تبليغاتX
دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا - ماجرای زنجان رفتن من و فرزانه
 

ماجرای زنجان رفتن من و فرزانه

نوشته های سمیرا

سلام

خوبین؟

آره بابا ٬بازم منم سمیرا خانوم گل!!

نترسید بابا فعلا خبری از اون پست های طولانیم نیست!!

دیروز رفته بودیم زنجان.من و فرزانه.انقده خوش گذشت(زهرا جونم معذرت میخوام از اینکه نتونستم بیام ببینمت.آخه میدونی ما تا ساعت۱۱:۳۰ داشتیم کتاب میخریدیم بعدشم که تو بعدازظهری بودی و من و فرزانه ساعت ۴:۳۰ به سمت ابهر راه افتادیم.معذرت میخوام ازت)

دیروز از ساعت ۷ بیدار بودم.یعنی از ساعت ۵ که  ثنا بیدار بود منم بیدار بودم و داشتم نگاش می کردم ولی اینقدر خسته بودم نمیتونستم بلند شم و باهاش بازی کنم!!. ساعت ۸ بود از خونه راه افتادم به سمت میدون امام حسین تا فرزانه هم بیاد.وای اینقده زود رسیدم که خودمم باورم نمیشد.فک می کردم تاکسی دیر میوفته و من سر ساعت ۸:۳۰ میرسم ولی زهی خیال باطل.دقیقا ۱۰ دقیقه جلوتر رسیدم.فکرشو کنید دیگه.اینقدر واستادم تا فرزانه بیاد دیگه داشتم خسته می شدم که دیدم بالاخره اومد.تو این هیرو بیری ها یه پسره ی خنگ هم کیلید کرده بود به من.منم با چنان اخمی اومدم اینورتر که یهو دیدم یه پلیس جلوم سبز شد.اینقده قیافم تابلو بود که زود رفت نگاه کنه ببینه من ازچی ناراحت شدم!! فرزانه اومد و ما رفتیم سمت مینی بوس های زنجان!!! خیلی جالب بود.رفتیم تو ماشین نشستیم دیدیم یه پیک نیک روشن کردن اون وسط!!(حالا اینقده رسانه ها اعلام میکنن که بابا خطرناکه ولی اینا که گوششون بدهکار نبود).خلاصه نمیدونم وسطا کی خاموشش کرده بود!! اکثریت دانشجو بودن و کتاب به دست.منو فرزانه اینقده حرف زدیم(فک کنید از ساعت ۸:۴۰ تا ۱۰ که برسیم زنجان می حرفیدیم.).....محض اطلاع عمومی از زنجان تا ابهر ۱ ساعت راهه ولی این مینی بوس ها مثل لاک پشت حرکت می کنن............. خلاصه یه دختره مدام میگفت هیس!!!! فرزانه میگفت مگه کتاب خونه است اینقدر هیس هیس می کنی!!

رسیدیم زنجان....وای چقدر من از این شهر بدم میاد( زهرا جونم ببخشیدا.ولی خوب اونجا هم شهره که شما می شینید.اههههههههههه)....کلی با فرزانه خندیدیم....حالا فک کن من یادم نمیومد از کجا می رفتن میدون انقلاب!!!(فرزانه که به اون میدون خوشگله می گفت باتموش ....توهین نمی کرداا ولی خوب میدون خیلی زشتیه..اه اه اه.)...داداشمو اونجا دیدم!! اومد نشون داد از کجا بریم وکلی معرفت به خرج داد و کرایمون رو داد!! اونجا کلی قند تو دلم آب شد...سوار تاکسی شدیم و رفتیم به سمت انقلاب( اگه عزاداری زنجان رو دیده باشید اون میدون خوشگله هست که سفیده و یه چیز گرد وسطه بعد حالت گلدسته از کناراش رفته بالا.همون جا) خلاصه رسیدیم و رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب گرفتیم.بعدش یه چند تا کتاب فروشی سر زدیم.بعد به امر خطیره علافی پرداختیم.انقده باهال بود....ولی دستم شکست..کلی پیاده روی کردیم.رفتیم بازار سرپوشیده....کلی خندیدیم.....یادش بخیر بچه بودم اونجا گم شده بودم!!...خلاصه اونجا هم دیدیم دارن مغازه ها رو می بستن.. تا تهش رفتیم بعد رفتیم یه بازاری که خیلی شبیه این یکی بود(فک کنم اصلا هم تاریخی نبود!!) خلاصه اونجا هم رفتیم...تهش دیدیم رسید به میدون تره بار!!! وای حالا فک کنید بازار داشت می بست یعنی اگه ما تا سر می رفتم دیگه میموندیم تو بازار پس در یه عملیات ضربتی تصمیم گرفتیم بریم از همون بازار میوه تره بار رد بشیم!!.... آدمای عجیب غریبی رو میدیدیم....خیلی وحشتناک بودن.....به زور خودمونو به سبزه میدون رسوندیم....بعدش رفتیم ناهار بخوریم....تو ساندویچی فرزانه برگشت به گارسونه گفت می شه ما اینجا یکی دو ساعت بشینیم!!! اونم گفت چرا نمیشه!!....خلاصه ما هم نشستیم.....بعد چند سری آدم اومدن رفتن ما هم از رو رفتیم و پا شدیم اومدیم بیرون....حالا در به در دنبال جا بگرد....بهترین جا مسجد بود...همینکه خواستیم بریم تو مسجد خادم اونجا گفت برای چی دارید میاید اینجا؟!؟ فرزانه هم گفت میایم بشینیم....بعد به ترکی گفت برید مگه مسجد جای نشستنه!!(خوب بابا جون تو میزاشتی میومدیم تو میخواستیم نماز هم بخونیم دیگه.اه اه اه)...خلاصه اینقده ناامید شده بودیم تو شهر غریب!! دو تا پسر گفتن برید امامزاده....ما هم گفتیم از کدوم طرفه؟؟گفتن این خیابون رو مستقیم برید می رسید.....وای منو فرزانه با چنان ذوق و شوقی رفتیم که خودمون هم باور نداشتیم.....یا امامزاده سید ابراهیم مرسی از دعوتت....اصلا فکرشو هم نمی کردم که یه روزی بیام پابوست.....ممنون از دعوتت.....بهترین هدیه ای بود که گرفتم......مرسیییییییییییییییی.........خلاصه رسیدیم به امامزاده(بماند با چه مکافاتی!!)....دیدیم هر چی دانشجو جماعته ریخته اونجا....یه لحظه فک کردم نکنه ما اومدیم خوابگاه!!...تمام دفتر کتابا محیط رو پر کرده بود....ولی با این حال اصلا حس  غریبی نمی کردیم بر خلاف چند ساعت پیش!!...جاتون خالی یه زیارت خوبی کردیم و یه عهدی با فرزانه اونجا بستیم که امیدوارم  عملی بشه....یا امامزاده سید ابراهیم خودت که ما رو دعوت کردی بدون هیچ آمادگی قبلی خواهش می کنم کمکمون کن.....

خلاصه ساعت ۴:۳۰ به سمت ابهر حرکت کردیم و همچنان در ذوق زیارت بودیم....بله دوباره با مینی بوس اومدیم...آخه امنه....توی مینی بوس اینقدر بو می داد که کلی خودمونو فحش دادیم که چرا اومدیم سوار شدیم!!...خیلی بوی بدی میداد...حالا من دماغم گرفته بود اینقدر حالت تهوع پیدا کرده بودم بیچاره فرزانه چی کشیدش....

ساعت۶ بود تو ابهر بودیم....وای شهر من.. چقدر دلم براش تنگ شده بود(می بینید چقدر شهرمو دوست دارم!!)....از فرزانه خداحافظی کردمو اومدم سمت خونه....وای اومدم خونه دیدم دستم داره می شکنه هنوزم که هنوزه دردش نخوابیده.....خدا به دادم برسه

قراره از فردا برم خونه ی فرزانه اینا با هم بخونیم.....خدایا چی میشه با همدیگه در بیایم؟!؟! یعنی میشه خدای خوبم؟؟؟

خوب میخواستم کم بحرفم!!.....

خدای خوبم مرسی ازت....یه دنیا ازت ممنون.............به خاطر همه چی

فعلا

Coded by taktemp & designed by: Natty WP