رو وقتی خوندم دیدم دقیقا حرفای منه.دیدم دوستای منم دقیقا همین طوری هستن ای خدا یعنی من اینا رو دوست نخونم بگم آشنا؟!؟! خدایا بازم شکرت به خاطر این دوستای آشنا

دوست دارم خدای عزیزم.راستی خداجونم مشکل همه رو باز کن مخصوصا دوستای آشنامو.خیلی کمکشون کن.می دونم کمکشون می کنی ولی باز من گفتم که یادآوری بشه.خداجوونم دوست دارممممممممممممممممممممممممممممم

تا بعد

امتحانام شکر خدا تموم شد

نوشته های سمیرا

سلام

خوبید؟ایشاالله که همتون خوب باشید.خوب فکر می کنم یه کم از وب دور بودم.یه کم که چه عرض کنم خیلی دور بودم.دیگه می خوام بنویسم تند تند البته اگه وقت کردم.همین جا از همتون تشکر می کنم که به وبمون می یاید.و معذرت می خوام که ما نمی تونیم تند تند بیایم.باید ببخشید دیگه.خوب از کجا ننوشته بودم؟؟!؟!؟! از اونجا که حافظم یاری نمی کنه پس بهتره از این هفته ی جدید بنویسم.                               

خوب این هفته که گذشت عملاً مردم من.خیلی سخت بود خفن.نالم داشت در می یومد.اصلا وقت سر خاروندن نداشتم.واقعا مونده بودم که چی کار کنم.حالا خوبه هر هفته می خوندمشون وگرنه دیگه جام توی قبرستون بود با این اوضاع درسام.هفته ی پیش شنبه امتحان  سی  دادم.خیلی راحت بود.استاد تا آخرین لحظه از فرصت استفاده کردو درسشو داد بعد ما راهی شدیم به سمت سالن امتحانات.اونجا جاهارو یکم تغییر داد ولی جای من و سمانه همون طور ثابت مونده بود کنار هم.این هفته استاد می گفت امتحاناتون اصلا خوب نبود(حالا می گفت که خودتون تعیین می کنید که من اینو تصحیح کنم یا سر امتحان بهتون سوال می دم اونا رو بنویسید و قصد ندارم اصلا تا زمانی که خودتون نگفتید تصحیح کنم.چون وقتشو ندارم(بابا وقت پر!!!)).حالا اومده بود می گفت برگه هاتون خوب نبود.من خودم یه کوچولو ایراد دارم(فقط تو یه دستور % نذاشتم فقط همین).به هر حال خدا داند که این چی می گه.      

یک شنبه اسمبلی داشتم.ظهر شنبه که با سمانه رفتیم خونه، من به سمانه گفتم دیگه تربیت بدنی رو نریم و بشینیم اسمبلی بخونیم(خداییش خیلی می ترسیدم از این درس).سمانه هم قبول کردو خلاصه نرفتیم.اومدم خونه تا بجنبم شده بود ساعت 2.خیلی استرس داشتم جوری که نمی تونستم چیزی بخورم.ساعت 4 رفتم پیش سمانه باهاش کار داشتم و ساعت 4:30 برگشتم.حالا خوبه به قول فرزانه اون ازم اشکالاشو می پرسید و اینطوری منم یه دوره کردم و گرنه خدا می دونه چی کار می کردم(هر هفته می خوندم ولی خوب به نظرم فرار می رسید).می تونستم به بچه ها توضیح بدم،می تونستم برنامه ها رو بگم چی به چیه ولی نمی تونستم بنویسم.خیلی بابت این استرس داشتم.هر طوری بود خوندمو شبشم خیلی ریلکس به کارای دیگم رسیدم(حالا خوبه استرس داشتم وگرنه اصلا نمی خوندماااا!!!).فرداش سر کلاس بچه ها شایع کرده بودن که استاد می خواد بعد از ظهر امتحان بگیره.خیلی ناراحت شدم( آخه دوشنبه امتحان شبکه داشتم به خاطر همین می خواستم زود برم بخونم).داشتم می رفتم پیش استاد که یهویی دیدم اومد.سر کلاس استاد جاهامونو تغییر داد منم بچه ی خوب اصلا بهش نگاه نمی کردم تا یه وقت جای منو عوض نکنه!!! .بعد یهو دیدم منو صدا کرد گفت صندلیتو بزار جلو( روی سکوی کلاس منظورش بود منم گفتم خوب چرا اونجا؟!؟ به خاطر همین گذاشتم کنار سکو!!).بعد استاد اومد گفت که خانوم حسینی صندلیتونو ببرید بزارید بالای سکو خواهشا!!.منم دست از پا درازتر گذاشتم بالا.(خیلی جای بدی بود تو دید همه بودم ولی خودم به غیر از تابلو چیز دیگه ای رو نمی دیدم.هر کسی هم از کنار کلاس رد می شد یه توی کلاسو نگاه می کرد ومن دوباره تو دید بودم!!! .)بعدش به اعظم گفت اومد کنارم نشست البته با فاصله.سوالارو داد و خود استاد رفت ته کلاس یه جایی نشست.سوالا واقعا راحت بود.اعظم تو اون هیروبیری ها مدام می گفت نشون بده(من باید خودم بنویسم بعد نشون بدم چون اینطوری خودمم نمی فهمم چی دارم می نویسم).بعد اینکه نوشتم بهش نشون دادم(کل سوال 1 و 2 رو از رو من نوشت یعنی دقیقا سخت ها رو دو تا سوال دیگه اصلا چیزی نداشت.) برگمو دادم اومدم بیرون.یک ساعتی بیرون منتظر سمانه اینا بودم(بیرون هم داشت برف می یومد دقیقا اولین برف پاییزی اینجا).واستاده بودم تو سالن بعد اینکه سمانه اینا اومدن یکم دیگه منتظر شدیم همه برگه هاشونو دادن بعدش رفتیم تو کلاس تا استاد برگه ی هر کسی رو که می خواد تصحیح کنه.اول برگه ی اعظم رو تصحیح کرد و از 6 نمره شد 4.5.دقیقا اون سوالایی رو که از رو من نوشته بود رو نمره ی کامل گرفته بود(همه رو بهش نشون دادم ولی خودش ننوشت). بهش گفتم خوب اون یکی ها رو چرا از رو من ننوشتی؟!؟ برگشت بهم گفت من که همه رو از رو تو ننوشتم یعنی من فقط یه کوچولو از رو تو نوشتم بقیه رو از رو فرزانه و سحر نوشتم( حالا خوبه من و اون فقط رو سکو بودیم بقیه ی بچه ها خیلی با ما فاصله داشتن و این یه خالی خیلی بزرگ داشت می گفت من نمی خواستم بهم بگه مرسی یا همچین چیزی ولی نباید همچین دروغی هم سر هم می کرد خیلی کفری شده بودم ولی کاری نمی شد کرد بی خیال شدم مثل همیشههههههههههههههههه).بعد برگه ی دو نفر رو تصحیح کرد بعدش من گفتم برگه ی منو تصحیح کن.برگه ی یه دختره رو که دقیقا خطش مثل من بود و اسمشم سمیرا بود رو آورد بیرون.داشت غلط می گرفت که سمانه یهویی گفت سمیرا این که برگه ی تو نیست!!! .بعدش استاد یه چپ نگام کرد بعد برگمو پیدا کرد آورد.همه رو درست نوشته بودم.(یه برنامه گفته بود که توش باید یه محاسبه می کرد و این محاسبه 50 بار تکرار می شد برگشت به من گفت مطمئنی درسته؟ منم گفتم بله!!.گفت امتحانش کردی؟ خداییش کی 50 بار یه کار خیلی سخت رو می کنه که من کرده باشم گفتم بله(خالی بستم براش خوب چی کار کنم!؟!؟!؟!!! )بعدش یه چپکی باز نگام کرد و خندید).خیلی خوشحال شدم از اینکه نمرمو کامل گرفتم و همونجا خداموشکر کردم(خداجونم ممنونننننننن).بعد برگه ی بچه های دیگه رو تصحیح کرد.اکثرا نمره ها بالا شد.داشتیم می یومدیم که یه پسره برگمو ازم خواست منم دست و دلباز!!! برگمو دادم بهش.شاد و شنگول از امتحان اومدیم خونه تا فردا برای شبکه آماد شیم.فرداش سر کلاس شبکه قبل  از اینکه استاد بیاد تو کلاس ربیعی اومد پیش من و سمانه و رو به من گفت خانوم حسینی( قبلنا                                                                 

می گفت خانوم چیزززز .تازه یاد گرفته فامیلیمو.) می شه بگید از کجا خوندید ما هم اونجا رو بخونیم؟!؟ منم گفتم خوب همه رو خوندم ولی برای جلسه ی پیش رو نتونستم بخونم.اونم گفت پس ما هم تا اونجا می خونیم!! .منم گفتم خود دانید.بعد گفت می شه من بیام پیش شما بشینم؟!؟ منم با حالت جدی(من از این ربیعی بدم می یاد خیلی زیاد) بهش گفتم پیشم؟؟؟؟ گفت نه که پیشتون دو تا اونورتر می شینم!! .سمانه زده بود زیر خنده.منم گفتم باشه اگه بچه ها نشستن شما بشین دو تا اونورتر.بعد گفت بهم نشون بدید منم گفتم من می نویسم ولی نمی دونم که درسته یا نه بعد برگشت به من گفت از معدل ترم پیشتون معلومه که غلط می نویسید یا درست( من خودم خیلی دیر اسممو رو برد دیدم ولی نمی دونم اینا چطوری دیده بودن.بعدشم اصلا نمی دونم معدل ترم پیشم چه ربطی به این ترمم داره؟درسای ترم پیشم با الان کلی فرق می کنه.نمی دونم والا).منم چیزی نگفتم بعد با خنده رفت بیرون.اینقدر کفری شده بودم از اینکه اومده بود با من حرف زده بود که حد نداشت.من اصلا ازش خوشم نمی یاد درسته بنده ی خداست ولی نمی تونم باهاش هم کلام بشم.از اون پسرای هرزه ی به تمام معناست.سر کلاس وقتی استاد اومد بهش گفتم که استاد فلان جا رو امتحان نگیرید اونم قبول کرد.از اونور ربیعی  برگشته می گه ممنون خانوم حسینییییی.(یکی می خواست بهش بگه مگه من به خاطر تو گفتم آخه؟؟).بعد استاد رفت برگه بیاره برامون برگشت بهم گفت بیا وسط بشین.منم به سمانه چشم کردم که یعنی بگو نه سمیرا باید اینجا بشینه.خلاصه اونطور که می خواستم شد و نرفتم پیشش بشینم(اگه می رفتم وسط خیلی جام بد می شد درست تو تیررس استاد می شدم به خاطر همین نرفتم).استاد سوالا رو گفت نوشتیم این دیگه واقعا راحت بود.سه سوته دادم و بعدش رفتیم کارگاه.اونجا کت 5 بهمون داد و گفت اینا رو به ترتیب رنگها مرتب کنید و آرجی بزنید سرش.به همه ی بچه ها سیم کوچولو داد یعنی شاید نمی متر هم نمی شد ولی یه دونه سیم خیلی بلند برداشت یه سرشو داد به من یه سرشو داد به ربیعی!!! .سمانه اینا زیرزیرکی می خندیدن.منم اصلا به روی خودم نیوردم.بعد آچار رو برداشتیم و سیم رو لخت کردیمو داشتیم درستش می کردیم.استاد به من گفته بود که باید کوچولو باشه سر سیم ها. چون می خواد بره تو آرجی ضایع نشه.پسرا خوب خیلی هاشون این کارو کرده بودن و براشون عادی بود ولی برای من یکی خیلی سخت بود که بخوام به ترتیب رنگها درستش کنم.فکر کنید حالا سر سیم ها هم فینقیلی فینقیلی.به زور می شد نگهشون داری.کریمی مدام تیکه می نداخت که خانوما خیلی دارن آروم کار می کنن، خیلی دارن با ناز و عشوه کار می کنن.یع چشم غره بهش رفتم دیگه چیزی نگفت.پسره ی .... .خلاصه درست کردم به زور آرجی رو زده بودم سرش که ساناز دست زد در اومد(حالا استاد گفته بود باید محکم باشه منم مثلا محکم زده بودم!! ) بعد کلی خندیدیم و دوباره درستش کردم.این دفعه ولی اساسی درست کردم.کامپیوترها به صورت لن بهم وصل بودن.استاد برنامه ی چت محلی ویندوز رو بهمون گفت و نصب کردیم و بعدش با هم چت می کردیم( ساناز و مهدیه به زور می نوشتن از هر ده خط ما یه خط نصفه می زدن).استاد هم تو اون هیروبیری اومده بود می گفت فکر کنید نوشته هاتونو می بینم!!.می گفت دخترا با دخترا و پسرا با پسرا چت کنن.نبینم که اشتباهی ازتون سر بزنه.من دیگه چت با سانازاینا رو بی خیال شده بودم که یهو دیدم تسک بارم مشکی شد.استارت رو زدم دیدم اونم مشکیه.یه کم دستکاریش کردم دیدم بدتر می شه.به استاد گفتم که اینطوری شده.بعد دیدم ربیعی داره می خنده.کریمی از اونور گفت کار اینه داره می خنده!!! .بعد استاد یه نگاه به ربیعی کرد و می خواست بیاد درست کنه که ربیعی جنگولک بازیش گرفت گفت نه من خودم درست می کنم.پا شد اومد درست کرد(پسره ی بی مزه ی لوسسسسسسس ).سه شنبه هم ریاضی می خواست امتحان بگیره که یادش رفت و نگرفت.استاد هم گیر داده بود که باید کلاس جبرانی بمونید و از این حرفا.منم می گفتم بابا جون امتحان فیزیک داریم ساعت 2 می گفت نه باید بمونید.خلاصه به زور نیم ساعت اضافه نگه داشت(منم که دیگه داشتم می مردم،یه تیکه هایی رو بلد نبودم و باید حتما کار می کردم).بعد نیم ساعت استاد گفت دیگه برید،اخم های بعضی ها رفته تو هم.(یعنی اینقدر تابلو نشسته بودم!!! ).بدو بدو اومدیم خونه.رسیدم ننه هم اومده بود خونه.نشد که باهاش خوب گرم بگیرم،چون باید می خوندم.به زور تموم کردم.بعدش با سمانه رفتیم دانشگاه.سر کلاس استاد جاماهونو عوض کرد منو دوباره از سمانه جدا کرد.برگه هامون آ و ب بود.برای من آ بود.همه رو نوشتم نمی دونم چند بده بهم یا اصلا جوابام درسته یا نه (خدایا کمکم کن.من همیشه بهت محتاجم پس تنهام نزار).بعد فیزیک رفتیم نماز خونه.تا ساعت 5:30 اونجا بودیم.بعدش اومدیم پایین که دوباره یه همکلاسی عزیزمون می خواست اغفال کنه فرار کنیم از کلاس( آخه ما تو این کار استاد شدیم.از سر کلاس این استاد دو دفعه فرار کردیم خفن.جوری که خودش هم مونده بود توش).یهویی داشتیم نقشه هامونو می ریختیم رو هم که استاد اومد ما رو دید.نشد که بشه.رفتیم تو سایت.بعد مدت ها اینترنت دانشگاه درست شده بود.رفتیم گیر داده بود استاد خفن.بعدش ساناز و سمانه رو که یپش من نشسته بودن رو جدا کرد.بعد من برنامه ی چت سایتی رو به ساناز و سمانه گفتم.با ساناز چت می کردم ولی سمانه داشت اس ام اس بازی می کرد.ساناز ضایع هم صفحه ی چت رو باز کرده بود و استاد هم دقیقا پشتش.بعدش که استاد رفت پیش سمانه(صفحه ی سمانه هم باز بود) استاد بهش گفت شما با کی چت می کنید؟با غریبه؟سمانه هم زود گفت نه استاد من دارم با سمیرا چت می کنم( آره جون خودش اصلا چت نمی کرد که.داشت اس ام اس می زد).خلاصه کلی ضایع بازی شد.از کلاس اومدم خونه دیدم زنموفاطمه خونمونه( با بروچش).خسته و کوفته بودم که عاطفه گفت به من زبان یاد بده منم قبول کردم و رفتیم اتاق من.عاطفه مریض شده بود منم خودم یکم سرما خوردگی داشتم شدت پیدا کرد.تا ساعت 12 داشتم باهاش کار می کردم.بعدش که رفتن زودی خوابیدم.امروز صبح به زور از خواب پا شدم.داشتم می مردم از گلو درد.وقتی می خواستم پا شم،مامان اینا همه رفتن خونه ی آبجینا.من موندم خونه                                    

تنها.از وقتی پا شدم مدام تلفن زنگ می زد،اگرم نمی زد من زنگ می زدم.به تمام دوستام زنگ زدم یا اونا بهم زنگ زدن.خلاصه تا ساعت 2 کنار تلفن بودم.بعدشم که ناهار خوردم و به کارام رسیدم.امروز واقعا کار مفیدی که انجام دادم پیدا کردن لغات زبان بود فقط همین.کار خاصی انجام ندادم                                                                 

خدایا به خاطر اینکه همیشه همرامی و کمکم می کنی ازت ممنون.خداجون نمی خوام هیچ وقت ازت غافل بشم.می خوام همیشه تو توقلبم باشی.همیشه و همه جا با یاد تو سپری کنم.خدایا می خوام قدر این نعمت هاتو بدونم.کمکم کن و هیچوقت تنهام نزار.(این دعا شامل همه می شه)

پ.ن: خیلی چیزا رو نشد بنویسم ولی خوب اینجا یه کوچول اشاره می کنم.جمعه عقد رضوانه ی گلم بود.خیلی ناز شده بود.عروس خانوم امیدوارم که همیشه پیش شادومادت به خوشی و خرمی زندگی کنی.امیدوارم که خوشبخت و پیروز باشی گل منننننننن.

متفاوت

نوشته های سمیرا

سلام

خوبید؟منم خوبم.شاید خیلی خوب شایدم اصلا خوب نباشم فقط بولف بزنم.این چند مدته خیلی اعصابم خورد بود خیلی بیخودی ولی با این حال خورد بود دیگه!!.خوب بی خیالش دوست دارم به چیزای خوب فکر کنم تا این چیزا از ذهنم بپره اگه خیلی فکر کنم باز دچار سردرد می شم و اینو اصلا دوست ندارم.                                      

خوب یک شنبه:استادمون خیلی باهاله.خیلی هم قشنگ درس می ده.ولی خداییش یکم ترس برم داشته.نمی دونم چی کار کنم.وقتی برنامه ی اسمبلی رو می خونم یهو ترس برم می داره نکنه نتونم یاد بگیرمش.خدایی خیلی استرس اینو دارم.دستوراشو همین جوری بلدم ولی تو برنامه که می رسه!!! نمی خوام حفظشون کنم می خوام یاد بگیرم.من عاشق برنامه نویسی هستم من می خوام یاد بگیرممممممممممممممم.(خدایا کمکم کن)                                                                         

                                                                 

دوشنبه:سر کلاس شبکه استاد باز بحث هفته ی پیش رو کشید وسط.کلی هم گله می کرد که چرا نموندید؟!؟! (یکی می خواد به خودش بگه استادی چرا دیر می یای که این مشکلات پیش بیاد؟هان؟!؟).خلاصه کلی دوباره بحث کردیم و خلاصه ختم به خیر شد(این مهدیه و یه پسره مونده بودن اون روزی که ما رفتیم البته مهدیه به خاطر کلاس دیگش مونده بود به ما می گفت دو نفر از دوستاتون مونده بودن!! شما ولی رفتید.چرا؟!؟ وقتی هم بهش می گفتی کیا بودن؟حالا خودمون می دونیما مهدیه گفته بود بعد این استاده چون مهدیه همشهریشونه می گه نه می رید باهاشون دعوا می کنید!!! بعدش که می گیم ما که می دونیم ولی می خوایم شما بگید می گه نه 4 نفر بودن!!! این یعنی چی؟؟ حالا برامون غیبت هم گذاشته بود بعد که بهش می گیم می گفت من اینو حساب نمی کنم!!! آخه کدوم آدم عاقلی اینو باور می کنه.تو که نه چیزی نوشتی نه چیزی کردی چطوری یادت می یاد این همه آدم چرا غایب شدن.).                                                                                                                                   

سه شنبه :با سمانه تو کلاس منتظر بودیم که استاد جدیدمون بیاد.یهو دیدیم دوتا پسر اومدن بعد یکی از پسرا گفت شما ریاضی عمومی دارید؟گفتیم آره.اونا هم شروع کردن به چرت و پرت گفتن.می گفتن استاد فقط به خاطر شما دو تا اومده.ما می خوایم بریم واحد.کلاس ریاضی اونجا بهتره.سه هفته است داریم می ریم اونجا.شما هم بیاید.منم گفتم می رید سر کلاس اون خانوم…؟اونم گفت آره.وقتی بهش گفتم خوب درس می ده؟گفت آره خیلی خوب درس می ده.بهش گفتم ما که سر کلاسش بودیم یه جلسه اصلا خوب درس نمی داد از اینور می گفت از اون ور هم تند تند پاک می کرد نوشته هاشو.پسره گفت نه فلانه فلانه.از این استاد جدیده که بهتره!!گفتم مگه شما می شناسید این استاده رو؟گفت نه!!(فقط بولف می زد خوب از یه چیزی که مطمئن نیستی چرا می گی!!!).یه جا هم نمی دونم داشتم چی می گفتم که به جای گفتن خانوم فلانی گفتم آقای فلانی.یه پسر خنگه واستاده بود پیشش(از اونا که فقط بلده ضایع زل بزنه تو چشمت و یه کم رو بهش بدی باهات پسرخاله می شه) برگشته تو اون هیروبیریها می گه آقا یا خانوم؟گفتم خانوممممممم.از اونور سمانه زد زیر خنده.خلاصه آخر سر پسره گفت می یاد بریم یا نه؟گفتم نه.گفت ولی ما می ریم.گفتم هر طور راحتید.بعدش که اینا رفتن دو نفره نشسته بودیم کسی هم نیومده بود یهو دیدیم استاد اومد وای خدا چه استاده باهالی بود.خیلی خوب بود.اومد سر کلاس یه کم خودشو معرفی کرد بعدش مباحث درسو برای ما گفت و یه سوالی پرسید.برگشت به ما گفت تابع چیه؟آقا منو می گی همین طوری موندم.خوب ما بیشتر حل می کنیم تا تعریف داشته باشیم.بعدشم کله ی صبحی آدم چیزی یادش نمی یاد که.برگشت به سمانه گفت می شه شما بگید؟سمانه موند تو جوابش.بعد همین که روبه من می خواست بگه یادش افتاد که ماژیک نیورده.به من گفت برو بیار.منم از خدا خواسته تند تند رفتن تو راه هم مدام فکر می کردم ببینم تابع چیه؟ به ذهن عزیزم کلی فشار آوردم ولی بی فایده بود(شیطونه می گفت برم از اون هادیلو بپرسمااا!!).رفتم سر کلاس تو راه مدام می گفتم یادش رفته باشه ولی دیدم نخیر رسیدم گفت خانوم حسینی تابع چیه؟گفتم من تئوری بلد نیستم!!!.اگه می خواید بیام حل کنم گفت نه من می خوام تعریف کنید.بعدش دیگه چیزی نگفت.ازمون پرسید کسه دیگه ای نیست؟گفتیم چرا.(من وقتی رفتم ماژیک بیارم اون دو تا پسره رو دیدم که واستاده بودن تو سالن.می دونستم آخرش می یان سر کلاس).خلاصه استاد یه کم صبر کرد.وقتی چند نفر اومدن اون دو تا پسر هم اومدن سر کلاس.وقتی ما رو دیدن کلی قرمز شدن(آخه من نمی دونم چرا فکر می کنن ما بچه ایم؟مثلا می خواستن سر ما رو شیره بمالن.یکی نبود بهشون بگه شما اگه دهقان فداکار بودید تو اون سه هفته ای که می رفتید سر کلاس به ما هم خبر می دادید نه که الان.) استاد یه کم درس داد و کلاس تموم شد.بعد کلاس فیزیک مونده بودیم تا من تدریس خصوصی کنم!!! داشتم به مهدیه و سمانه و ساناز فیزیک یاد می دادم.رفته بودیم طبقه بالا و  چون هادیلو مهدیه رو می شناخت بهش ماژیک داد(البته خودمون رفتیم ازش گرفتیم اونم گفته بود شما که خودتون بلدید به همدیگه یاد بدید ما چرا استاد می یاریم؟!؟).سر کلاس بودیم که یهو من دیدم از پنجره یکی داره دید می زنه.گفتم شاید کاری با ما نداره.بعد یهو دیدم در زد و گفت ببخشید استاد و اومد تو.یهو منو دید کلی خندید(سمانه اینا طوری نشسته بودن که آدم فکر می کرد راست راستکی کلاسه.منم که داشتم توضیح می دادم کلی ساکت بودن و اصلا حرف نمی زدن!!پسره هم سر کلاس فیزیک و ریاضی و خلاصه اکثر کلاسامون با ما.بیچاره فکر کرده بود من استادم.قیافمو ندیده بود از پشت شیشه.)بیچاره اینقدر خجالت کشید و با خنده رفت بیرون.بعدش که اون رفت بیرون همه با هم زدیم زیر خنده خلاصه یه جوی شده بود!!سر کلاس فیزیک هم دندون درد وحشتناکی گرفته بودم.اصلا نمی تونستم هواسمو جمع کنم.استاد هم از شانس من زیاد حالش خوب نبود به خاطر همین زود کلاسو تعطیل کرد.                  

 

چهارشنبه هم هیچی به هیچی                                                                                               

                                                                                         

پنج شنبه:کلاس زبان خوب بود ولی چون بدجایی نشسته بودیم زیاد صدای استادو نمی شنیدیم.ولی در کل خوب بود

جمعه:سعی کردم کلی از کارای عقب افتادمو انجام بدم و یه کم هم به درسام برسم.تقریبا موفق بودم                

شنبه:استاد عزیز همچنان چشم دیدن منو نداره.نه تنها من بلکه همه ی دخترا رو اصلا انگار نمی بینه.ولی خوب تمرکزش رو منه.منم برنامه هایی رو که می نوشتم بهش نشون نمی دادم چون اگه نشون هم می دادم اصلا فایده ای نداشت.چون اگه درست هم بود نمی ذاشت من بنویسم.باید یا خودش بنویسه یا یه آقا پسر.اینم یه نوعشه دیگه.تربیت بدنی هم خیلیا نبودن.ولی باز بدک نبود.                                                                                           

یک شنبه:استاد یه کم درس داد.بعد یه برنامه نوشت.خداییش خیلی ترسیدم.تو اینترنت کلی سرچ کردم تا یه چیزی یاد بگیرم.یه کم مطلب گرفتم.امیدوارم که بتونم خوبه خوب یاد بگیرمش.البته اکثر کسایی که این درسو مشکل دارن خدا کمکشون کنه.واقعا سطح پایینه پایین.این کجا و زبانای دیگه کجا!!.(خدایا همه رو کمک کن منم توشون).                                                                        

                                                                                                  

دوشنبه:استاد یه کم درس داد.بعد ساعت کارگاه چون به ما نمی خورد مجبور بودیم تو کلاس بمونیم تا ساعت 5.بعدش رفتیم سایت.استاد طریقه ی نصب ویندوز سرور رو بهمون گفت.من و سمانه سر کلاسای این استاد چون تعدادمون کمه وقتی حرف می زنیم خیلی تو چشم می زنیم.چند دفعه بهمون گفته.همیشه هم به سمانه می گه بعد از من می پرسه.اون روز هم سمانه داشت با مهدیه تبادل نظر می کرد استاد هم درس می داد( من و سمانه وقتی باهم حرف می زنیم که درس نداشته باشیم ولی اون روز سمانه با مهدیه وسط درس استاد حرف زد).یهو استاد گفت خانوم خدایی !!.بعد سمانه یهو خودشو جمع کرد.بعد استاد رو به من می گه خانوم حسینی شما خونتون نزدیک بهمه؟گفتم بله تا حدودی نزدیکه.(همه برگشته بودن نگاه می کردن چون استاد گفته بود خانوما پشت بشینن ما هم بر خلاف کلاسای دیگمون پشت می شینیم سر کلاسای این استاد).بعد گفت خونه ی همدیگه هم می رید؟گفتم بله!! گفت تلفنی هم با هم صحبت می کنید؟گفتم بله!!.گفت خیلی با هم صحبت می کنید؟گفتم بله!!.گفت خیلی خوبه. بعد رو به سمانه و من برگشته میگه دوست خوب مثل یه فرشته است که از بهشت اومده.قدر همدیگه رو بدونید.خیلی مواظب همدیگه باشید!!!.پسرا هم با تعجب نگاه می کردن که چرا استاد وسط درس یهو به من وسمانه پیله کرده و داره اینا رو به ما می گه.خلاصه هر کی یه نیشخندی بهمون تحویل داد و کلاس ادامه پیدا کرد.(خدایا واقعا به خاطر دوستام ازت ممنون.درسته ازشون خیلی نارو دیدم از همه حتی سمانه ولی باز شکرت.در کل خوبن.شکرت).بعد کلاس وقتی اومدم خونه رفتیم خونه ی ننه اینا.شام و اونجا خوردیم و بعدش داداشیمو که رفته بود اونجا به مدت 3 هفته تا به عموجون اینا کمک کنه و هم گندم بکاره برای خودش رو آوردیم(خدایی درسته خیلی با هم سر سازش نداریم.ولی در کل دلم تنگ شده بود براش خیلی خیلی تنگ شده بود براش.دوسش دارم دوست ندارم از هم دور باشیم.ولی من و داداش خیلی با هم صمیمی هستیم.اگه روز با هم دعوا کنیم شبش حتما با هم درد و دل می کنیم.خلاصه خواهر برادری هستیم برای خودمون.).                                                      

                                                  

سه شنبه:دیشبش تصمیم گرفتیم که بریم قم.اخلاصه ساعت 7:30 راه افتادیم.از خونه من روندم.از اونجایی که هم تازه گواهینامه گرفتم و هم تقریبا 2 ماهی می شد که ماشین نرونده بودم ناشی بازی در آوردم.داداش چون خیلی وقته ماشین می رونه بهم می گفت چرا اینطوری می  رونی و چرا اینطوری می ری؟بابام هم کلی ایرادامو می گفت.در کل خیلی خوب بود.از جاده ساوه رفتیم خیلی جادش خراب بود.بعدش اینا از من توقع داشتن که خوب برم!! تا خود ساوه روندم.بعدش بابام گفت بده من برونم.خلاصه دادم به اون.تا به قم برسیم شد ساعت 11:30 خیلی تو راه نگه می داشتیم به خاطر همین یه کم دیر شد.وقتی میخواستیم بریم حرم اصلا جا پیدا نمی کردیم پارک کنیم(پارکینگ ها رو دراشو بسته بودن!!).بعد از 1 ساعت چرخ زدن بابام گفت بریم جمکران بعد بیایم اینجا.رفتیم اونجا و کلی دعا کردیم.(3 سالی می شد که نرفته بودیم قم).بعد اینکه ناهار رو خوردیم رفتیم قم.ماشین رو پارک کردیم و رفتیم حرم.وای خدا چقدر شلوغ بود.خیلی جای خوبی بود.آدم دلش می گرفت.دسته های عزاداری هم مدام می یومدن داخل حیاط حرم.بماند که چقدر مامان و ننه مدام گم شدن.اینو پیدا می کردم اون یکی گم می شد.بعد یه کم زیارت رفتیم بازارش.می خواستم برای نی نی آجی عروسک بخرم.رفتیم یه چند تایی گرفتیمو بعد داداش اینا اومدن.با اونا هم رفتیم یه کم گشتیم.تا بگردیم دیدیم اذان مغرب گفت.رفتیم نماز خوندیم و اومدیم به سمت ماشین.شام رو که خوردیم دیگه راه افتادیم.تمام بدنم درد می کرد.قرار گذاشتیم از تهران بیایم سمت ابهر.درست بود یکم دور می شد ولی از اون جاده ساوه که همش دست انداز داشت بهتر بود.داشتیم از قم در می یومدیم ماشین رو گرفتم و  

من روندم.عجب حالی می ده رانندگی ها(وقتی 120 می رفتم بابام می گفت پلیس می شه ها یواش تر برو وگرنه جریمه می کنن و گواهینامت باطل می شه!!!.خلاصه به 110 راضی می شدم).همه تو ماشین خوابیده بودن. نمی دونم بعضی از راننده ها چرا مرض داشتن نور بالا می زدن و چشمم کور می شد.یه ترفند هم از آیینه یاد گرفتم ولی تو اون حالت هم چیز زیادی معلوم نمی شد.خلاصه برای ساعت 12:30 رسیدیم خونه.                                                                          

                      

امروز هم وقف استراحت شد.ننه هم رفت خونشون.الان هم آبجینا می خوان بیان اینجا. 

پ.ن:آقا ساسان(داداشی آقا سامان که زحمت طراحی این قالب رو کشیدید) پیشاپیش تولدتونو تبریک می گم.نمی دونم چند ساله می شید ولی امیدوارم که هزاران سال عمر با عزت داشته باشید.تولدتون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

البته سعی می کنم تو یه پست که روز ۱۸ آبان باشه تولدتونو تبریک بگم ولی خوب این پیشاپیشه دیگه!!!!! تقدیمه شمااا

تولدتون مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک  

                             

خدایا به خاطر همه چیز ممنون.ممنون که زیارت قم رو نصیبمون کردی.خیلی احتیاج داشتم به همچین   

سفری.خدا جونم ممنونم.دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

تا بعد

دوباره من.دوباره تو.دوباره خاطرهام!!!!

نوشته های سمیرا

سلام

خیلی وقته دارم سعی می کنم که حرفای دلمو تو خودم نگه دارم و به کسی نگم حتی بهترینایی که تو زندگیم وجود داشتن و دارن.خیلی وقته سعی می کنم دیگه خودمو بی خیال جلوه بدم.خیلی وقته سعی می کنم فقط تو خلوت تنهاییم با خودم حرف بزنم تا دیگه نیازی نباشه با کسی حرف بزنم.خیلی وقته سعی می کنم که غم هامو برای خودم نگه دارم و سعی کنم دختر شادی باشم و بتونم لااقل به کسی انرژی مثبت بدم(تو این مورد خیلی موفق بودم چون هر کسی که ناراحته اولش سعی می کنم از چیزی که ناراحت شده باخبر بشم بعدش به هزار و یک جور شیوه می خندونمش یا اگه کسل باشه خلاصه شادش می کنم ولی این وسط کسی نیست که منو شاد کنه!!! البته این دیگه برام عادی شده و به خاطر همین دلم می خواد که فقط اطرافیانم شادیامو ببینن نه غصه هامو چون اگه بدونن هم فایده ای برای من یکی نداره.).خلاصه برام دعا کنید تا بتونم رو تمامه تصمیمایی که گرفتم پابرجا بمونم و همینطوری تا تهش بهش عمل کنم.خوب بگذریم.

سه شنبه بعد از اینکه آپ کردم رفتم کلاس.کلاسای فیزیک رو دوست دارم هم استادش باهاله هم درسش.استادش جوریه که بین هیچ کس تبعیض قائل نمی شه.همه رو یه جوری می بینه.خلاصه کلاسش که تموم شد.ما می خواستیم بمونیم تا ساعت 5:30 که مبانی اینترنت تشکیل می شد.دوباره سه شنبه اومده بودو من و ساناز و سمانه یه جا بودیم.ای خدا نمی دونم سه شنبه ها چرا اینطوریه.وقتی تو حیاط بودیم بچه های ترم 3 اومدن پیشمون(مریم و فرزانه و بعدا که اعظم هم اضافه شد.)حالا داشته باشید مهدیه هم پیشمون بود.دیگه اصلا جا نبود تو یه نیمکت فسقلی.(فرزانه و مریم نسبتا چاقن).خلاصه آبمون دراومده بود که شانسی اعظم اومد اونارو بلند کردو رفتن سرکلاسشون.کلی باهاشون خندیدیم.کلی اطلاعات درمورد بچه های دانشگاه کسب کردیم.خلاصه هالی به هولی بود.بعدش که اینا رفتن یه کم بازتر نشستیم(واقعا له شده بودیم عملا).ساعت 5:15 بود که دیگه خسته و کوفته پاشدیم رفتیم سر کلاس.این دفعه سر کلاس نسبتا همه بودن(5 نفر بودیم!!فقط یکی از پسرا نیومده بود).خلاصه استاد یه تریپی برای خودش برداشته بود که نگووو.یه کم درس دادو بعدش آنتراکت که دادش بهمون برامون آهنگ رمانتیکی گذاشته بود.تو این هیرو بیری ها که آهنگ گذاشته بود چند تا پشه به من و سمانه حمله کرده بودن.اینا اینقدر اومدن طرفه ما که ما هم مجبور می شدیم با دستمون بزنیمشون که عملا این کار عملی نشد فقط استاد دستای من و سمانه رو تو هوا در حال تکون خوردن دید (حالا داشته باشید باز پشه ها مستقیم حرکت می کردن یه چیزی ولی اینا مدام اینطرفو اون طرف می رفتن و خیلی ناجور ما دستمونو تکون می دادیم استاده هم که پشه ها  رو نمی دید فکر می کرد که من و سمانه داریم با دستامون می رقصیم یه بدجور نگامون کرد که خودمون هم به خودمون شک کردیم آخه ما که نمی رقصیدیممممممم همش تقصیره اون پشه ها بود!!)

کلاس که تموم شد هوا کاملا تاریک شده بود.من و سمانه هم شجاع شده بودیم حسابی بدون هیچ ترسی پیش به سوی خونمون رفتیم.

پنج شنبه نوبت من بود که ترجمه کنم درسو.حالا خیر سرم یه چیزایی حالیم می شد و می تونستم ترجمه کنم ولی بعضی جاهاش خدایی خیلی ناجور معنیش در میومد.خلاصه به زور یه ترجمه ای جور کردمو بعدش رفتم سر کلاس.حالا باز برای خودم یه چیزه خوبی در اومد ولی برای سمانه رو که معنی کردم خیلی ضایع بود یه پاراگرافش(اون وسطاش هم نقطه ای نذاشته بودن مجبور بودم کلمه هارو به هم ربط بدم که خیلی ضایع در اومده بود).کلی با خودم دعا می کردم که لااقل یکی پیدا بشه و اون دو سه تا جمله رو که معنیشو بد درآوردمو بهم بگه.اون روز یکم زود رفتیم.داشتیم با سمانه می رفتیم دفتر اساتید که از استاد بپرسیم که یهو یه پسره اومد جلو و به من گفت ترجمه ی شما درسته؟ منم گفتم نمی دونم.گفت می شه بیاید برای منو نگاه کنید ببینید درسته یا نه؟!؟ منم گفتم باشه(اونجا حس کمک کردنم گل کرده بود آخه یکی نبود به من بگه باباجون پاشو برو دنبال کارت) خلاصه در حین نگاه کردن به ترجمه ی پسره فهمیدم برای اون خیلی هم درسته!!! این برای منه که ایراد داره.بعدش چند تا از جمله هایی رو که معنیشونو غلط غولوط درآورده بودمو ازش پرسیدم و اون هم بهم گفت.بعدش که دیدم همش درسته و فقط آورده که من نگاه کنم ازش پرسیدم برای شما که درست تر از منه!! بعدش بهم گفت اینو من ترجمه نکردم داداشم که فوق لیسانسه زبان داره ترجمه کرده!!.منم گفتم پس چرا شک داشتی بهش؟ برای اون درست تره نسبت به من.بعدش ازش کلی تشکر کردم بابت کمکی که بهم کرد و هیچ وقت فراموش نمی کنم.یه کم که اومدم اینورتر پیش سمانه دیدم سمانه داره می خنده.گفتم چته؟ گفت اون اومد تو نگاه کنی تو هم از روش کش رفتی!! منم گفتم خوب خودش بهم دیکته می کرد و من می نوشتم.بعد سمانه برگشته به من می گه حالا برو ترجمه ی قسمت منم ازش بگیر!!! منم گفتم نمی رم.اگه برم می گه اینچقدر پرروئه.اصلا خودت برو مگه برای منه؟!؟ خلاصه کلی حرصش در اومده بود می گفت تو شانس داری و من ندارم(نمی دونم چه ربطی به شانسش داشت!!).قسمتی که رضوانه باید ترجمه می کرد مونده بود اون رفت و کلی ازش غلط گرفت منم کلی استرس گرفتم گفتم لابد از منم اشکال می گیره با این ترجمه کردنم(جالبه که با این ترجمه هایی که می کنم سوم دبیرستان برای دوستام هم ترجمه می کردم زبان فنی رو!! کلی هم از زبانم تعریف می کردن !!).رضوانه که نشست من رفتم.از اونجایی که تلفظ زبانو خیلی دوست دارم خیلی هم سریع روخونی می کردم.جوری که پسرا صداشون در اومده بود می گفتن آروم بخون.منم خوب نمی تونستم آروم بخونم.(سمانه و ساناز می گفتن پسرا به همدیگه می گفتن که این چه طوری می خونه اینطور بدون غلط !!! و از این چرت و

پرتا به قول ساناز کفشون بریده بود ولی من که ندیدم!!! ).ترجمه ها رو هم همینطوری سریع خوندمو.یه جا نوشته بودم که 90% از افرادی که سرطان می گیرند میمیرند اومدم بخونم گفتم 90% از مردمی که سیگار می گیرند میمیرند!!از اونجایی که تند می خوندم و کسی متوجه نمی شد یه غیر از استاد کسه دیگه ای متوجه نشد.همینکه استاد بهم گفت چی خوندم(چون خودم اصلا حواسم نبود).پسرا زدن زیره خنده.خودمم یکم خندیدم ولی دیدم پسرا پررو شدن یه اخمی بهشون کردمو بعد خندشون قطع شد (اونجاهایی که از روی پسره نوشته بودم رو که می خوندم کلی براش دعا می کردم واقعا دستش درد نکنه).تمرین ها رو هم حل کردم البته چون وقت کم بود فقط یه تمرین رو تونستم حل کنم بعدش که داشتم می شستم یکی از پسرا گفت استاد تشویقش نکنیم؟ استاد گفت چرا تشویق کنید.اونا هم کلی سر و صدا در آوردن و سوت می زدن.خلاصه فکر کنم کلی از وزنم کم شد ولی سریع جبران مافات کردم!!

جمعه هم که هیچی به هیچی بود.

شنبه= استاد C همچنان چشم دیدن منو نداره به علت نامعلوم!!.سر کلاس تربیت بدنی هم اینقدر استاد مارو دووند که دیگه نالمون علنا در اومده بود.خیلی خسته شده بودیم.چون خیلی وقت بود که دیگه ورزش نکرده بودیم به خاطر همین کلی بهمون فشار وارد شده بود.ما سه تا کلی موقع رفتن حالمون بد شده بود.جوری که همه رفتن و ما سه تا مونده بودیم تو سالن.یهو صدای بسته شدن در اومد من و سمانه شروع کردیم به سرفه کردن تا بفهمن لااقل ما هستیم و درو نبندن.خلاصه به زور خودمونو تا خونه رسوندیم.

یک شنبه هم خیلی باهال بود.از کلاس اسمبلی واقعا خوشم اومده.خیلی کلاس خوبیه.

دوشنبه هم سر کلاس نشسته بودیم که دیدیم استاد نیومد(1:30 منتظرش بودیم پسرا هم به خاطر ما مونده بودن آخه یکی نبود بهشون بگه شما چرا موندید).همینکه ما تصمیم گرفتیم بیایم دیدیم اونا هم پاشدن.ما رفتیم دفتر اساتید تا مطمئن بشیم که نمی یاد دیدیم پسرا هم مثل قطار پشت سر ما دارن می یان.بعدش که دیدیم خبری نیست داشتیم می رفتیم که پسرا اومدن گفتن می رید واقعا؟منم گفتم بله داریم می ریم.یکیشون برگشت طرفم گفت برنگردید بیاید؟گفتم نخیررررر.وقتی اومدیم پایین دیدیم پسرا رفتن سمت دره سالن.منم یهو یه کاری یادم افتاد و باید می رفتم آموزش.خلاصه این پسرا فکر کرده بودن ما نارو زدیم بهشون واستادن جلوی در.تا ما بیایم اونا واستاده بودن.بعدش که ما رو از دره دانشگاه رد کردن خودشون پشت سرمون راه افتادن(ای خدا من از این ربیعی بدم می یاد مدام هم اون می یاد خودشیرین بازی در می یاره جلوی همه.حالم بد می شه وقتی می بینمش)

سه شنبه هم فهمیدیم کلاس ریاضیمون تو دانشگاه آزاده و باید هلک هلک بریم اونجا.حالا داشته باشید ساعت 8 بود که ما رفتیم سمت دانشگاه.دقیقا هم 8 کلاس شروع می شد.به زور خدا ساعت 8:30 رسیدیم دانشگاه.ما نه می دونستیم کدوم کلاسه نه اصلا می دونستیم کلاساش کجاست!! حالا خوبه می دونستیم کدوم ساختمونه وگرنه بیچاره می شدیم.رفتیم یه ده دقیقه چرخ زدیم ببینیم دفتر اساتیدشون کجاست(به زور بدبختی پرسیدیم و پیداش کردیم).بعدش که پرسیدیم کدوم کلاس برای ریاضیه بهمون گفت که نیم ساعت دیر می یاد!!!.خلاصه بدوبدو رفتیم دنبال کلاس.حالا اکثر سالناش هم مثل هم بود.از یه طرف می رفتیم از یه طرف دیگه سر در می یاوردیم.خلاصه کاملا گیج شده بودیم.رفتیم پیدا کردیم کلاسو.واستاده بودیم بیرون کلاس هنوز استاد نیومده بود.با یه دختره حرف می زدیم فهمیدیم کارشناسیه فضای سبز می خونه.یه ده دقیقه واستاده بودیم بیرون که استاد اومد.رفتیم سر کلاس.ردیف جلو هم نشسته بودیم.استاد اومد یه نگاه بهمون کردو گفت شماها جدیدید؟بعدش که فهمید از کجا رفتیم بهمون گفت اینجا کلاس کارشناسیاست.این ریاضی هم برای کارشناسیاست.حجمش سنگینه برای شما.اگه می خواید بیاید اینجا باید با اینا امتحان هم بدید.در حالیکه می تونید بیاید سر کلاس کاردانی ها و اونجا ریاضی خودتون بخونید!!.(بدشانسی اینجا بود که تداخل داشت ساعت کلاس با فیزیکمون).هیچی دیگه ناچارا سرکلاس نشستیم وبه درس گوش دادیم.(یه ماه از ترم می گذشت و ما تازه اولین جلسمون بود!!).کلاس که تموم شد با استاد حرف زدیم که بابا جون چی کار کنیم؟!؟ بعدش بهمون گفت چهارشنبه می تونیم بریم سرکلاس ریاضی6 الکترونیکا!!.(تماما تقصیر این مدیرگروهمونه.اهههههههههههه).از اونجا یه راست رفتیم دانشگاه خودمون تا تکلیفمون رو روشن کنیم.(این حیدری هم تو زرد از آب دراومد هیچ کارست به خداااااااا).بهمون گفت شما ساعت 2 بیاید بهتون خبر می دیم.کلی اعصابمون خورد شده بود.رفتیم خونه و بعدش رفتیم دانشگاه پیش حیدری.دیدیم تازه یادش افتاده زنگ بزنه به مدیرگروهمون!!!(نمی دونم رویه ما عکس تلفن هست خودمون خبر نداریم.چون هرکی مارو می بینه یادش می یوفته زنگ بزنه.ای خدااااااااااااااااا).بعدش که دیدیم نتیجه ای نداره سلانه سلانه رفتیم کلاس.کلی اونجا انرژی پیدا کردیمو دوباره رفتیم حیاط تا ساعت 5:30 بشه.دوباره انرژی گرفته شدمون بهمون برگشت.کلی شارژ شده بودیم.کلاس مبانی هم همونطور خصوصیه خصوصیه(با 5 نفر می شینیم سر کلاس).

چهارشنبه هم بماند که چه بلایی سرمون اومد.رفتیم دانشگاه آزاد.از اونجایی که دیر رسیده بودیم و دوساعت دنبال کلاس می گشتیم دیر سر کلاس رسیدیم.بعدش استادو صدا کردیمو (تو این لحظه دیدیم کلاس تا خرخره پره و برای ما جا نیست.)استاد

بهمون گفت برید و هفته ی بعد زود بیاید!! شما نمی تونید برید ته بشینید بهتره هفته ی بعد بیاید.ما هم قبول کردیم(بچه ی خوبی بودیم خوب!!!!).

پنج شنبه هم ادامه ی تمرینارو حل کردمو تموم شد.

جمعه هم مامانینا رفته بودن کرج(خونه ی خاله جونینا).سمانه هم ناهار اومد خونمون چون تنها بودم.امروز هم  دوباره این استاده با من لجیده بود.کلی اعصابم خورد شده بود.ولی بی خیال شدم.تربیت بدنی هم خوب بود.این هفته بدنم نسبتا رو فرم بود و عضله های پام درد نمی کرد.

پ.ن=فریبا رفته زنجان پیش زهرا.من دلم اونا رو می خواد.فریبا زود برگرد.می خوای از خونشون بیرونت کنن؟!؟ بیا خونتون دیگه!!!!.(زهرا جونم فریبا رو بنداز از خونتون بیرون تا بیاد خونشون دیگه!!!! زهرایی درساتو خوب بخون گلم.آرزوهای خوب خوب برات دارم دختردایی گلمممممممممم.)

خدایا،خداجونم به خاطر همه چیزایی که بهم دادی و ندادی ممنون.خدایا ازت می خوام یکم آرومم کنی.احتیاج به آرامش دارم کمکم کنننننننن.دوستت دارممممممممممم بهترین بهتریناااااااااااااا.

 

انتخاب واحد خیلی مشنگم

نوشته های سمیرا

سلام

نماز روزه هاتون همگی قبول باشه.امیدوارم که تو این ماه رمضون همگی به یه احساس پاکی و نزدیکی به خدا برسیم.خوب دیگه اگه خدا بخواد می خوام خودم رو برای ترم جدید آماده کنم.خوب بزارید از شنبه تعریف کنم.

شنبه:روز جمعه شب من به سمانه زنگ زدم و گفتم که کی می رم دنبالش(7:45).مهدیه هم زنگ زده بود و برنامشو با ما هماهنگ کرده بود.ساناز هم قبلا به من گفته بود که اگه خواستید برید دانشگاه به من یه تک زنگ بزن.خلاصه منم بهش اس ام اس زدم که ساعت 8 تویه کوچه ی دانشگاه باشه.خلاصه موقع سحر که داشتیم سحری می خوردیم بابام پرسید که کی می خواید برید منم گفتم ساعت 8 دانشگاه هستیم.اونم گفتش که از شنبه کل اداره ها و... ساعت 8:30 تازه شروع به کار می کنن اونوقت شما ساعت 8 کجا می خواید برید؟!؟!! خلاصه حالم به صورت خفن گرفته شد.صبح مجبور شدم ساعت 7 بیدار شم و به سمانه و مهدیه زنگ بزنم تا اونا هم دیر بیان.ساناز هم که همیشه ی خدا دیر می یاد دیگه به اون زنگ نزدم.ساعت 8:15 رفتم دنبال سمانه.بعدش ساعت 8:25 دقیقه تو کوچه ی دانشگاه بودیم.یکم که رفتیم مهدیه رو دیدیم که منتظر ما واستاده.رفتیم و باهاش سلام علیک کردیم.خیلی وقت بود که ندیده بودیمش.یکم باهم حرف زدیم و حرفمون به انتخاب واحد رفت.گفت که چیا رو می خواید بردارید؟منم خوب از روی چارت واحدامون یه چیزایی نوشته بودم و اونطور که من حساب کردم شده بود 22 واحد.اونم گفت که منم یه چیزایی نوشتم.خلاصه رفتیم به سوی دانشگاه.از اونجایی که شنبه انتخاب واحد دخترا بود پسرا تک و توک پیدا می شدن.شاید 5 تا هم به زور می شدن.اول رفتیم به سمت آموزش و از اونجا فهمیدیم که انتخاب واحد رشته ی ما تو کدوم اتاق انجام می شه.رفتیم تو اتاق 106 و خانوم محمدبیگی رو اونجا دیدیم.یه برگه ی چک نویس بهمون داد و گفت که تو این برگه اول بنویسید بعدش اگه مطمئن شدید و تداخل نداشت بیاید من بهتون برگه ی انتخاب واحد رو بهتون بدم.خلاصه ما هم از خدا بی خبر گفتیم از روی چی بنویسیم؟گفت برید از روی بورد ببینید که چه درسایی ارائه شدن؟بعد یه برگه بهمون نشون داد که گفت این برگه اونجاست و برید از روی اون بنویسید.منم بهش گفنتم خوب این برگه که تو دست شماست بدید ما نگاه کنیم و انتخاب واحدمون رو کنیم بعدش ما بهتون برمی گردونیم.دیگه این همه راه رو نریم تا راه رو(اصلا راهی هم نبود شاید یه دقیقه هم وقت نمی گرفت رفتن به اونجا ولی خوب تنبلی اومده بود سراغم نمی شد کاری کنم!!) اونم خندید و گفت که نمی شه یکم که بهش نگاه کردم(از اون نگاه های مظلوما!!) بهمون داد و برگشت گفت که فقط تا زمانی که کسی نیومده.خلاصه برگه رو از دستش گرفتم و اومدیم سه تایی باهم مثلا انتخاب واحد کنیم.وقتی برگه رو دیدیم حالمون گرفته شد.با اون استادایی که دلم می خواست اصلا نمی شد بردارم.یعنی ارائه نداده بودن.کلی حالمون گرفته شد اونم از نوع خفن بهادر.اینقدر حرصم گرفتش که داشتم منفجر می شدم.تمام استادایی که خوب بودن هیچ کدوم ارائه نداده بودن.استاد شکری(ریاضی) از شانس گند ما رفته و یه استاده زن به جاش اومده.(استادای زن یا کلا معلم های زن به غیر از تک و توکشون همشون خودخواه و از خود راضی هستن طوری که آدم اصلا نمی خواد روشون رو هم ببینه.بعدشم همش تئوری یاد آدم می دن حتی برنامه نویسی رو البته بازم می گم استادا و معلمای خوب هم توشون پیدا می شه ولی خوب اکثریت اینطوری هستن.مثلا معلم خیلی خوبم خانوم طرقه که الان تو دانشگاه تدریس می کنه خیلی خیلی خوب درس می داد جوری که الان برنامه نویسی رو مدیون اونم که اینقدر خوب یاد داده بهم.).استادای دیگه هم که دیگه جای خود.استاد نصیری(اینم زنه) اکثر درس هارو ارائه داده بود.اصلا چارت رو که نگاه می کردی بیشتر اسم اون تو چشم می خورد.منم که قصد کرده بودم این ترم با این استاد بر ندارم ولی مثل اینکه چاره ای به جز این کار نداشتم چون باید برنامه نویسی 2 رو حتما پاس می کردم تا درسای بعدی رو بتونم پاس کنم چون این درس پیش نیازه.خلاصه دیدیم فایده نداره که از روی برگه ی این مسئول رشتمون نگاه کنیم اونم دید که داره شلوغ میشه برگشت بهمون گفت شما برید از انتشارات کپیشو بگیرید. خلاصه مهدیه رفت و از اون برگه ها کپی گرفت.عمومی ها که دیگه واقعا گند زده بودن.اون درسایی رو که نمی خواستیم رو سه تا سه تا معرفی کرده بودن ولی اونایی رو که می خواستیم رو یا نداده بودن یا اگه داده بودن استادای مشنگ ارائه داده بودن.یه یک ساعتی که داشتیم می دیدیم که کدوم درسارو ارائه دادن(همراه با عصبانیت و ...).بعد اون یه لیستی از خودمون نوشتیم(جوری که هم به برنامه ی من و سمانه بخوره و هم به برنامه ی مهدیه) تو این هیرو بیریها دیدیم ساناز اومد.یکم با اون حرف زدیمو حال و احوال کردیم.بعد یکم اون بد و بیراه نصیب استاد مشنگا کرد.بعدش برنامه ای رو که حاصل دست رنج سه تا مخ بود رو نشونش دادیم.اونم خوب از روی چارت یه چیزایی رو نوشت.یه دو ساعت کشید تا ما این واحدامونو بنویسیم.بعدش که بردم به محمدبیگی نشون بدم برگشته می گه:به مدیر گروهتون نشونش دادید؟!؟ منو می گی همینطوری هاج و واج نگاهش کردم.گفتم نه!!!!!! اونم گفت ببرید به استاد جماعت نشون بدید بعد بیاید من بهتون برگه ی انتخاب واحد بدم!!! منم گفتم من استاد جماعت رو نمی شناسم(خدایی راست گفتم چون تا به حال ندیده بودمش ولی تعریفشو خیلی شنیده بودم و اینم می دونستم که مدیر گروه ماست!!!).اونم خندید گفت جدی نمی شناسیدش؟گفتم نه!!! اونم گفت اون پشت نشسته(من دیدم تو کلاس یه مرده اومد نشست بعد بچه ها دورو برش می چرخیدن فکر کردم که استاد گرافیکاست و جالب اینکه اتاقی که گرافیکا باید تعیین واحد می کردن از اتاق ما جدا بود به خاطر همین شک داشتم تو این                                                                                                                                           

مورد.فکرشو نمی کردم استاد جماعت باشه.به خیال خودم اون یکم مسن بود ولی این استاده که نشسته بود جوون بود.)خلاصه رفتم پیشش و گفتم اینایی رو که نوشتم رو می تونم بردارم با اجازتون؟!؟ اونم گفت برو چارتتو بیار.منم خوب چارت نیورده بودم ولی سمانه آوره بود برای سمانه رو گرفتم نشونش دادم اونم گفت واحدهایی رو که گذروندید رو علامت بزنید.اتفاقا سمانه علامت هم زده بود.نشونش دادم بعد برام اینا رو زد:                               

عمومی=زبان خارجی،تربیت بدنی.   پایه=ریاضی عمومی ،فیزیک الکتریسیته و مغناطیس    تخصصی=شبکه های محلی کامپیوتر،زبان ماشین و اسمبلی،برنامه سازی پیشرفته 2،مبانی اینترنت.                                          

تا اینجا 18 واحد شده بود و من می خواستم 20 رو حداقل بردارم(محمدبیگی گفته بود اونایی که معدل الف هستن می تونن تا 24 واحد بردارن.منم می خواستم زیاد بردارم ولی خوب سمانه اینا هیچ کدوم معدل الف نبودن به خاطر همین به 20 واحد اکتفا کرده بودم که این استاده زد تو حالمون.برگشت گفت 18 واحدتون خیلی سنگینه و اگه بیشتر از این بردارید نمی تونید پاس کنید و مشروط می شید.ولی ما نه گفتیم حرف این استاده باشه و نه حرف خودمون پس 19 واحد بر می داریم.یه واحد هم کارگاه شبکه رو برداشتیم.البته مهدیه نتونست مثل ما برداره اونم به خاطر اینکه برنامه سازی 1 رو پاس نکرده بود(کاردانش بودن اینجا می یاد یقه ی آدم رو می گیره).بیچاره مهدیه مجبور شد که اکثر عمومی ها رو برداره که اونم با استادای مشنگ.بعد اینکه جناب استاد و یا به اصطلاح مدیر گروهمون برامون تعیین رشته کرد اومدیم ساعتاشونو نگاه کردیم که ببینیم تداخل داره یا نه که خوشبختانه نداشت.رفتیم برگه ی انتخاب واحد رو با گذروندن از هفت خان رستم از محمدبیگی گرفتیم و اومدیم نشستیم نوشتیم.بعد که تموم شد بردیم امور مالی.اونجا هم بهمون گفتن برید شهریه ی ثابت رو بریزید بعد بیاید!! به غیر از ساناز هیچ کدوممون پول همرامون نبود.ساناز رفت بریزه و ما هم مثل بچه های خوب اومدیم خونه                     

.فرداش با سمانه رفتیم بانک ملی تا شهریه رو بریزیم.ساعت 10 بود که رفتم دنبال سمانه.توبانک هم کلی معطل شدیم.چون روز یک شنبه تعیین واحد پسرا بود بانک هم مملو از پسر بود.خلاصه یه یک ساعتی واستادیم تا شهریه رو بریزیم.ساعت 11 بود که رفتیم دانشگاه.تو دانشگاه ساناز رو دیدیم.کارش تموم شده بود.تو سالن که واستاده بودیم یهو رویه بورد اسم سمانه رو دیدم بعد که یکم بالاتر رو نگاه کردم اسم خودم رو هم دیدم.بالای برگه رو دیدم نوشته بود="اسامی دانشجویان ساعی" اینم بگم که اسممون همراه معدلامون بود.اسم رضوانه و فرزانه هم بود.بعد اونورتر رو که نگاه کردم دیدم اسم من و فرزانه و رضوانه رو نوشتن به عنوان دانشجویان برتر ورودی 85.(اسامی دانشجویان برتر همه ی رشته ها بود تو بعضی رشته ها هم بنا به سال ورود می دیدی که یه نفر یا دو نفر بیشتر نیستن).از خود تعریف نباشه دیدم معدل من از همه ی دانشجوها بالاتره!!(خداجون ممنون از اینکه بهم نیرو و توانشو دادی تا بتونم از چیزی که بهم دادی به نفع احسنت استفاده کنم و پدر و مادرم رو سربلند کنم).از خودم یکم خوشحالی در کردم و همون جا از خدا خواستم تا بازم این ترم کمک کنه البته همه رو ما هم توشون.وقتی اسمامونو روی بورد دیدیم با سمانه جلدی پریدیم امور دانشجویی تا ببینیم بهمون تخفیف می دن یا نه؟!؟.اونجا اسمامونو پرسید بعد وقتی بهمون نگاه کرد گفت شما دو تا با هم فامیلید؟(تو این دانشگاه فقط مونده استادا ازمون بپرسن که من و سمانه با هم فامیلیم.خداییش همه ازمون پرسیدن و همه هم به دوستی من و سمانه غبطه خوردن این غبطه خوردنشون وقتی بیشتر می شه که می فهمن من و سمانه از اول راهنمایی با هم دوست و هم کلاس هستیم).وقتی گفتیم نه باور نمی کرد می گفت شما همه چیزتون شبیه همه.سمانه با تعجب پرسید حتی چهرمون(آخه من و سمانه خیلی خیلی کم بهم شباهت داریم).اونم گفت آره تا حدودی شبیه همید!! مخصوصا که مثل هم تیپ می زنید؟!؟(از زیره چادر که معلوم نمی شه که ما چی پوشیدیم ولی خوب خیلی هم بیراه نگفتش من و سمانه خیلی چیزامون شبیه همه حتی نوع لباس پوشیدنمون.)خلاصه بعد یکم گپ زدن گفت که فقط من می تونم تخفیف بگیرم.منم بهش گفتم خوب برای چی اسم دانشجوهای ساعی رو نوشتید؟اونم گفت برای اینکه بقیه متوجه بشن اطرافشون چه خبره و دانشجوهای زرنگ هم داریم!!! خلاصه به من یه برگه داد تا پرش کنم.بماند که چقدر از این پله های مذخرف بالا و پایین رفتم و بماند که چقدر دنبال این آدمایی که پای این برگمو امضا می خواستن کنن دوییدم.برای ساعت 12:30 کارامو تموم شد.موند مابقی شهریه.فرداش هم با سمانه رفتیم اول بانک تا شهریه رو بریزیم.از اونجا یه سر به کتابسرا زدیم و یه چیزایی خریدیم.بعدش شد ساعت 11 که ما رفتیم دانشگاه.سمانه گواهی فوت باباشو آورده بود رفتیم اول از اون کپی بگیریم بعدش رفتیم امور دانشجویی تا تخفیف برای سمانه بگیریم(راستی تخفیف من 20 درصدی شد).یارو برگشته به من می گه تو که دیروز تخفیف گرفتی بازم تخفیف می خوای؟گفتم نه برای دوستم می خوام.به سمانه یه برگه داد تا پرش کنه تو اون هیروبیری بهش می گه شماره دانشجوییتو بگو.از اونجایی که برای من و سمانه یه شماره با هم فرق می کنه من شروع کردم به گفتن شماره ی سمانه. زنه کفش بریده بود.می گفت عجب دوستایی هستید که شماره ی دانشجویی همدیگه رو حفظید.کارای سمانه رو هم انجام دادیم بازم مثل دیروز کلی دوندنگی داشت ولی خوب بالاخره به امور مالی رسیدیم.تو صفش موندیم تا نوبت به ما برسه.بعدش فیشامونو دادیم و                                                          

پرینت واحدامونو گرفتیم و اومدیم بیرون.باورمون نمی شد بعد از سه روز بالاخره تموم شد.خیلی خسته شدم تو این سه روز. ولی خوب چاره ای نداشتم.حالا مونده تا برم وسائل مورد نیازمو بگیرم.کلی وسائل باید بخرم.(خرید اول مهر خیلی باهاله من یکی که خیلی دوستش دارم).                                                

خدایا خیلی ممنون به خاطر لف خیلی زیادت بهم.خداجون یه اتفاقایی افتاده که خودت خیلی بهتر از من ازشون خبر داری می خوام که خودت کمکم کنی.خودت مسیر درست رو بهم نشون بدی مثل همیشه.خدایا تو این ماه که مهمونت هستم دلم می خواد از لحاظ روحی خیلی بهت نزدیک بشم دقیقا مثل پارسال.کمکم می کنی؟خداجون این اتفاقای این هفته منو خیلی سرگردو.ن و حیرون کرده جوری که به مغزم بیش از حد داره فشار می یاد و فکر کنم اگه یکم دیگه بگذره مغزم منفجر شه چون اصلا گنجایششو نداره خواهش می کنم کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!!!دوست دارم بهترین من،خدای مهربونم.                                                       

فعلا

یه ماهی که نبودم

نوشته های سمیرا

سلام

وای خداجون چه وقته ننونشتماا؟خوبید همگی؟تو این یه ماه خاطراتم همشون موندن تو ذهنم ولی ای کاش می شد که می تونستم جزء به جزئشونو بنویسم.این یه ماه رفته بودم خونه ی خالمینا(خونه ی فریباینا).از اونجا هم دسترسی به نت نداشتم به خاطر همین نمی تونستم بنویسم.وقتی هم که می یومدم خونمون اصلا فرصت این کارو پیدا نمی کردم و مدام کارامو انجام می دادم تا دوباره برم پیش دخترخاله جونم.فکر کنم چند روز مونده به شهریور ماه رفتم خونشون.خیلی خوش گذشت بهمون من که خدایی خیلی فریبا رو اذیت کردم بیچاره از کارام ذله شده بود.ولی خوب این دوست داشتنمون دو طرفه است به خاطر همین کارمون به دعوا نمی کشید.                  

از روزی که رفتم خونشون شلوغ بازی های ما شروع شد تا وقتی که اومدم.شبا تا دیروقت بیدار می موندیم و برای همدیگه دردودل می کردیم.نمی دونم چرا شبا اینقدر حرفامون گل می گرفت حالا داشته باشید که روزا که همش باهم بودیم و اینقدر باهم صحبت می کردیم که هر دفعه خالم می یومد پیشمون می گفت شما حرفاتون تموم نشد؟!؟!!! شبا هم که تو سکوتش می شستیم با همدیگه حرف می زدیم خیلی راحت تر از روز.همدیگه رو کلی دلداری می دادیم.شبا دیر می خوابیدیم(ساعت 2 نرمالش بود که می خوابیدیم، منو فریبا سابقه ی بیدار موندن تویه شب رو داریم یه سری که رفته بودم خونشون تویه حیاطشون خوابیده بودیم خیلی هم شب خنکی بود ما هم دوتا لحاف کشیده بودیم رومون.اینقدر باهم صحبت کردیم که یهو دیدیم هوا روشن شده و صدای خروسا در اومده ما هم پا شدیم وضو گرفتیم نمازمونو خوندیم بعدش خوابیدیمشده بود ساعت 6،صحبشم ساعت 8:30 بیدار باش خوردیمو بیدار شدیم)صبحا هم ساعت 9 بیدار می شدیم.یه دفعه که از عروسی اومده بودیم(زهرا دختر داییم هم اومده بود) خیلی دیروقت بود که خوابیدیم به خاطر همین صبحش ساعت 10:30 بیدار شدیم کلی کسل شده بودیم ولی خوب چاره ای نبود باید کسری خواب رو جبران می کردیم.تقریبا هر روز تو باغ بودیم.یا صبح می رفتیم یا عصر.یه سری هم کله ی ظهری سریش محمد رضا شدیم که بریم باغ خلاصه اونم بچه ی ساکت و آروم و حرف گوش کن(یه سال از من کوچیکتره) ما رو برد باغ یه ساعتی برای خودمون تو باغ چرخ زدیم و برگشتیم یه سری هم با مریم خاله و علیرضا رفتیم باغ(فریبا موند خونه تا مثلا خونه رو تمیز کنه،منم می خواستم بمونم ولی مریم خاله گیر داد که تو بیا بریم فریبا تمیز می کنه،خلاصه منم پا شدم رفتم).مریم خاله یه هندونه برداشت و رفتیم باغ.علی رضا هم بعد از ما اومد با دوچرخه اش.مریم خاله می خواست چغندر بکنه برای آش که ناهار گذاشته بود به خاطر همین سر کله ظهر رفتیم.سرمون داشت می سوخت.اولش که علی رضا نیومده بود یه کم وحشت داشتیم با مریم خاله(با اینکه علی رضا می خواد بره کلاس چهارم ولی وجودش کلی بهمون آرامش می داد،نمی دونم چی تو وجود مردا هست که آدم وقتی باهاشونه احساس آرامش و امنیت می کنه).رفتیم داخل باغ داشتیم می رفتیم زیر درخت گردو بشینیم که یهو پشت یه درخته یه پسره رو دیدیم من که یه جیغ کشیدم.درخت خیلی ناجور بود کج بود و کجیش هم به سمت راه بود،راه هم یکم باریک بود.(باغ ما و مریم خاله اینا چسبیده به هم این گردو هم تو باغ ما بود) خلاصه پسره نه ببخشیدی نه چیزی پا شد رفت کلی با مریم خاله ترسیده بودیم.یه صداهای عجیب غریبی از باغ می یومد که به وحشت من یکی که اضافه می کرد.خلاصه ده دقیقه نشسته بودیم که دیدیم علی رضا اومد.کلی من یکی آرامش پیدا کردم.با خیال راحت رفتیم نشستیم هندونه خوردیم بعد مریم خاله رفت چغندر و سبزی بکنه.خلاصه مریم خاله کند و پا شدیم رفتیم خونه.نیم ساعت بیشتر نشد اصلا هم کیف نداد چون باغ رفتن اولا دسته جمعی می چسبه بعدشم فریبا نبود اصلا خوب نبود.اون روز هم اینطوری برامون گذشت (راستی بگما آش مریم خاله حرف نداشت خیلی خوشمزه درست کرده بود منم که عاشق آش تا می تونستم خوردم جاتون خالی).                                                                                                                                          

یه روزم که من اومده بودم خونمون فریباینا رفته بودن عروسی(تو یه دهات) خاله جونم با برو بچش همه اونجا بودن حتی زندایی و زهراینا هم رفته بودن خلاصه اینطور که شنیدم ازشون کلی بهشون خوش گذشته بود.من شنبه که رفتم خونه ی فریباینا کلی از عروسی برام گفت.از منیره و حدیثه(دخترخاله هام که تو کرج هستن).من از عروسی آبجیم به بعد اینا رو ندیدم نزدیک دو سال می شد که ندیده بودمشون.عمه فاطمه و فریده خاله(دخترخالمه ولی خوب به خاطر اینکه از من خیلی بزرگتره پسوند خاله رو بهش دادم)خیلی دلم می خواست حدیثه و منیره و خاله جون و خلاصه همشونو ببینم.اون روز(شنبه) نزدیکای غروب بود که حدیثه زنگ زد نگو اومده بودن خونه ی مادرجون اینا.خلاصه حدیثه و فریده خاله و هانیه(دختر عمه فاطمه و برادرزاده ی حدیثه) و فاطمه(دختر داییم) اومدن خونه ی مریم خاله اینا.هانیه به محض اینکه منو دید شروع کرد به گریه کردن خلاصه فاطمه مجبور شد اونو ببره خونشون.وای خداجون خیلی دلم برای حدیثه و منیره و... تنگ شده بود.حدیثه نامزد کرده بود(البته مامانمینا می رفتن خونه ی خالمینا ولی من چون کاری برام پیش می یومد یا وقتی بود که کلاس داشتم نمی تونستم برم خونشون اونا هم به خیال اینکه من نمی رم خونشون نمی یومدن  خونه ی ما خلاصه اینطوریا شده بود.) کلی لاغر شده بود حدیثه ولی در عوض فریده خاله تا می تونست به هیکل و شکمش رسیده بود کلی اضافه کرده بود.از همه پرسیدم.من و منیره چه روزایی که با هم نداشتیم(از من یه سال کوچیکتره) خیلی با هم بودیم.هر وقت می یومدن کلی جمعمون جمع می شد وقتی می یومدن.حدیثه هم از آبجیم چند سال بزرگتره.خلاصه خیلی دلم براشون تنگ شده بود.منیره ی نامرد نیومده بود دلیلای مسخره هم داشت.مونده بود خونه ی مادرجونینا مثلا کمک کنه.ای خدا

اینقدر حرصم گرفت.قرار بود بعد شام بلافاصله برن.خیلی خوش گذشت اون دو ساعتی که کنارشون بودم.از مجید و مهدی( پسرای فریده خاله پرسیدم) اینطور که می گفت مجید می خواد بره دوم راهنمایی و مهدی هم می خواد بره اول ابتدایی.مجید رو نیورده بودن ولی مهدی رو آورده بودن.فریده خاله می گفت خیلی بزرگ شدن.خیلی دلم می خواست ببینمشون.ولی هیچ کدومشون نبود.اونا هم به من می گفتن چقدر عوض شدم.کلی با همدیگه حرف زدیم جوری که یهو شده بود ساعت 8:15 اینا هم پا شدن رفتن.همینکه رفتن مهدی اومد دنبالشون.وای خدا چقدر شیرین شده بود.بزرگ شده بود خیلی هم مودب بود.خلاصه ما هم بعد رفتنه اینا تند تند شام درست کردیم و خوردیم ساعت 9 بود که رفتیم خونه ی مادرجونینا.دیدیم آماده شدن می خوان برن.عمه فاطمه رو دیدم.خاله جون رو دیدم.منیره رو دیدم.خداجون منیره خیلی ریزه شده بود.به نظرم قدش آب شده بود.نزدیک 10 دقیقه همدیگه رو دیدیم.ولی خوب به اندازه ی 10 ساعت باهم حرف زدیم.خلاصه حالا ببینیم کدوممون زودتر می تونه بره خونه ی اون یکی.خلاصه تو اون روز کلی صله ی رحم انجام دادم.وقتی اونا رفتن ما اومدیم یه کم نشستیم بعد ساعت 10 بود که پاشدیم رفتیم خونه.تو کل این یه ماه ماجراهای باهالش همین بود فکر کنم.(خدایی اینقدر اتفاق برام افتاده که گلچین کردم اینارو).                                                                                                                         

پریروز مامانینا رفتن باغ ولی من و داداش نرفتیم.داداش رفت باشگاه اومد شد ساعت 7 بعدش چون قرار بود بریم خونه ی عموجون اینا(از مشهد اومده بودن) حاظر شدیم رفتیم سر راه عموجون و زهرا رو دیدیم.زهرا کلی پریده بغلم کلی تو ماشین برام حرف زده و اینکه برام چی آوره خلاصه تا برسیم کلی حرف زد.بعد شام هم مامان اینا رفتن و من وداداش موندیم خونه ی عموجون اینا(اعظم عمه هم اونجا بود).قرار بود فرداش بریم باغ و انگور بچینیم.فرداش از ساعت 7 ننه اومده بود بغل گوشم مدام صدام می کرد منم که اینقدر خوابم می یومد اینم مدام حرفشو تکرار می کرد منم مجبور شدم چشامو باز کنم بفهمه لااقل بیدار هستم و دیگه صدام نکنه.به زور خدا ساعت 8 بیدار شدم.پا شدم دیدم زهرا پیش من خوابیده همین که دید من بیدار شدم اونم پا شد.صبحونه که رو خوردیم با داداش رفتیم باغ دیدم مریم خاله اینا دارن انگور می چینن.خلاصه رفتم لباسامو عوض کردمو رفتم برای کمک.تا ساعت 3 باغشون طول کشید کمرم دیگه داشت می شکست.ساعت حدودای 6 بود که خونواده ی مریم خاله اینا و کسایی که اومده بودن کمکشون رفتن ولی من و بابا و مامان موندیم باغ.ماشین رو هم رحمان برده بود.زنگ زده بود که ماشین رو می یاره باغ خلاصه ما هم موندیم تو باغ.زمین رو با مامان و بابا تمیز کردیم و من و بابام(مامانم کمرش درد می کرد) جارو کردیم برای امروز تا روش انگورا رو پهن کنیم کمرم و کتف دستم اینقدر درد گرفته بود که دیگه نا نداشتم.مامان اینا نمازشونو تو باغ خوندن.سه تایی با همدیگه نشسته بودیم حرف می زدیم.ستاره ها رو نگاه می کردیم و بابا توضیح می داد که این کدوم ستاره است.ساعت 8:15 بود که رحمان اومد.یه 5 کیلومتر رفته بودیم که کنار شهرک صنعتی(کارخونه ها اونجا هستن) بنزین ماشین تموم شد.کلی معطل موندیم.از وقتی هم بنزین رو سهمیه کردن کسی نگه نمی داره.بابا زنگ زد دوستش که تو یه دهات نزدیکای اونجا بود بنزین بیاره خلاصه کلی معطل شدیم.ساعت 9:20 بود که رسیدیم خونه.من از شدت خستگی پاشدم زود خوابیدم.صبحم بیدارم نکردن تا برم باغ.خلاصه اینم از دیروز ما.                                                                                                                

پ.ن1:انجمن وبلاگ نویسان ابهر وقتی جلسه گذاشته بود نتونستم بیام.خیلی دلم می خواست بیام و ببینم این وبلاگ نویسای شهر ما چه جور آدمایی هستن ولی از شانس بده من نشد که بیام.ولی از داداشم اخبارشو داشتم.کل جیک و پیکشو گفت ولی بازم خیلی افسوس خوردم از اینکه نتونستم تو دو تا جلسشم بیام.همایشم که باز من نبودم داداشم هم نتونسته بود بیاد.ولی مثل اینکه این جلسه برای پسرا خوب شد چون گروهشون تقریبا کامل شد(پسران ابهر).از شانس خوب یا بد من دوستام وبلاگ دارنا ولی تند به تند آپ نمی کنن بعد دنبال گروه و اینا هم نیستن.خلاصه باید یکم از این پسرای شهرمون یاد بگیرم و دوستامو بکشم سمت وبلاگای گروهی.دعا کنید که بشه.(از گروه پسرای ابهر هم ممنون هم به خاطر سوژه ای که دستم دادن هم به خاطر اینکه منو دعوت کردن به جلسه ولی نتونستم برم).                                                 

پ.ن2:از دوستای دیگه هم واقعا ممنون.باید ببخشید دیگه.چون نتونستن تو این یه ماه بیام وبلاگاتون امیدوارم که فراموشمون نکرده باشین.می یامو بهتون سر می زنم.

پ.ن3:شنبه می خوام برم تعیین واحد.خدا ایشاالله همه رو کمک کنه ما هم توشون

خدایا ازت به خاطر همه چیزا ممنون.راستی خداجون امیدوارم مهمون خوبی باشم برات.البته اگه اجازه بدی و مهمونت بشم؟!؟!

راستی خداجون همه ی جوونا رو کمک کن و خوشبخت مخصوصا این رضوانه ی گل ما رو.تازه به جرگه ی متاهلا پیوسته خداجون خوشبختش کن.خدا جون بازم ممنون ازت.دوست دارم تا حد بی نهایت

Coded by taktemp & designed by: Natty WP