فرار ما
نوشته های سمیراسلاممممم
آره بابا منم دوباره.از این دوتا که هیچ خبری نیست.
این دفعه می خوام ازدانشگاه بنویسم.
خیلی جالبه ترم آخر بودن.آدم حس بزرگی بهش دست میده.حس شیرینی که به نظر من خیلی قشنگه.یه حس خاص.یه حس ناز
من این ترم تازه فهمیدم که طرف وقتی میگه وقت کم میارم یعنی چی.تازه می فهمم کسی که می گه ای کاش 24 ساعت زیاد بود یعنی چی.این ترم خیلی دچار کمبود وقت شدم.خیلی زیاد.کارآموزی و پروژه و ... همشونم مهممم.فقط باید خدا بهم کمک کنه.
وقتی میام خونه هیچ نایی ندارم برای حرف زدن.ولی خوب حرف نزدن هم از من بعیده
شنبه پایگاه داده داشتیم.استاد خیلی ماهی نصیبمون شده.خیلی هم سختگیره و من کشته مرده ی این اخلافشم.اینقدر حال بچه ها رو گرفت.به یه دختره که خیلی آرایش می کنه،خیلی هم مزخرف حرف میزنه میگه فتوشاپ!!!.به پسرها هم می گه قندعسل.خیلی جالب تیکه میندازه.اجازه هم نمیده کسی سوارش بشه
بعدازظهر شنبه هم،مباحث ویژه داشتیم.وای خدا.این استادمون این ترم نمیدونم چرا اینقدر شاس میزنه.اینقدر چرت و پرت حرف میزنه که حد نداره.این هفته چهل دقیقه وایستادیم تا بیاد آخر سر هم پسرا اومدن از راه به درمون کردن که فرار کنیم!!!.ما هم که بدمون نمیومد دوباره از این کارا کنیم.خلاصه رفتیم.بچه ها به نگهبانی گفته بودن که اگه استاد اومد بگو همین الان رفتن.اگه یه ساعت بعدم اومد،بگو همین الان رفتن.اونا هم چون ما بچه های خوب رو دوست داشتن قبول کردن(موقعی که داشتیم از حیاط رد میشدیم،کل استادایی که کلاسشون به حیاط پنجره داشت داشتن،بهمون میخندیدن.آخه چقدر تابلو هم داشتیم می رفتیم.یه گله آدم با نیش های باز و نگاه های مرموز).من و سمانه طبق معمول می خواستیم با خط یازده بریم،ولی فرزانه چون ماشین آورده بود و بارون هم میومد نزاشت بریم.گفت بیاید بریم یه چرخ بزنیم و برگردیم.ما هم خوب بهمون تعارف نیومده رفتیم.(من و سمانه و فرزانه و رضوانه و مریم)پسرا هم سوار یه ماشین شدن تا برن.اونا رفتن و فرزانه هنوز داشت ماشین رو از پارک درمیورد!!!.همینکه از پارک دراومدیم،یهو دیدیم ماشین استادمون از پشت معلومه.کافی بود فرزانه یه ۳۰ ثانیه کشش میداد،اونوقت خود استاد میومد مچمون رو می گرفت.کلی تو ماشین خندیدیم.فرزانه پیشنهاد داد بیوفتیم دنبال پسرا.پسرا هرجا می رفتن ما هم پشت سرشون می رفتیم(فکر کنید دیگه من و سمانه فقط توشون مجرد بودیم.اینا ما رو داشتن اغفال می کردن.).اینقدر خندیدیم که نگو.بعد پسرا افتادن پشت ماشین ما.طفلی ها می ترسیدن ما بریم دانشگاه.فرزانه اونا رو پیچوند،تا دوباره ما بیوفتیم پشت سر اونا.دیدیم غیبشون زده.داشتیم می رفتیم برای خودمون سیر و صفا که دیدیم بله از پشت پدیدار شدن(یه سربالایی بود که حالت نیم دایره بود.کنارشم کلی درخت.اونا مثلا میخواستن قایمکی تعقیبمون کنن،ولی ما که از اونا زرنگ تر بودیم،زودی رفتیم اون طرف،جوری که ندیدن مارو،همینکه یواش یواش اومدن،ما رو دیدن اینقدر ترسیدن که نگو و نپرس!!!).بعد کلی گشتن رفتیم سیه خونمون
یک شنبه هم با یه استاد خرفت که ترم دوم باهاش درس داشتم و از من بدش میومد،کلاس داشتم.فکر کنید دیگه.اینقدر سرکلاس سخت افزار پسرا سر کارش میزارن که حد نداره.میاد مدام با چراغ ،حالت های صفر و یک رو توضیح میده.بعد میاد مثال دزدگیر رو که اصلا هم بلد نیست میزنه.سر کلاس یه مسئله ای رو حل کرده بودم،می گفت مداری که تو کشیدی،پر هزینه اس.خودش کشید،از برای من خیلی پیچیده شد،بعد اومد بشماره ببینه من چندتا گیت استفاده کردم،همه رو دوبل حساب کرد،بعد گفت خیلی زیاده(برای من ۱۹ گیت داشت،این می گفت ۲۷ یا بیشتر.برای خودش ۲۵ تا بود،می گفت کمه.بماند که چقدر برای خودش توضیح میداد که بفهمه چی به چیه.)
ساعت ۵:۳۰ هم آیین داشتم ولی نیومد و من کلی کیفور شدم
دوشنبه هم صبحش رفته بودم کارآموزی.ساعت ۲ هم کار آفرینی داشتم.وای که این استاده چقدر حرف میزنه.مدام هم نیشش بازه.پسرا هم اینقدر شیرین میزنن سرکلاسش که حد نداره(نمیدونم چرا این استادای زن اینقدر نسبت به پسرا ضعف دارن.همشون کشته مردشونن.واقعا یه کلاس توجیهی باید برای این استادای زن باید بزارن تا بهشون حالی کنن که بابا جون،اینقدر خودتونو جلوی شاگرداتون کوچیک نکنید.اه اه اه.حالمو بد میکنن این دو تا استاد زنننننننن).سر کلاس یه تست کارآفرینی آورده تا حل کنیم.سوالای چرت و پرت.حل کردیم.بعد امتیاز بندی کرد.برای کل کلاس زیر ۱۵۰ بود،برای من ۱۴۲ بود.این اومد گفت بالای ۲۵۰ کارآفرین خیلی موفقن،همینطوری اومد تا رسید به زیر ۱۵۰.گفت زیر ۱۵۰ ها کارگرن!!!!!.(فکر کنید من الان یه کارگرم.اونوقت میان میگن سرکلاس روحیه بدین.اینا روحیه ی آدمو که بیشتر تضعیف میکنن.حالا من با این روحیم چیکار کنم مادر!!!).بعد اومد درستش کنه،گفت نه اینکه کارگر باشن،زیر دست این و اونن!!!.پسرا هم حرصشون در اومده بود،می گفتن استاد کارگر نمونه رو از بین این همه کارگر تعیین کنین!!.بعدشم کلاس رو منحل کردن رفت پی کار خودش.
بلافاصله بعد کلاس،تنظیم داشتیم،اه اه اه.چقدر این تنظیم درس چرتیه.مدام باید جمعیت رو بدونی چی به چیه.در کل حفظیاته.استادشم ماشاالله هیچی کم نداره تو.... .(اینقدر لهجه ی سرشاری داره،برگشته می گه من تهرانی هستم!!!!.آخه دیگه به ما که نه.لهجه ی ابهری ها رو هم نداشت،لهجه ی زنجانی ها رو داره ولی میگه نه من تهرانی هستم!!!.والا من تو کار این مردم موندم.آخه مگه کسر شان آدمه که لهجه داشته باشه.خوب همه که مثل ایشون تهرانی نیستن که.زبان اصلی اینجا ترکیه.دیگه طرف بیاد خودشم بکشه،نمیتونه که کاری کنه.من افتخار میکنم ابهری هستم،و همچنین ترک).
بعد کلاس هم اصلا حال خوبی نداشتم.شبش کلی بیدار موندم تا وب سایتمو طراحی کنم (برای پروژه ی مبتنی بر وب).تا ساعت ۳:۳۰ بیدار موندم.تا چیزی رو که می خواستم بشه.فرداش سر کلاس محیط،استاد دوباره شاس میزد(همون استاد سخت افزارمونه).بعد کلاس یکم پروژه ی بچه ها رو نگاه کردم،بعدش رفتم خونه ی سمانه اینا.تا یکم پروژه ی اونو تکمیل کنم.سمانه هم نشست برای شیوه تحقیق نوشت(می بینید چه تقسیم کاری کردیم).بعد رفتیم،دانشگاه واحد،سر کلاس.بعدش جنگی برگشتیم دانشگاه خودمون.دیگه داشت میمردم ازخستگی.رسیدیم سرکلاس،استاد یه طوری نگاه کرد.رفتیم نشستیم پای کام.وای خدا اینقدر سر کلاس بچه ها خندیدن که حد نداشت.استاد(همون استاد پایگاه دادمون) هم چیزی نمی گفت بهشون.نمی دونم چیرو می خواست بگه،برگشت به سحر(همون که بهش می گه فتوشاپ) اینطوریه نه خانم؟!؟ این بیچاره هم هول شد،گفت بله خانوم!!!.وای استاد بودو چشای گرد شده.کل کلاس منفجر شدن ازخنده.اینقدر خندیدن که استاد گفت من میدونمو شما تا هفته ی بعد.خلاصه حسابی کلاس جوکی بود.من به استاد گفتم میشه بیاید نگاه کنید وب سایتمو؟!؟ گفت مگه برای من درست کردی؟!!! منم گفتم نه!!!.گفت اگه میخوای بیام تعریف کنم ازت که اصلا بی خیال شو.منم گفتم نه استاد میخوام بیاید اشکالاشو بگید(جون خودم خیلی روش کار کرده بودم،ولی میدونستم پر از اشکاله.میخواستم بدونم کجاش ایراد داره).اونم گفت آفرین،حالا شد.وبسایت رو باید برای خودت طراحی کنی و از کسی انتظار نداشته باشی ازش تعریف کنه(بابا به خدا تقصیر این فرزانه ایناست.مدام میان میگن وای چقدر خوشگل شده.وای چقدر فلان شده.آدم دچار خود شیفتگی میشه.خوب فکرشو نمی کنن بابا ما جنبشو نداریم).خلاصه اومد و کلی ایراد گرفت.اصلا نگفت خسته نباشی که تا صبح بیدار بودی،و من کشته مرده ی این اخلاقشم.همین که ازم تعریف نمیکنه کلیه برام.من دلم میخواد بدونم اشکالام کجاست.نه اینکه مثل دوستام بیان ازم تعریف کنن.
ساعت ۷:۲۰ خونه بودم،اومدم دیدم عسل من،ثنای نازم خونمونه.اینقدر باهاش بازی کردم که حد نداشت.اینقدر بیچاره رو اذیت کردم،ولی با این حال میومد پیشم.قربونش برم من.عسل منه دیگه.
این دو روز رو هم باید می رفتم کارآموزی،ولی اینقدر خسته بودم که بی خیال شدم.حالا باید تلافیشو در بیارم.
چقدر حرف ناگفته داشتم.
آهان راستی آقا سامان منتظر نوشتت هستماااا.این دفعه پست ماله توئه.چشم انتظارم نزار.بعدشم مال مهساست.من دیگه فکر کنم نباشم.فقط بیام بخونم و برم.ولی بعدنا تلافی میکنم(کلی شکلک گذاشتم ولی همشون پریدن.میام بعدن دوباره میزام)
فعلا
دوست دارم ای بهترین بهترینان
اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: