امتحان مباحث ویژه و من
نوشته های سمیرابه نام خدا
سلام
سلام به همه ی شما دوستای عزیزم،به همه ی شمایی که مارو فراموشیدید
!!!
خوبین؟
من که عالیممممممم
.بالاخره امتحانام تموم شد
.همین امروز امروز!! و من چقدر خوشحال
و چقدر ناراحتم
!!! امروز برخلاف روزای دیگه که میرفتم امتحان میدادم و خوشحال از اینکه درسم تموم میشه
و من بزرگ تر میشم و میتونم برای کارشناسی شرکت کنم![]()
ناراحت شدم
امروز از اینکه دیگه دوستامو
!!! نمی بینم
،یعنی همشونو یه جا نمی بینم.دلم برای همه ی نامردی هاشون تنگ می شه
!! اینو جدی می گم.
امروز بعد امتحان وقتی که داشتم با سمانه میومدم خونه دلم یه آن برای حرف زدنای طولانیمون حین راه تنگ شد
.دلم برای قدمای آهستمون تنگ شد
.آره دلم تنگه
.اگه سمانه حرفو عوض نمیکرد مطمئنا گریه ام در میومد![]()
.آره سمیرایی که اشکش درنمیاد حالا با یه تلنگر کافی بود اشکش دربیاد اونم تو خیابون
!!!
دلم می خواد تمام خاطرات این ماهو بنویسم.البته خلاصه اشو دیگه
!! ما اینجا رو نساختیم که برای خوانندگان بلکه برای خودمون برای درد و دلای خودمون درستش کردیم
.شاید خیلی وقتا به خاطر دیگران کوتاه نوشتم
!!! شاید سامان به خاطر بعضی از خواننده های وبمون که بهش تهمت زدن که مطالبی که از جون و دلش می نویسه و براش مایه میزاره رو از اینور و اونور کپی کرده![]()
![]()
!! دیگه نمی نویسه
. نمی دونم واقعا....حالم بد میشه وقتی اینا رو یادآوری می کنم
.ولی من اینو قبول دارم که تمام نوشته هام به خاطر دل خودمه
.باور دارم که چه کوتاه و چه بلند بهشون احتیاج دارم
.باور دارم که من این خاطرات رو دوست دارم و بهشون عشق می ورزم
.و بلاخره باور دارم که یه زمانی تمام جزییات این ماجراها یادم نخواهد اومد
.پس من می نویسم هر چند طولانی و کسل کننده
.
خوب می خوام اول از امتحانا بگم یعنی یه ماه قبلو بگم
.بعدنا میام در مورد خودم میگم
حدوداً اولای دی بود فک کنم.آره همون موقع ها بود که دیگه یواش یواش بحث امتحانای عملی پیش اومد
.یعنی قبلش برنامه ریزی کرده بودن و بهمون گفته بودن ولی باز گوشزد می کردن
.ما هم حرف گوش کن
!!
اولین کسی که امتحان گرفت استاد مرسلی بود
.استاد درس مباحث ویژه
.وای این استاد خیلی خوبه
.یعنی تو درسای دیگه خیلی عالیه مثل شبکه و مبانی مهندسی ولی تو این درس نمیدونم چش بود
.اصلا انگاری زیاد توجه نمی کرد
.یعنی حقم داشت.بیچاره کلی مشغله داشت.مدیرگروه فلان دانشگاه
و مهندس و کارمند فلان اداره
و استاد فلان دانشگاه
خوب وقت و جون آدمو میگیره.
ولی خوب در حد توانش درس می داد ولی خودتون فکرشو کنید چی بود دیگه
!!.اولین امتحانشم شنبه آخرای آذر گرفت
.وای بچه ها اینقدر مخشو خورده بودن بابت اینکه راحت بگیره.امتحانشو جلوتر بگیره و ... .اون بیچاره هم قبول کرد.
اصلا استادی بود که با آدم راه میومد ولی نه با هرکسیا
!!.خلاصه ایشون امتحان کتبیو گرفت و قرار شد همون روز امتحان عملی هم بگیره
.این از همون روز اول به من و بچه ها می گفت من به خانوم حسینی می خوام بیست بدم
!! همه هم تایید میکردن که بله حقشونه
!! ولی من خداشاهده راضی نبودم
..آخه هیچ وقت دلم نمیخواد بیخودی یه نمره بگیرم
همون طور که دوست ندارم بیخودی ازم نمره کم کنن
(دست رو دلم نزار که خونه مادر)!!! خلاصه همه می گفتن که آره استاد خیلی بهت توجه داره
.خوش به حالت یه درس دو واحدیت بیسته
!! ولی من اصلا راضی نبودم
.بچه ها احساس می کردن من نورچشمی استاد هستم که عملا هم خودم اینو حس می کردم
ولی هیچ وقت سواستفاده نمی کردم از این موقعیتم یعنی اصلا خوشم نمیاد![]()
.خلاصه اینقدر تو این درس استاد هی لی لی به لالام می زاشت که خودم کلافه می شدم از کاراش
.سر امتحان هم چون همه ی سیستم ها برنامه رو نداشتن مجبور شدیم دوسری بشیم.گروه اول و گروه دوم!!.منم که دلم میخواست گروه اول باشم در به در دنبال کامپیوتری میگشتم که اون برنامه رو داشته باشه ولی دریغ از یه کامپیوتر![]()
.بچه های نامرد موقع امتحان کتبی رفته بودن پای سیستم ها نشسته بودن و منه بیچاره هم وسط دوتا سیستم نشسته بودم
یعنی به عبارتی کامپیوترمو غاصبا(رضوانه
و فرزانه
) غصب کردن
!!(آخه توی سایتمون هرکی یه کامپیوتر مشخص داره و تمام فایلاشو توی اون کپی می کنه
.هیچ کس جای من نمی شست ولی این دفعه این دوستای عزیزم اومدن و در کمال پرروئی نشستن سرجای من
.کامپیوتر A4.چقدر با این کامپیوتر خاطره دارم
.ولی من چیزی نگفتم بهشون.
چون معتقدم آدم برای جایی که سند نداره بیخودی نباید حرصو جوش بخوره
.خلاصه من موندم آواره
!! استاد هم بهم گفت بیا جای من بشین
!! منم رفتم اونجا دیدم بله اونجا هم نداره![]()
.بعد که به استاد گفتم گفت اشکالی نداره تو بشین
!! میگم استاد اینجا نداره من چه جوری بشینم
!! گفت خوب اشکالی نداره بشین تو
!! منم نشستم
.اونورتر اون پسره خوئینی و عطوفی نشسته بودن و بهم می گفتن بشین و به ما بگو
!!(آخه به اونا خیلی نزدیک بودم).منم گفتم باشه
.بعد استاد سوالارو داد بهشون تا بنویسن و منم مات مات نگاهشون می کردم
.خیلی حرص می خوردم از اینکه نمی تونم بنویسم
!! همه با یه نیشخندی بهم نگاه می کردن که یعنی خوش به حالت
ولی من خوشحال نبودم
.بلکه داشتم حرص می خوردم و این از صورتم و چهره ام مشخص بود
.یواش یواش حوصله ام داشت سر میرفت با سوالای بی ربط بچه ها
.بعد یهو دیدم استاد اومد سمتم.گفت می خوام یه چیزی بهتون بگم
(این استادمون زن و بچه داره ها
..بیخودی فکر بد نکنید در موردش.چون خیلی آدم معتقدیه
.هرچیش بد باشه ولی این یه اخلاقش عالیه
).منم چشام گرد شد گفتم بفرمایید
!! بعد گفت راستش خانوم حسینی.گفتم بله
!!! حالا داشتم میمردم که زودتر این حرفشو بزنه
ولی نامرد فرزانه صداش کرد
.اونم وقتی رفت اون سمت دیگه درگیر بچه ها شد و نتونست بیاد این سمت سایت تا بهم بگه چی کار داره با من
!!.خلاصه دیدم همه مشغولن و من دارم گوسفند می شمارم
.گفتم استاد میشه برم بیرون
!! گفت چرا
!! من دلم میخواد بشینید توی سایت
!! گفتم حوصله ام سر رفته.میشه برم
.باور کنید داشتم التماس می کردم
.چون نمیزاشت بیام بیرون
!! اینقده براش خودمو مظلوم کردم که دلش برام سوخت و گفت باشه هرطور که خودتون راحتید ولی من نمیخواستم برید بیرون
!!.منو میگی دوتا پا داشتم چهارتای دیگه هم قرض گرفتمو رفتم سمت سالن
.بچه هایی که توی سالن واستاده بودن فک کردن من امتحان دادم گفتن چطور بود
!! گفتم من که امتحان ندادم
.و همه گفتن از تو نمیگیره
.بعد عطوفی اومد سمتم گفت چه سوالی بهشون داده بود
(استاد نمیخواست سوالا لو بره
.ولی من نمیدونستم به خاطر همین دونه به دونه و خط به خط رو بهشون گفتم
!!).خلاصه در حین گفتنم یهو دیدم خلجی چشم شور![]()
.... اومد سمتم.وقتی اومد همچین بد بهم نگاه می کرد
(این جناب خلجی با من و سمانه نمیدونم چرا خصومتی دیرینه داره.
ولی جرات بازگو کردنشو نداره.آشغالیه که حد نداره
.بی شعور....حالم ازش بهم میخوره
.)خلاصه اومد همچین بهم نگاه کرد که یه آن فک کردم چه خطایی ازم سرزده
و شایدم لخت و ناجور جلوش واستادم که اونطوری داره وراندازم میکنه![]()
![]()
!!.زودی چادرمو محکم نگه داشتم و یه اخم کارساز به اون چش شور کردم
.دیگه حتی نگاهشم نمیکردم.رومو کاملا از طرف اون برگردوندم.خیلی حالم بد شده بود
.خلاصه حالم ازش بهم میخورد و میخوره!!
بعد نیم ساعت که اونا اومدن بیرون نوبت گروه ما شد
!.من رفتم پشت سیستم نشستم ولی دیدم استاد داره چپ چپ نگاهم میکنه
(خوب دلم نمیخواست بگن این امتحان نداده بیست شده
.با اینکه مطمئن بودم بیستمو میشم
.همیشه هم استادمون می گفت خانوم حسینی نباشه کلاستون لنگه
!! جون خودم دارید تشویقو و تحویلو![]()
!!).منم مثل بچه های خوب اصلا نگاهش نکردم
.انگار که خبری نیست
.حالا سر امتحان اون خلجی فلان فلان شده برگشته بهم میگه زود ندیا
!!(حالا این اصلا جرات اینکه منو تو خطاب کنه رو نداشت ولی نمیدونم امتحان چه جوی بهش داده بود که با من اینطوری حرف میزد
و منم که ازش چندشم میشد
.بنده ی خداست قبول دارم ولی آدم که نباید اینقدر هیز باشه.).خلاصه منم گفتم باشه نمیدم
.بعد نشسته بودم اعظم از روی من می نوشت تمام دستورا رو.بعد دیدم حسابی استاد داره حرص میخوره
.منم دیگه دیدم خیلی تابلوئه پاشدم اومدم بیرون.یعنی صداش کردم اومد دید بعد گفت بفرمایید بیرون
!!.منم اومدم بیرون
.ولی مدام با خودم میگفتم این استاد گرام با من چی کار داشت که این فرزانه نزاشت بگه
!!.خلاصه اومدم بیرون یه کم منتظر شدم(آره دیگه با سمانه واستاده بودیم
) بعد استادو صدا کردم(جون خودم گفت بعد کلاس بیا بهت بگم).استاد اومد و گفت خانوم حسینی میشه برگه های امتحان رو شما تصحیح کنید!! گفتم من
؟!؟ گفت آره
.من اصلا راضی نبودم شما امتحان بدید ولی شما جلوتر از همه نشستید پای سیستم
.منم دیدم خودتون اینطوری راضی هستین چیزی نگفتم
..منو میگی اینقده خجالت کشیدم
.بعد گفتم ببخشید من نمیخواستم بین منو بچه ها تبعیض قائل بشین همین
! استاد هم چشاش گرد شده بود
(مطمئنما تو دلش میگفت عجب دختره احمقیه ها
.همه دنبال نمره ی مفت میگردن حالا این داره اینطوری میکنه
)..بعد کلی گفت اگه میتونید و کار ندارید و... برگه ها رو ببرید.توروخدا تو رودروایسی نمونید
.منم گفتم نه بدید نه کاری دارم و نه مشکلی
.خلاصه گفت به کسی نگید که برگه ها رو دادم بهتون آخه حسودی می کنن
!! منو میگی با تعجب نگاش کردم
.انگاری داره تحفه میده به من که بچه های دیگه حسودی کنن
!!.منم برگه ها رو گرفتم و اومدم.سمانه اینقدر می خندید
.چون برگه ها از روی جزوه ی پاپکوم زده بود بیرون اونم میگفت الان میان میریزن میزننت
.وکلی مسخره بازی در میورد![]()
تا بیایم خونه من داشتم میمردم
.حالا جالبش این بود که وقتی از دانشگاه اومدیم بیرون یادم افتاد سر فلشم نیست(یعنی سمانه یادش افتاد.فلشم دست اون بود خوب مسلما من که نمیشد یادم بیوفته).خلاصه دوباره رفتیم تو دانشگاه.این دفعه حتم نداشتم که تابلو می فهمنن که من چه محموله ای رو دارم با خودم حمل می کنم
.
بعد از برگشت از دانشگاه دلم میخواست زودی تصحیح کنمشون ولی نه وقتشو داشتم و نه می دونستم چقدر بارم بدم به سوالا
.ترجیح دادم با سمانه دوتایی تصحیح کنیم.هم مشورت میکردیم و هم در مورد بارم نظر میداد.خلاصه گذاشتمو تصحیح نکردم.تا سمانه بیاد![]()
خیلی طولانی شد.خسته شدم خودم
.میزارم بقیه رو برای بعد
راستی بالاخره سمانه خانوم هم آدرس این بلاگو پیدا کرد.جا داره اینجا بهش تبریک بگم بابت به دست آوردن آدرس اینجا
و همین که خوشامد بگم بهش بابت اومدنش به این خونه ی مجازی سه نفرمون
!!.سمانه جون امیدوارم که از نوشته های من خوشت بیاد و مطمئنم از نوشته های سامان و مهسای عزیز هم خوشت میاد
....دوست دارم دوست من![]()
راستی 9 روز بعد تولدمه
.....به خودم دارم می قبولونم که دارم بزرگ می شم
.تولدم مبارک مگه نه
؟!؟!
دوست دارم ای بهترین بهترینان و کسیو جز تو ندارم...... منو ببخش به خاطر تمام اشتباهاتم و گناهام
اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم

Stats
جستجوی مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازديدها: