<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست نوشته ها ...سامان-سمیرا-مهسا</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 22 Feb 2009 16:33:41 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پایان و پست آخر</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام به همگی...........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمیدونم چم شده اینقدر تند تند آپ میکنم!!..... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالم خوب نیست... بهترین دوستم،بهترین یارم،بهترین همدمم از دست من ناراحته.... بهترین کسی که تا به حال که نزدیک 9 ساله با همیم از دستم ناراحته...... اوونم همشه همش به خاطر این وب لعنتیههه..... هزار دفعه به خودم گفتم که برای چی مینویسم..... الان میبینم آره واقعا وقتی این نوشته هام باعث شده دوست عزیز تر از جونم ناراحت بشه برای چی باشه..... تصمیم گرفتم آرشیوشو پاک کنم!!.... البته نمیدونم عملیش کنم یا نه؟!؟..... حالم از خودم بهم میخوره....... من دیگه نمیتونم اونی باشم که اون فک میکرد.... میدونم دیگه بهم مثل سمیرای قبل عشق نمیورزه..... خدایا آخه چرا چشای من به روی خوبی های دوستام بسته شده بود..... چرا چشای من به روی خوبی آجی سمانه ام بسته شده بود و فقط وقتی ناراحت میشدم میومدم میگفتم..... آخه چرااااا..... منی که اینقدر بهش علاقه دارم...منی که اینقدر بهش عشق میورزم..... منی که اینقدر بهش افتخار میکنم..... منی که این همه برام مهمه و چقدر تو خفا و تنهاییم براش اشک ریختم جوریکه خودش متوجه نشده تا به حال چرا اینطوری کردم!؟؟!.... خدایا چرا من اینقدر بدم....چرا اینقدر بدی های ناچیز عزیزترینمو بیشتر از خوبی هاش میدیدم.... بدی هایی که همش مقصر خودم بودم..... خدایاااااا چرااا.........(و این اشکاس که همینطوری دارن میان پایین..... گوله گوله.... تمام این نوشته هام با اشک نوشته شده...... من طاقت ندارم ببینم یکی از من ناراحت شده باشه و مقصر خودم باشم.... خدایا چرا من اینطوری کردم با سمانه آخه چرااااااا)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز فهمیدم چقدر بدم و به این بدیم بیشتر پی بردم..... منی که طاقت ندارم یه نفر غصه بخوره چطور از دلم اومد صمیمی ترین دوستمو ناراحت کنم....... ای خدا..........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میخوام از این خونه برم............ میخوام برم جایی که تنها نوشته های خودم باشه و اینقدر بد بین نباشم به دیگران..... دارم تصمیم میگیرم از این خونه ی تنهاییم برم..... من جا نزدم به هیچ وجه ولی میخوام برم جایی که با سمانه بنویسم..... من تمام لحظاتمو با سمانه گذروندم..... من حالم ازخودم بهم میخوره.................... من میرم...... چقدر بد..... چقدر خوب...... میرم تا این وب بمونه یادگار....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای خدا........... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سمانه ی گلم منو به خاطر تمام حرفای ناراحت کنندم ببخش..... من میرم جایی که دوتاییمون بنویسیم..... دیگه بسه این همه خودمو با حرفام گول زدم.... میرم جایی که توش بنویسم از با تو بودن......خودتم میدونی تمام لحظاتم سرشار ازتوئه....... من نمیخوام ناراحتت کنم........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منو ببخش............................. و دوباره اشک اشک اشک.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سمانه ی گلم هیچ کس هیچ کس نمیتونه منو از تو دور کنه...... تو بهترین منی.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز یکی از بدترین روزام بود....... من برای هیچ کدوم از دوستام اشک نریختم ولی برای تو میریزم....... من میریزم برات چون ارزششو داری......... سمانه دوست دارمممممممم به خدا راسته راسته......... حالم خوب نیست............ بغضی که تو گلومه داره خفم میکنه......... ولی اشکام همینطوری میان پایین ولی با این حال بازم سبک نمیشم..............سمانه میدونم که منو میفهمی.... سمانه جان......................... من دوستت خواهم ماند...............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای خدا منو بکش........ واقعا از ته دلم میگم............ از خودم حالم بد میشه...... میرم از اینجا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید اومدمو گفتم کجام ولی میرممممممممممممممممم تا مزاحم کسی نباشم......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خدای معبودم می سپارمتون...........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فعلا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2009 16:33:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saman66-samira67&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>samira</dc:creator>
<guid>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدما تقاص کاراشونو پس میدن!!</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوبین؟اممممم من که خوبم! اینقده خوب که فکر پروژه رهام نمیکنه! همش نگران اینم که نکنه استاد گرام قبول نکنه!!! و اینکه کارآموزی رو چیکارش کنم؟!؟ ای خدا..... ولی با این اوصاف احتمال میدم خوب باشم!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه چند مدت بود مدام به خودم میگفتم حالا کو تا 10 اسفند!! ولی همینکه بهمن به سرازیری افتاد و دیدم ای داد بیداد داره تموم میشه یادم افتاد چقدر من پشت گوش انداختم!.... خیلی نگرانم... ولی با این حال ناامید نیستم.... میدونم که میشه.... فقط تو نمای پروژه مشکل دارم.... نمیدونم چطوری خوشگلش کنم؟!؟ چطوری بشه یه پروژه ی مشت!!....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امشب قصد نوشتن نداشتم ولی باید می نوشتم چون ماه عزیزم،داره تموم میشه.... گفتم بزا یه پست بزارم برای آخرین بار توی ماه بهمن سال 87.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه چیز دیگه اینکه فهمیدم چقده زود آهم میگیره!!(خودشیفته نشدما!!).... باور کنین راست میگم... این مصداق برای من الان واقعا راسته راسته همون که میگه:&quot;هر که با من در افتد ور افتد&quot; خوب هزاران مثال دارم بزنم ولی همینکه جدیدنا رخ داده رو میگم!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سمانه جونم ناراحت نشیا... به خدا اون موقع خوب حرصم در اومد یه نگاه کردم دیدم داری میخندی اعصابم خورد شد و خدا یهو مصداق همون حرفه که هست&quot; آتش بگیر تا ببین چه می کشم&quot; رو برات عملی کرد... جون خودم اصلا یادم نبود ولی یادآوری کردی بهم!! امیدوارم ناراحت نشی از اینکه اینطوری شده.... ببخشید واقعا.... انشاالله زودی خوب شی خانوم خوشگل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب ماجرا از این قراره که سه سال پیش همین موقع ها بود فک کنم! بهمن 84. ما بعدازظهری بودیم(مدرسه می رفتم...سوم هنرستان)... داشتیم با سمانه و رضوانه از مدرسه میومدیم... از اونجایی که مدرسه خیلی دور بود مجبور بودیم با تاکسی رفت و آمد کنیم.... اون روز عصر که اومدیم از تاکسی پیاده شدیم... تاکسی چون مسیرش به ما نمیخورد ما رو تو تقاطع یه خیابون پیاده کرد...ما هم شاد و خندون پیاده شدیم تا بریم اونور خیابون.... چشتون روز بد نبینه... ما یکم رفتیم بالاتر... بعد خواستیم بریم اونور که یهو دیدم یه 206 اوشگل اومدو از پشت پام رد شد!!..... وای منو میگی... اون موقع ها چادر رو تازه سر میکردم... چادرم کشیده شد عقب... من اومدم چادرمو درست کنم و با دستم کشیدم جلو که دیدم سمانه و رضوانه دارن میخندن!!... منم عصبانی برگشتم به 206 که دوتا جوون توش بودن و اون کناری متوجه شده بود که پای بنده له شده و ماشین رو نگه داشتن(کلی شلوغ بود خیابون) گفتم بی شعور.... و اونا هم با چشای گرد داشتن نگاه میکردن.... پسره نامردی نکرد و بهم گفت ببرم دکتر! منم گفتم نه بی شعور.... وای اول که زیاد درد چندانی نداشت(چند ثانیه اول) پسره واستاده بود میگفت بزار برسونمتون... منم گفتم نه برید... اینجا بود که سمانه اینا باور کردن سمیرا مجروح شده!!  رضوانه اومده میگه سمیرا سرت چیزیش شده؟؟( نه اینکه چادرمو کشیدم جلو این طفلی فک کرده سرم خورده... آیکیو رضوانه..فک نکرد که چطوری کله ام بخوره به ماشین!!)... منم که درد داشتم گفتم نه و اون و سمانه بودن که دوباره ریز ریز میخندیدن(جای دلداری دادنشون!).. بعد رضوانه گفت سمیرا من چند شماره آخرشو یادداشت کردم!!(فک کرده بود فرار کرده) تو اون هیرو بیری ها نمیدونستم بخندم یه بزنم زیر گریه.... گفتم عزیز من خودم بهش گفتم بره نیازی نیست که شمارشو یادداشت کردی!.. بعد سمانه گفت خوب میزاشتی میرسوند ما رو... این وقت شب چطوری ماشین گیر بیاریم.بعدشم تا در خونه میبرد.... وای داشتم حرص میخوردم.... به زور رفتیم سوار مینی بوس شدیم(تاکسی نبود).... اونجا بود که دیدم عمق فاجعه کجاست.... اشکام داشتم همینطوری میومدن پایین.... اینقدر گریه میکردم!!بدون اختیار.... خیلی درد داشتم....با اون نور کم مینی بوس اومدم پامو ببینم چی شده که دیدم جورابم به پام چسبیده!! بعدش به زور جدا کردم(مجبور بودم)... بعدش دیدم ای داد بیداد فقط یه خراش کوچیکه...ولی نه از تو درد میکرد... ولی خوب چشم مردم به عقلشونه...تو اون لحظه معلم راهنماییم هم نشسته بود کنارم... میگفت سمیرا جان چی شده؟ منم یهو برگشتم گفتم اِ خانوم خ شمایید؟؟ ببخشین نشناختمون و دوباره گریه بود!! اونم گفت اشکالی نداره زمین خوردی؟(انگاری کوچول بودم!!)... سمانه ماجرا رو تشریح کرد و اونم کلی دلداریم داد ولی باز این رضوانه و سمانه ریز ریز میخندیدن!!... وقتی به ایستگاه رسیدیم و پیاده شدیم دیدم نخیر نمیتونم راه برم.... هم پشت پام اذیت میکرد هم اینکه پام تو کفشم نم نمک جا نمیشد!!.... پشت کفشمو کشیدمو لنگون لنگون رفتیم سمت خونه.... کوچه ای که داشتیم میرفتیم برق نداشت.... و منو سمانه کورمال کورمال داشتیم می رفتیم.... بعدش که به جای همیشگی رسیدیمو خداحافظی کردیم و هرکی سیه خودش.... اومدم خونه دیگه داشتم میمردم.... دیدم کسی نیست خونه!... وای حالا که سمیرا خانوم میخواست نازکنه کسی نبود!!.... پام به شدت درد میکرد و من اشکم میومد و سعی داشتم خودمو آروم کنم.... بعد نیم ساعت بابام اومد...کمی باهم حرف زدیم بعد بهش گفتم یه چی بگم؟؟ اونم گفت بگو!!از صبح که داشتی میگفتی اینم روش... گفتم مننننن! تصادف کردم!! همینطوری زل زد بهم و گفت چی شده؟؟گفتم تصادف کردم! گفت پس خونه ای؟؟(طفلی فک کرد باهاش شوخی میکنم... حال اومدین چطوری اومدم یهو گفتم!!)...گفتم ماشین زد بهم بعدش گفتم برو!! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت چیزیت شده؟؟سرت زمین خورده؟؟ گفتم نه از رو پام رد شدش.... (یادمه سمانه اینا میگفتن خوبه کلاس کارو حفظ کردی با 206 تصادف کردی!!و بهم دلداری میدادن که اگه ما بودیم پیکان میزد بهمون!! حالا ناراحت نباش با افتخار میتونی سرتو بالا بگیری و بگی یه 206 بهم زد!!).... گفت پاتو بزن بالا ببینم چی شده! منم گفتم فقط خراش کوچیکه...گفت بزن بالا بزار ببینم...منم مچ پامو نشونش دادم و بالای قوزک پامو.... گفت پات که خیلی ورم کرده... نکنه شکسته؟؟؟ گفتم نه.... بعد ماجرا رو توضیح دادم .... بعد بهم گفت چیزی نیست... یکم استراحت کن خوب میشه.... بعدش مامان اومد.... و دید شلوارمو تا کردم... گفت سمیرا کفشتو چرا اینطوری پوشیدی؟؟ گفتم چطوری؟؟ گفت مثل این لات های قدیمی پشت کفشتو انداختی!! گفتم پامو میزد منم اونطوریش کردم.. بعد اینکه لباساشو عوض کرد اومد پیشم و یهو گفت سمیرا پات ورم کرده کفش نمیرفته توش!! فک کنم در رفته! گفتم نخیر عزیز تصادف کردم!! مامانم اینقدر گریه کرد!! گفت چرا؟!؟ گفتم وا چرا نداره ماشین اومد گفت بزا بزنم بهت منم با کمال میل قبول کردم!! بعد آروم کردن مامان،مامان یادش افتاده که رنگ تو صورت بنده نیست... رفتش کلی آب قند آورد... بعد بانداژ رو پیچیدم دور پام.... وای شب نمی تونستم بخوابم.... دو تا پروفن خوردم و خوابم برد... صبح دیدم کفش تو پام نمیره.... به زور کردم تو پامو رفتم مدرسه.... هرکی منو میدید اظهار تاسف میکرد برام.... خیلی وضع پام بد بود.... بعد از دو هفته پام هنوز کوفتگی داشت..... ولی خوب بالاخره خوب شد.... ولی تا چند ماه کبودیش مونده بود!! الانم اگه بخوام از یه جایی بپرم و مجبور بشم به پام فشار بیارم احساس میکنم رگ پام کشیده میشه و کم میاد و اینقدر درد میکنه که نگوووووووو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب علت اینکه اینا رو گفتم این بود که سمانه خانوم چند روز پیش تهران تشریف داشتن!!... بعد تو بازار به امر خطیر تماشا کردن می پرداختن که یهو یه پرایدی میاد از روی پاش میره!!(برای من پای چپم بود برای سمانه هم همینطور!!)...بعدش ماجرای من تکرار میشه ولی با این اوصاف که این دفعه طرف حساب بچه تهران بود!!(توهین نمیکنما)..یه چندتا باره سمانه میکنه و میره!!(طرف بهش بر هم خورده که از روی پای یکی رد شده....عجب آدمایی پیدا میشن!! لااقل یه معذرت خواهی کوشولو) سمانه هم میره تو امامزاده حسن(سر راش بوده!!)... و کلی گریه میکنه..... دقیقا برای سمانه هم زخمی در پی نداشته و عمقی بوده.... سمانه ی گلم امیدوارم هر چه زودتر خوب شی..... اصلا دلم نمیخواست این اتفاق برات بیوفته.... هزار دفعه گفتم میری تو غربت هوای خودتو داشته باش!!... انشاالله خوب خوب میشی خانوم خانوما.....بوسسسس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این ماجرا رو برای این گفتم که جفتشون مثل هم بودن.... فقط مکان ها فرق میکرد.... اصلا هم آهی در کار نبوده(کاملا شوخی بود حرف اولم) ولی نمیدونم چرا بیشتر به این موضوع اعتقاد پیدا کردم که زمین گرده.... آدما هر کاری بکنن خدا بدون هیچ ملایمتی اون کارو تلافی میکنه...شاید یک روز شاید دو روز و شایدم مثل این قضیه چند سال. ولی اتفاق میوفته و این مهمه..... امیدوارم که این درس عبرتی بشه برای من... امیدوارم که هیچ کاری نکنم تا بعدا چوبشو بخورم..........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگه عرضی نیست.....بدرودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Feb 2009 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saman66-samira67&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>samira</dc:creator>
<guid>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه زخم قدیمی</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیدین چه زود خاطرات دانشجوییم تموم شد؟!؟ چقدر زود گذشت.... ای روزگاررررررر بخوام نخوام میگذری و هیچ نگاهی به من نمیکنی............ بگرد ای روزگار عزیز....... فقط خواهشن با من بد تا نکن........... چون طاقت ندارم......... اوکی؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز میخوام یه چیزایی بگم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دست مامان ناراحتم!!... آره خوب از دستش ناراحتم ولی خوب به روم نمیارم چون لزومی نمیبینم.. اگه قرار بود بفهمه که می فهمید..... من نمیدونم این بچه وسطی ها چه گناهی دارن؟؟ تا زمانی که آبجی خونه بود اون همه کاره بود حالا هم من شدم فرزند ارشد ولی انگار نه انگار(البته همیشه حرف حرفه منه ولی اون چیزایی که من دلم میخواد خبر داشته باشم رو همیشه آخرین نفرم که میدونم و همیشه هم ناراحت میشم و بهشون گوشزد میکنم ولی فایده نداره!!)... همچین خسته شدم که حد نداره.... ای داد بیداد..... شاید حرفام بچگونه باشه شایدم خیی مزخرف ولی برای من مهمه آخه آدما که همشون مثل هم نیستن.... چیزایی که برای دیگران مهمه و شاید حسابی روش حساس باشن اصلا برای من مهم نیست...و همچنین چیزایی که  برای دیگران کم ارزشه و اصلا حساب نمیشه برای من خیلی مهمه..... نمیدونم مامانا چرا پسراشونو انقدر دوست دارن!!.... مامان من هم از این قضیه مستثنی نیست.... چون داداش بنده هم یه دونه تشریف دارن مامان من به این موضوع حسابی حساسه !!! (به خدا نمیدونم چرا مامانم اینطوری می کنه.... خیلی وقتا به روش نمیاره ولی من میدونم ته دلش چیه!! همیشه میگه من براش خیلی مهمم و با بقیه براش فرق دارم!!! ولی خداییش من که ندیدم این فرقو....).. جالبش هم اینه که داداش خان همیشه گلایه داره از اینکه بهش توجه نمیشه!!.... من والا نمیدونم این چه نوعشه!! اینقدر اعصاب معصابم خورد میشه!! جالب اینکه بابام هم همیشه طرفداره منه!! و من از این موضوع خوشحالم...چون واقعا می بینم یکی چقدر بهم ارزش میزاره و شاید اون مقداری که مامانم فرق میزاره اون هم بین من فرق میزاره و این بهم میگه که سمیرا خانوم  ناراحت نباش،همیشه که نمیتونی برای همه عزیز باشی،کافیه برای یه نفر عزیز باشی ولی باشی!!..... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داداشم هرچی هوس کنه مامان جونم زودی براش مهیا میکنه ولی من!!!..... هیچ وقت هم صدام درنمیاد تا نکنه ناراحت بشه!! ولی این دل دیوونم حالیش نمیشه خوب،می شکنه!... زمانی که خیلی این کارش تکرار بشه بهش میگم و اون هم میگه سمیرا جون شرایط اینطوری بود و هزار تا دلیل برای کاری که نکرده بهم میده،من موندم چرا تا من یه چی میخوام این مشکلات عود میکنه!!!.... چرا دیگران خواستنی اینطوری نمیشه!؟!؟....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آبجی اینا که میخوان بیان خونمون این اخلاق مامان جونم کلی عوض میشه!! چرا چون دختر بزرگش میخواد بیاد،جالبه که داداشم هم با من موافقه و میگه اخلاق مامان عوض میشه!!... انگاری که من نیستم!! همچین رفتار میکنه که باز این دل دیوونم میشکنه!!.... فک کنم من مشکل دارم!!.... از زمانی که ثنا به دنیا اومده چون این خانوم خوشگله فقط میاد بغل من،مامان جونم کمی رفتارش بهتر شده!! و جالب ترین موضوع اینه که مامان خانوم به من میگه تو چرا با رحمان(شوهر آبجی خانوم) کلکل میکنی؟؟؟ آخه یکی نبود بهش بگه من مرض دارم؟!؟ خوب شاید اون با من مشکل داره!! چرا همش طرف اونو میگیره خوب!! من دیگه تو این مورد سکوت نمیکردم و به مامانم میگفتم که عزیزم اینطوری شد اونطوری شد بعدشم من نمیتونم ببینم کسی که اطلاعاتی در مورد موضوعی نداره ادعا کنه و خوب من حقیقتو بهش میگم هیچ کس هم نمیتونه مانع من بشه!! و مامان جون با یه لبخند و یه بوس!! به من میگفت که خانوم سمیرا خانوم میدونم تو نمیتونی جلوی زبونتو بگیری!! یکم کوتاه بیا و بیخیال شو!! من میدونم که اون اشتباه میکنه ولی من نمیتونم بگم که تو راست میگی!! باید طرف اون باشم؟!؟! عجب بابا.... این مامان خانوم ما هم به چه چیزا می اندیشه!!..... الان البته کمی بهتر شده ولی باز همونی که هست.... ولی من دیگه جلوی رحمان چیزی نمیگم چون واقعا دیگه نمیتونم... حوصله ی کلکل با اینو ندارم!!.... اینطوری خودمم بهتر میتونم با وجدانم کنار بیام.... من چیزی نمی گم در نهایت اونم چیزی نمیگه چون اینقدر بهش گفتم که بیچاره عادت کرده و میدونه یه دونه ادعای کاذب میتونه هزار تا حرف از طرف من باشه در نتیجه سعی میکنه دیگه ادعا نکنه!!! ( میبینید چطوری دم آدما رو قیچی می کنم!!)... خوب یه مشکل کم تر ولی همچنان بهم حسادت داره!! البته پشت سرم خیلی هوامو داره ولی جلوی روم گاهی اوقات حسادتش گل میکنه!!... خوب بگذریم.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنها بابامه که هوامو داره و قدر زحمات منو میدونه!!.... جالبه که من هیچ وقت صدامو روی مامانم اینا بلند نمیکنم،هیچ وقت ناراحتشون نمیکنم(در حد امکان).، ولی جالبی موضوع به اینه که مامانم قدر این چیزا رو میدونه ولی با این حال آبجی و دادش رو بیشتر دوست داره!! و البته و صد البته داداش خان ما رو،... و اینجا باز پدر گراممه که هوامو داره،همیشه هم میگه تو برای من از همه ی بچه هام عزیزتری! و من می دونم که این حرفاش از ته دلشه چون هیچ وقت پیش دیگران اینو نمیگه تا مبادا اونا ناراحت بشن ولی مامان من علنا با رفتارش نشون میده که کیو بیشتر دوست داره!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای خدا چقدر دلم پر بوده خودم خبر نداشتم.... امروز که داشتم به مامان یادآوری میکردم که مامان جونم من فلان چیزو خواستم ولی نپختی یادته؟!؟ مامانم یه لبخند ملیح تحویلم داد!! و دوباره هزارتا بهونه آورد ولی من بهش گفتم مامان گلم برام مهم نیست که چی شد فقط گفتم تا بدونی که نکردی برام،سعی میکنم کمتر خواسته هامو بهت بگم! و اون دوباره خندید و خواست منو دراز گوش کنه!! که نشد و نافرجام موند!!... این مطالب رو هم به خاطر این نوشتم که دیدم واقعا ناراحتم از این موضوع ولی باز به روی خودم نمیارم.... نوشتم تا یادم بمونه چقدر ناراحتیام الکی بودن!!... نوشتم تا از یادم بره که دلم دوباره الکی شکست.... نوشتم تا ثبت بشه برام..... تا زمانی که مشکلات بزرگتر از این داشتم یادم بیوفته که من چه مشکلات کوچیکی داشتم ولی ناسپاس بودم!!...... ای خدا بازم شکرت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فعلا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 14:16:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saman66-samira67&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>samira</dc:creator>
<guid>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدم مبارک</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سمیرا خانوم بیست ساله است که داره باهاتون میحرفه...........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره دیگه دیدم هیچ کس پست ویژه برای من نزاشته خودم گذاشتم!!!..... امروز تفلدمه......تفلده خوده خودمه...........تولد سمیرا خانومه................. دست دست دست............. تولده ها.... هورا.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله دیگه من امروز شدم ۲۰ ساله................۲۰ سال از خدا عمر گرفتم.....۲۰ ساله تو این دنیا دارم زندگی میکنم......۲۰ ساله که دارم به تجربه هام اضافه می کنم......۲۰ ساله که  برای اطرافیانم سعی میکنم بهترین باشم.......۲۰ ساله که دارم پیش بهترین پدر و مادر دنیا زندگی می کنم......۲۰ سال گذشت از عمرم..... خودمم نفهمیدم چطوری و چگونه گذشت...... دلم برای خودم برای سمیرای ۱۹ ساله تنگ می شه..... ۱۹ سالگیم خیلی فراز و نشیب داشت..... ولی با این حال دوسش دارم و خوشحالم از اینکه باز خدای مهربونم یه فرصت دیگه بهم داد تا دوباره زندگی کنم.....خدایا ممنون ازت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۰ سال شد از اینکه دارم نفس میکشم......خدایا بازم شکرت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از هیچ کس انتظار ندارم..... دیگه اون سمیرای پارسال نیستم...... دیگه اون سمیرایی که براش تولدش مهم بود نیستم..... دیگه من سمیرای سابق نیستم..... عوض شدم.....خیلی عوض شدم.... ولی با اینحال اینطوری هم خوشحالم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز دونفر بهم کادو دادن....یکی زهرای گلم(دوست عزیزم) الهی قربونش برم....میدونم ناراحته ازم ولی واقعا نمیدونم چی بگم.......زهرای نازم مرسی ازاینکه به یادم بودی و با اینکه ناراحت بودی ازم کادوی تولدمو یادت نرفته بود الهی قربونت بشم ناناسم..... فریبا هم یه کادوی خیلی ناز مثل خودش بهم داد....فریبا جونم از تو هم متشکرم............دخترخاله ی نازم همیشه تو قلبمی.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی اون چیزی که خیلی خوشحالم کرد زنگ زدنای دوستام و تبریک گفتناشون بود.....که از دو روز پیش شروع شده بود..... واقعا من موندم چی بهشون بگم..... قربون همه ی شما.............. منو واقعا شرمنده کردید...............................دوستون دارم به اندازه ی تمام عشق و علاقه ام که تو وجودمه...... از صمیم قلبم دوستون دارم..............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/happy-birthday28.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قربون همه ی شما............س م ی ر ا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Jan 2009 07:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saman66-samira67&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>samira</dc:creator>
<guid>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای زنجان رفتن من و فرزانه</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره بابا ٬بازم منم سمیرا خانوم گل!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نترسید بابا فعلا خبری از اون پست های طولانیم نیست!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز رفته بودیم زنجان.من و فرزانه.انقده خوش گذشت(زهرا جونم معذرت میخوام از اینکه نتونستم بیام ببینمت.آخه میدونی ما تا ساعت۱۱:۳۰ داشتیم کتاب میخریدیم بعدشم که تو بعدازظهری بودی و من و فرزانه ساعت ۴:۳۰ به سمت ابهر راه افتادیم.معذرت میخوام ازت)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز از ساعت ۷ بیدار بودم.یعنی از ساعت ۵ که  ثنا بیدار بود منم بیدار بودم و داشتم نگاش می کردم ولی اینقدر خسته بودم نمیتونستم بلند شم و باهاش بازی کنم!!. ساعت ۸ بود از خونه راه افتادم به سمت میدون امام حسین تا فرزانه هم بیاد.وای اینقده زود رسیدم که خودمم باورم نمیشد.فک می کردم تاکسی دیر میوفته و من سر ساعت ۸:۳۰ میرسم ولی زهی خیال باطل.دقیقا ۱۰ دقیقه جلوتر رسیدم.فکرشو کنید دیگه.اینقدر واستادم تا فرزانه بیاد دیگه داشتم خسته می شدم که دیدم بالاخره اومد.تو این هیرو بیری ها یه پسره ی خنگ هم کیلید کرده بود به من.منم با چنان اخمی اومدم اینورتر که یهو دیدم یه پلیس جلوم سبز شد.اینقده قیافم تابلو بود که زود رفت نگاه کنه ببینه من ازچی ناراحت شدم!! فرزانه اومد و ما رفتیم سمت مینی بوس های زنجان!!! خیلی جالب بود.رفتیم تو ماشین نشستیم دیدیم یه پیک نیک روشن کردن اون وسط!!(حالا اینقده رسانه ها اعلام میکنن که بابا خطرناکه ولی اینا که گوششون بدهکار نبود).خلاصه نمیدونم وسطا کی خاموشش کرده بود!! اکثریت دانشجو بودن و کتاب به دست.منو فرزانه اینقده حرف زدیم(فک کنید از ساعت ۸:۴۰ تا ۱۰ که برسیم زنجان می حرفیدیم.).....محض اطلاع عمومی از زنجان تا ابهر ۱ ساعت راهه ولی این مینی بوس ها مثل لاک پشت حرکت می کنن............. خلاصه یه دختره مدام میگفت هیس!!!! فرزانه میگفت مگه کتاب خونه است اینقدر هیس هیس می کنی!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسیدیم زنجان....وای چقدر من از این شهر بدم میاد( زهرا جونم ببخشیدا.ولی خوب اونجا هم شهره که شما می شینید.اههههههههههه)....کلی با فرزانه خندیدیم....حالا فک کن من یادم نمیومد از کجا می رفتن میدون انقلاب!!!(فرزانه که به اون میدون خوشگله می گفت باتموش ....توهین نمی کرداا ولی خوب میدون خیلی زشتیه..اه اه اه.)...داداشمو اونجا دیدم!! اومد نشون داد از کجا بریم وکلی معرفت به خرج داد و کرایمون رو داد!! اونجا کلی قند تو دلم آب شد...سوار تاکسی شدیم و رفتیم به سمت انقلاب( اگه عزاداری زنجان رو دیده باشید اون میدون خوشگله هست که سفیده و یه چیز گرد وسطه بعد حالت گلدسته از کناراش رفته بالا.همون جا) خلاصه رسیدیم و رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب گرفتیم.بعدش یه چند تا کتاب فروشی سر زدیم.بعد به امر خطیره علافی پرداختیم.انقده باهال بود....ولی دستم شکست..کلی پیاده روی کردیم.رفتیم بازار سرپوشیده....کلی خندیدیم.....یادش بخیر بچه بودم اونجا گم شده بودم!!...خلاصه اونجا هم دیدیم دارن مغازه ها رو می بستن.. تا تهش رفتیم بعد رفتیم یه بازاری که خیلی شبیه این یکی بود(فک کنم اصلا هم تاریخی نبود!!) خلاصه اونجا هم رفتیم...تهش دیدیم رسید به میدون تره بار!!! وای حالا فک کنید بازار داشت می بست یعنی اگه ما تا سر می رفتم دیگه میموندیم تو بازار پس در یه عملیات ضربتی تصمیم گرفتیم بریم از همون بازار میوه تره بار رد بشیم!!.... آدمای عجیب غریبی رو میدیدیم....خیلی وحشتناک بودن.....به زور خودمونو به سبزه میدون رسوندیم....بعدش رفتیم ناهار بخوریم....تو ساندویچی فرزانه برگشت به گارسونه گفت می شه ما اینجا یکی دو ساعت بشینیم!!! اونم گفت چرا نمیشه!!....خلاصه ما هم نشستیم.....بعد چند سری آدم اومدن رفتن ما هم از رو رفتیم و پا شدیم اومدیم بیرون....حالا در به در دنبال جا بگرد....بهترین جا مسجد بود...همینکه خواستیم بریم تو مسجد خادم اونجا گفت برای چی دارید میاید اینجا؟!؟ فرزانه هم گفت میایم بشینیم....بعد به ترکی گفت برید مگه مسجد جای نشستنه!!(خوب بابا جون تو میزاشتی میومدیم تو میخواستیم نماز هم بخونیم دیگه.اه اه اه)...خلاصه اینقده ناامید شده بودیم تو شهر غریب!! دو تا پسر گفتن برید امامزاده....ما هم گفتیم از کدوم طرفه؟؟گفتن این خیابون رو مستقیم برید می رسید.....وای منو فرزانه با چنان ذوق و شوقی رفتیم که خودمون هم باور نداشتیم.....یا امامزاده سید ابراهیم مرسی از دعوتت....اصلا فکرشو هم نمی کردم که یه روزی بیام پابوست.....ممنون از دعوتت.....بهترین هدیه ای بود که گرفتم......مرسیییییییییییییییی.........خلاصه رسیدیم به امامزاده(بماند با چه مکافاتی!!)....دیدیم هر چی دانشجو جماعته ریخته اونجا....یه لحظه فک کردم نکنه ما اومدیم خوابگاه!!...تمام دفتر کتابا محیط رو پر کرده بود....ولی با این حال اصلا حس  غریبی نمی کردیم بر خلاف چند ساعت پیش!!...جاتون خالی یه زیارت خوبی کردیم و یه عهدی با فرزانه اونجا بستیم که امیدوارم  عملی بشه....یا امامزاده سید ابراهیم خودت که ما رو دعوت کردی بدون هیچ آمادگی قبلی خواهش می کنم کمکمون کن.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه ساعت ۴:۳۰ به سمت ابهر حرکت کردیم و همچنان در ذوق زیارت بودیم....بله دوباره با مینی بوس اومدیم...آخه امنه....توی مینی بوس اینقدر بو می داد که کلی خودمونو فحش دادیم که چرا اومدیم سوار شدیم!!...خیلی بوی بدی میداد...حالا من دماغم گرفته بود اینقدر حالت تهوع پیدا کرده بودم بیچاره فرزانه چی کشیدش....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت۶ بود تو ابهر بودیم....وای شهر من.. چقدر دلم براش تنگ شده بود(می بینید چقدر شهرمو دوست دارم!!)....از فرزانه خداحافظی کردمو اومدم سمت خونه....وای اومدم خونه دیدم دستم داره می شکنه هنوزم که هنوزه دردش نخوابیده.....خدا به دادم برسه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قراره از فردا برم خونه ی فرزانه اینا با هم بخونیم.....خدایا چی میشه با همدیگه در بیایم؟!؟! یعنی میشه خدای خوبم؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب میخواستم کم بحرفم!!.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدای خوبم مرسی ازت....یه دنیا ازت ممنون.............به خاطر همه چی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Jan 2009 18:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saman66-samira67&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>samira</dc:creator>
<guid>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتحان مباحث ویژه و من</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام به همه ی شما دوستای عزیزم،به همه ی شمایی که مارو فراموشیدید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوبین؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من که عالیممممممم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;.بالاخره امتحانام تموم شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;.همین امروز امروز!! و من چقدر خوشحال&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; و چقدر ناراحتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;!!! امروز برخلاف روزای دیگه که میرفتم امتحان میدادم و خوشحال از اینکه درسم تموم میشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt; و من بزرگ تر میشم و میتونم برای کارشناسی شرکت کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt; ناراحت شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt; امروز از اینکه دیگه دوستامو&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;!!! نمی بینم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;،یعنی همشونو یه جا نمی بینم.دلم برای همه ی نامردی هاشون تنگ می شه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;!! اینو جدی می گم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز بعد امتحان وقتی که داشتم با سمانه میومدم خونه دلم یه آن برای حرف زدنای طولانیمون حین راه تنگ شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;.دلم برای قدمای آهستمون تنگ شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;.آره دلم تنگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;.اگه سمانه حرفو عوض نمیکرد مطمئنا گریه ام در میومد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;.آره سمیرایی که اشکش درنمیاد حالا با یه تلنگر کافی بود اشکش دربیاد اونم تو خیابون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم می خواد تمام خاطرات این ماهو بنویسم.البته خلاصه اشو دیگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;!! ما اینجا رو نساختیم که برای خوانندگان بلکه برای خودمون برای درد و دلای خودمون درستش کردیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;.شاید خیلی وقتا به خاطر دیگران کوتاه نوشتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;!!! شاید سامان به خاطر بعضی از خواننده های وبمون که بهش تهمت زدن که مطالبی که از جون و دلش می نویسه و براش مایه میزاره رو از اینور و اونور کپی کرده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;!! دیگه نمی نویسه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;. نمی دونم واقعا....حالم بد میشه وقتی اینا رو یادآوری می کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;.ولی من اینو قبول دارم که تمام نوشته هام به خاطر دل خودمه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;.باور دارم که چه کوتاه و چه بلند بهشون احتیاج دارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;.باور دارم که من این خاطرات رو دوست دارم و بهشون عشق می ورزم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;.و بلاخره باور دارم که یه زمانی تمام جزییات این ماجراها یادم نخواهد اومد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;.پس من می نویسم هر چند طولانی و کسل کننده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب می خوام اول از امتحانا بگم یعنی یه ماه قبلو بگم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;.بعدنا میام در مورد خودم میگم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدوداً اولای دی بود فک کنم.آره همون موقع ها بود که دیگه یواش یواش بحث امتحانای عملی پیش اومد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;.یعنی قبلش برنامه ریزی کرده بودن و بهمون گفته بودن ولی باز گوشزد می کردن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;.ما هم حرف گوش کن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اولین کسی که امتحان گرفت استاد مرسلی بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;.استاد درس مباحث ویژه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;.وای این استاد خیلی خوبه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.یعنی تو درسای دیگه خیلی عالیه مثل شبکه و مبانی مهندسی ولی تو این درس نمیدونم چش بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;.اصلا انگاری زیاد توجه نمی کرد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;.یعنی حقم داشت.بیچاره کلی مشغله داشت.مدیرگروه فلان دانشگاه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt; و مهندس و کارمند فلان اداره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;و استاد فلان دانشگاه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;خوب وقت و جون آدمو میگیره.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;ولی خوب در حد توانش درس می داد ولی خودتون فکرشو کنید چی بود دیگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;!!.اولین امتحانشم شنبه آخرای آذر گرفت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.وای بچه ها اینقدر مخشو خورده بودن بابت اینکه راحت بگیره.امتحانشو جلوتر بگیره و ... .اون بیچاره هم قبول کرد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; width=18&gt;اصلا استادی بود که با آدم راه میومد ولی نه با هرکسیا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; width=18&gt;!!.خلاصه ایشون امتحان کتبیو گرفت و قرار شد همون روز امتحان عملی هم بگیره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;.این از همون روز اول به من و بچه ها می گفت من به خانوم حسینی می خوام بیست بدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;!! همه هم تایید میکردن که بله حقشونه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;!! ولی من خداشاهده راضی نبودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;..آخه هیچ وقت دلم نمیخواد بیخودی یه نمره بگیرم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; همون طور که دوست ندارم بیخودی ازم نمره کم کنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;(دست رو دلم نزار که خونه مادر)!!! خلاصه همه می گفتن که آره استاد خیلی بهت توجه داره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;.خوش به حالت یه درس دو واحدیت بیسته&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;!! ولی من اصلا راضی نبودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;.بچه ها احساس می کردن من نورچشمی استاد هستم که عملا هم خودم اینو حس می کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt; ولی هیچ وقت سواستفاده نمی کردم از این موقعیتم یعنی اصلا خوشم نمیاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;.خلاصه اینقدر تو این درس استاد هی لی لی به لالام می زاشت که خودم کلافه می شدم از کاراش&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;.سر امتحان هم چون همه ی سیستم ها برنامه رو نداشتن مجبور شدیم دوسری بشیم.گروه اول و گروه دوم!!.منم که دلم میخواست گروه اول باشم در به در دنبال کامپیوتری میگشتم که اون برنامه رو داشته باشه ولی دریغ از یه کامپیوتر&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;.بچه های نامرد موقع امتحان کتبی رفته بودن پای سیستم ها نشسته بودن و منه بیچاره هم وسط دوتا سیستم نشسته بودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt; یعنی به عبارتی کامپیوترمو غاصبا(رضوانه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; و فرزانه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;) غصب کردن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;!!(آخه توی سایتمون هرکی یه کامپیوتر مشخص داره و تمام فایلاشو توی اون کپی می کنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;.هیچ کس جای من نمی شست ولی این دفعه این دوستای عزیزم اومدن و در کمال پرروئی نشستن سرجای من&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;.کامپیوتر A4.چقدر با این کامپیوتر خاطره دارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;.ولی من چیزی نگفتم بهشون.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;چون معتقدم آدم برای جایی که سند نداره بیخودی نباید حرصو جوش بخوره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;.خلاصه من موندم آواره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;!! استاد هم بهم گفت بیا جای من بشین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;!! منم رفتم اونجا دیدم بله اونجا هم نداره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;.بعد که به استاد گفتم گفت اشکالی نداره تو بشین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;!! میگم استاد اینجا نداره من چه جوری بشینم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;!! گفت خوب اشکالی نداره بشین تو&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;!! منم نشستم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt; .اونورتر اون پسره خوئینی و عطوفی نشسته بودن و بهم می گفتن بشین و به ما بگو&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;!!(آخه به اونا خیلی نزدیک بودم).منم گفتم باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.بعد استاد سوالارو داد بهشون تا بنویسن و منم مات مات نگاهشون می کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;.خیلی حرص می خوردم از اینکه نمی تونم بنویسم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;!! همه با یه نیشخندی بهم نگاه می کردن که یعنی خوش به حالت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; ولی من خوشحال نبودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;.بلکه داشتم حرص می خوردم و این از صورتم و چهره ام مشخص بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;.یواش یواش حوصله ام داشت سر میرفت با سوالای بی ربط بچه ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;.بعد یهو دیدم استاد اومد سمتم.گفت می خوام یه چیزی بهتون بگم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;(این استادمون زن و بچه داره ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;..بیخودی فکر بد نکنید در موردش.چون خیلی آدم معتقدیه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;.هرچیش بد باشه ولی این یه اخلاقش عالیه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;).منم چشام گرد شد گفتم بفرمایید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;!! بعد گفت راستش خانوم حسینی.گفتم بله&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;!!! حالا داشتم میمردم که زودتر این حرفشو بزنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt; ولی نامرد فرزانه صداش کرد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;.اونم وقتی رفت اون سمت دیگه درگیر بچه ها شد و نتونست بیاد این سمت سایت تا بهم بگه چی کار داره با من&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;!!.خلاصه دیدم همه مشغولن و من دارم گوسفند می شمارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;.گفتم استاد میشه برم بیرون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;!! گفت چرا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;!! من دلم میخواد بشینید توی سایت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;!! گفتم حوصله ام سر رفته.میشه برم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;.باور کنید داشتم التماس می کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;.چون نمیزاشت بیام بیرون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;!! اینقده براش خودمو مظلوم کردم که دلش برام سوخت و گفت باشه هرطور که خودتون راحتید ولی من نمیخواستم برید بیرون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;!!.منو میگی دوتا پا داشتم چهارتای دیگه هم قرض گرفتمو رفتم سمت سالن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;.بچه هایی که توی سالن واستاده بودن فک کردن من امتحان دادم گفتن چطور بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;!! گفتم من که امتحان ندادم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;.و همه گفتن از تو نمیگیره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.بعد عطوفی اومد سمتم گفت چه سوالی بهشون داده بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;(استاد نمیخواست سوالا لو بره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;.ولی من نمیدونستم به خاطر همین دونه به دونه و خط به خط رو بهشون گفتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;!!).خلاصه در حین گفتنم یهو دیدم خلجی چشم شور&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;.... اومد سمتم.وقتی اومد همچین بد بهم نگاه می کرد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;(این جناب خلجی با من و سمانه نمیدونم چرا خصومتی دیرینه داره.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;ولی جرات بازگو کردنشو نداره.آشغالیه که حد نداره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;.بی شعور....حالم ازش بهم میخوره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;.)خلاصه اومد همچین بهم نگاه کرد که یه آن فک کردم چه خطایی ازم سرزده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;و شایدم لخت و ناجور جلوش واستادم که اونطوری داره وراندازم میکنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;!!.زودی چادرمو محکم نگه داشتم و یه اخم کارساز به اون چش شور کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;.دیگه حتی نگاهشم نمیکردم.رومو کاملا از طرف اون برگردوندم.خیلی حالم بد شده بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;.خلاصه حالم ازش بهم میخورد و میخوره!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد نیم ساعت که اونا اومدن بیرون نوبت گروه ما شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;!.من رفتم پشت سیستم نشستم ولی دیدم استاد داره چپ چپ نگاهم میکنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;(خوب دلم نمیخواست بگن این امتحان نداده بیست شده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;.با اینکه مطمئن بودم بیستمو میشم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;.همیشه هم استادمون می گفت خانوم حسینی نباشه کلاستون لنگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;!! جون خودم دارید تشویقو و تحویلو&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; width=18&gt;!!).منم مثل بچه های خوب اصلا نگاهش نکردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; width=18&gt;.انگار که خبری نیست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;.حالا سر امتحان اون خلجی فلان فلان شده برگشته بهم میگه زود ندیا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;!!(حالا این اصلا جرات اینکه منو تو خطاب کنه رو نداشت ولی نمیدونم امتحان چه جوی بهش داده بود که با من اینطوری حرف میزد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;و منم که ازش چندشم میشد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;.بنده ی خداست قبول دارم ولی آدم که نباید اینقدر هیز باشه.).خلاصه منم گفتم باشه نمیدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.بعد نشسته بودم اعظم از روی من می نوشت تمام دستورا رو.بعد دیدم حسابی استاد داره حرص میخوره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;.منم دیگه دیدم خیلی تابلوئه پاشدم اومدم بیرون.یعنی صداش کردم اومد دید بعد گفت بفرمایید بیرون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;!!.منم اومدم بیرون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.ولی مدام با خودم میگفتم این استاد گرام با من چی کار داشت که این فرزانه نزاشت بگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;!!.خلاصه اومدم بیرون یه کم منتظر شدم(آره دیگه با سمانه واستاده بودیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;) بعد استادو صدا کردم(جون خودم گفت بعد کلاس بیا بهت بگم).استاد اومد و گفت خانوم حسینی میشه برگه های امتحان رو شما تصحیح کنید!! گفتم من&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;؟!؟ گفت آره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.من اصلا راضی نبودم شما امتحان بدید ولی شما جلوتر از همه نشستید پای سیستم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;.منم دیدم خودتون اینطوری راضی هستین چیزی نگفتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;..منو میگی اینقده خجالت کشیدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;.بعد گفتم ببخشید من نمیخواستم بین منو بچه ها تبعیض قائل بشین همین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;! استاد هم چشاش گرد شده بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;(مطمئنما تو دلش میگفت عجب دختره احمقیه ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;.همه دنبال نمره ی مفت میگردن حالا این داره اینطوری میکنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;)..بعد کلی گفت اگه میتونید و کار ندارید و... برگه ها رو ببرید.توروخدا تو رودروایسی نمونید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;.منم گفتم نه بدید نه کاری دارم و نه مشکلی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.خلاصه گفت به کسی نگید که برگه ها رو دادم بهتون آخه حسودی می کنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;!! منو میگی با تعجب نگاش کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;.انگاری داره تحفه میده به من که بچه های دیگه حسودی کنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;!!.منم برگه ها رو گرفتم و اومدم.سمانه اینقدر می خندید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;.چون برگه ها از روی جزوه ی پاپکوم زده بود بیرون اونم میگفت الان میان میریزن میزننت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;.وکلی مسخره بازی در میورد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا بیایم خونه من داشتم میمردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;.حالا جالبش این بود که وقتی از دانشگاه اومدیم بیرون یادم افتاد سر فلشم نیست(یعنی سمانه یادش افتاد.فلشم دست اون بود خوب مسلما من که نمیشد یادم بیوفته).خلاصه دوباره رفتیم تو دانشگاه.این دفعه حتم نداشتم که تابلو می فهمنن که من چه محموله ای رو دارم با خودم حمل می کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از برگشت از دانشگاه دلم میخواست زودی تصحیح کنمشون ولی نه وقتشو داشتم و نه می دونستم چقدر بارم بدم به سوالا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;.ترجیح دادم با سمانه دوتایی تصحیح کنیم.هم مشورت میکردیم و هم در مورد بارم نظر میداد.خلاصه گذاشتمو تصحیح نکردم.تا سمانه بیاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی طولانی شد.خسته شدم خودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;.میزارم بقیه رو برای بعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستی بالاخره سمانه خانوم هم آدرس این بلاگو پیدا کرد.جا داره اینجا بهش تبریک بگم بابت به دست آوردن آدرس اینجا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt; و همین که خوشامد بگم بهش بابت اومدنش به این خونه ی مجازی سه نفرمون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;!!.سمانه جون امیدوارم که از نوشته های من خوشت بیاد و مطمئنم از نوشته های سامان و مهسای عزیز هم خوشت میاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;....دوست دارم دوست من&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستی 9 روز بعد تولدمه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;.....به خودم دارم می قبولونم که دارم بزرگ می شم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;.تولدم مبارک مگه نه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;؟!؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;دوست دارم ای بهترین بهترینان و کسیو جز تو ندارم...... منو ببخش به خاطر تمام اشتباهاتم و گناهام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Jan 2009 13:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saman66-samira67&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>samira</dc:creator>
<guid>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک مهسا جون</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>سلام سلام سسلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 479px; HEIGHT: 396px&quot; height=378 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/cartpostaleto/albums/588465/sina%203%20sadeh.jpg&quot; width=414 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز تفلدهه.آره بابا تولده تولدددددددد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی.هورا.مبارک مبارک تولدت مبارک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست دست دست دست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولد مهسا خانومه گل گلابه.گفتیم دوستی گفتن دشمنی گفتن بزا بیام تبریک بگم تولدشو.عزیز دلم ۱۷ سالگی مبارک ایشاالله ۱۷۰۰۰۰۰ بشی گلم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=348 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/cartpostaleto/albums/588465/ayda%20khanoom%20sadeh.jpg&quot; width=481 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دلم می خو است تلفنی باهم حرف بزنیم ولی خوب از اونجایی که من دیروقت اومدم نشد که بشه.گلم امیدوارم که عمر با عزت و طولانی بکنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم تولدت رو تبریک میگم هم از طرف خودم هم از طرف آقا سامان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میبوسمت از راه دور&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 18:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saman66-samira67&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>samira</dc:creator>
<guid>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عیدتون پیشاپیش مبارک</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>سلام دوستای عزیزم
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای چقدر دلم میخواد از این ترم آخر بودن بنویسم.از خاطراتی که لحظه به لحظه اش برام شیرینه.لحظاتی که حسرتشو میدونم بعدنامیخورم..حیف که وقت ندارم بنویسم وگرنه من همه شونو مینوشتم و شما هم مدام بهم گوشزد میکردید بابا یه کم کوتاه و خلاصه بنویس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیفم میاد واقعا که ننوشتمشون.هفته ی بعد خیلی از کلاسامون آخرین جلسشونه.هفته ی بعدشم که لق و تقه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من باید از 23 باید به طور مرتب امتحان بدممممممممممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام دعا کنید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یادم رفت بگم عیدتون مبارک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشاالله که هرچی دعا دارید برآورده بشه.منم این وسطا فراموش نکنید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواست فردا بیام و بنویسم ولی خوب چون از فردا صبح خونمون مهمون میاد تا شب منم نمیتونم بیام(ای بابا مگه یادتون نیست که منه کوشولو هم جزو سادات این مملکتم!!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=baseline&gt;به هر حال امیدوارم که منو از یاد نبرید.راستی امثال یه عدد سادات به جمعممون اضافه شده.اگه گفتید کی؟!؟!؟ ای بابا.عزیزم...جیگرم....گلم....آره دیگه ثنای نازم هم مثل منه(بابا من موندم این همه شباهت بین من و ثنا مگه ممکنه.خدا وکیلی اگه الان دوستام اینجا بودن یه دونه می کوبوندن تو سرم.بابا جون من می گم اینا حسودن که میگن ثنا شبیه من نیست.بابا این همه شباهت!!!!حالا بیا حالیشون کن.نمونه اشو که بهتون گفتم.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=317 src=&quot;http://i35.tinypic.com/112eb9u.jpg&quot; width=425&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه کلوم غرض از مزاحمت و چرت و پرت نوشتن من این بود که بگم عزیزان دلم،دوستای بلاگیمون،دوستای مجازی من،منو فراموش نکنیدااااااااااااااااااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه من میرم.ولی فکر نکنید نمیامااا.نخیر میام.ولی اگه خدا بخواد بعد از امتحانا.حیفم اومد نیام عیدو تبریک بگم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستتون دارم قد همه چیزایی که تو دنیا وجود داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(آقا سامان و مهسا خانوم این وبو سرپا نگه میدارید با نوشته های خوشملتون؟؟!؟منتظر هستم.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Dec 2008 09:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saman66-samira67&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>samira</dc:creator>
<guid>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای دخترم</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;IMG title=&quot;&quot; style=&quot;WIDTH: 366px; HEIGHT: 231px&quot; onclick=xsXL(this); height=7 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://xs433.xs.to/xs433/08463/infant-15242.jpg&quot; width=395 onload=xsXL(this); name=hosted&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;خوابیدن روی ابرها و چیدن ستاره ها خیلی لذت داره&lt;BR&gt;جنس ابر چیزی شبیه پنبه است ,&lt;BR&gt;از پنبه خیلی نرم تر و لطیف تر &lt;BR&gt;یه جوری که حس می کنی نرمی اون توی پوست تنت نفوذ می کنه&lt;BR&gt;ستاره ها هم یه خورده داغن&lt;BR&gt;نه اونقدر که دستتو بسوزونه &lt;BR&gt;داغیش اندازه گرمی دست آدم خوباست&lt;BR&gt;گرد و کوچیکن&lt;BR&gt;اندازه پرتقال&lt;BR&gt;جنسشون فکر می کنم از یخ باشه&lt;BR&gt;یخ داغ &lt;BR&gt;نورش سفید متمایل به آبیه &lt;BR&gt;توی دستات که میگیریشون احساس می کنی یه بچه تازه به دنیا اومده رو میون دستات گرفتی&lt;BR&gt;از اینا قشنگتر می دونی چیه ؟&lt;BR&gt;سرسره بازی روی رنگین کمون&lt;BR&gt;از اون بالا , از روی ابرا که می پری روی رنگین کمون&lt;BR&gt;باید زود بشینی&lt;BR&gt;اونوقت همینطور که داری سر می خوری و میای پایین می تونی جیغ بزنی و بخندی&lt;BR&gt;توی راه نم نم بارون می خوره توی گونه هات&lt;BR&gt;حالی داره مگه نه ؟&lt;BR&gt;تازه اون پایین که می رسی و قل می خوری روی نرمی چمن &lt;BR&gt;میبینی پشت شلوارت , همونجایی که ازاون بالا تااین پایین روی رنگین کمون بوده , رنگی شده&lt;BR&gt;هفت تا رنگ قشنگ&lt;BR&gt;رنگایی که جنسشون از نوره &lt;BR&gt;بعدشم می تونی روی چمنا خیس و بارون خورده غلت بزنی و با پروانه ها قایم باشک بازی کنی&lt;BR&gt;می تونی خط های نور خورشید رو بگیری و باهشون تاب درست کنی&lt;BR&gt;سر اون نخا رو ببندی به زلفای درخت کاج که سیخ سیخیه و زبر&lt;BR&gt;یه سرشم به کاکل باد که همیشه پریشونه&lt;BR&gt;نسیم خودش تابت میده&lt;BR&gt;آروم و لوند&lt;BR&gt;هر بار که میری بالا و پایین می تونی یه تیکه از عشقبازی گنجشکا رو توی لونه کوچیکشون ببینی&lt;BR&gt;گنجشکایی که همدیگه رو بغل گرفتن و لپای کرکیشونو به هم میمالن&lt;BR&gt;بعد , وقتی که خسته شدی می تونی بری میون حوض بلور&lt;BR&gt;پاهاتو بکنی توی آب و بذاری آبششای انگشتای پات نفس بکشن&lt;BR&gt;آخه می دونی که اونا هرکدومشون قبلا یه ماهی کوچولو بودن&lt;BR&gt;مگه نمی بینی دوستاشون , دورشون جمع میشون و بوسشون می کنن&lt;BR&gt;همه اون ماهی های قرمز کوچولو دوستای قدیمی انگشتای پاهاتن &lt;BR&gt;بعد می تونی انگشتاتو تکون بدی &lt;BR&gt;اینطوری , بالا پایینی &lt;BR&gt;بعد با دستات آب بپاشی توی صورت هوا &lt;BR&gt;خیسش کنی&lt;BR&gt;هوای خیسو که دوس داری ؟ همونی که بوی نم و خاکو میده رو میگم&lt;BR&gt;بعد خدا روی لپات گل بنفشه میکاره , گل بنفشه قرمز &lt;BR&gt;دیده بودی تا حالا &lt;BR&gt;تو تونسته بودی ستاره های توی آسمونو بچینی ولی هیچکسی نمی تونه ستاره های توی چشمای تو رو بدزده&lt;BR&gt;این خیلی کیف داره که یه چیزایی داری که فقط فقط مال خودته&lt;BR&gt;بعد که خیس شدی و گلهای روی گونه هات شکوفه داد از حوض بلور میای بیرون&lt;BR&gt;تند تند قدم میزنی و دستاتو اینطوری دو طرف تنت تکون میدی و شعر می خونی&lt;BR&gt;بلبلا صدای ترانه خوندنتو که می شنون ساکت می شن و فقط گوش میدن&lt;BR&gt;صدات مثل لالایی میشه وقت ترانه خوندن&lt;BR&gt;مواج و آروم&lt;BR&gt;حالا می تونی بری روی اون تپه کوچیک که دونه دونه گلای سفید کوچیک تنشو پوشونده و خودتو پخش دلش کنی&lt;BR&gt;طاقباز روبه آسمون &lt;BR&gt;انگشتای زمین پشتتو یواشکی و نرم میخارونه &lt;BR&gt;کیف داره نه ؟&lt;BR&gt;صدای خنده ریز و یواشکی مورچه ها و کفشدوزکا رو میشنوی که آروم از کنارت رد میشن &lt;BR&gt;خورشید , پشت پلکاتو می بوسه و گرمشون می کنه&lt;BR&gt;نسیم کنارت میشینه و با نوک انگشتای کشیدش پلکاتو میبنده&lt;BR&gt;دوست نداری بخوابی&lt;BR&gt;آخه هنوز گلای محبوبه شب غنچه های بسته شو باز نکرده&lt;BR&gt;اما خسته ای &lt;BR&gt;خوابت میبره&lt;BR&gt;خدا , با دست خودش روی تنت یه پارچه سبز مخملی میکشه&lt;BR&gt;توی خواب به پهلو می چرخی و دست و پاهاتو جمع می کنی توی شکمت&lt;BR&gt;صدای آروم نفسات , دنیا رو خواب میکنه&lt;BR&gt;آسمون پرده سیاهشو می کشه و ستاره ها رو می پاشه روش&lt;BR&gt;ستاره ها یواشکی به هم چشمک می زنن و با مهربونی نیگات می کنن&lt;BR&gt;خدا میدونه توی دنیای خوابت چه قشنگیایی داری که تا حالا واسه کسی نگفتی&lt;BR&gt;اونا رو وقتی بیدار شدی , خودت برام تعریف کن &lt;BR&gt;خوش به حالت کوچولوی من &lt;BR&gt;خوش به حالت دختر گلم .&lt;BR&gt;شبت به خیر .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Nov 2008 08:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saman66-samira67&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>saman66-samira67</dc:creator>
<guid>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرار ما</title>
<link>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلاممممم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آره بابا منم دوباره.از این دوتا که هیچ خبری نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این دفعه می خوام ازدانشگاه بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی جالبه ترم آخر بودن.آدم حس بزرگی بهش دست میده.حس شیرینی که به نظر من خیلی قشنگه.یه حس خاص.یه حس ناز&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من این ترم تازه فهمیدم که طرف وقتی میگه وقت کم میارم یعنی چی.تازه می فهمم کسی که می گه ای کاش 24 ساعت زیاد بود یعنی چی.این ترم خیلی دچار کمبود وقت شدم.خیلی زیاد.کارآموزی و پروژه و ... همشونم مهممم.فقط باید خدا بهم کمک کنه.&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی میام خونه هیچ نایی ندارم برای حرف زدن.ولی خوب حرف نزدن هم از من بعیده&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شنبه پایگاه داده داشتیم.استاد خیلی ماهی نصیبمون شده.خیلی هم سختگیره و من کشته مرده ی این اخلافشم.اینقدر حال بچه ها رو گرفت.به یه دختره که خیلی آرایش می کنه،خیلی هم مزخرف حرف میزنه میگه فتوشاپ!!!.به پسرها هم می گه قندعسل.خیلی جالب تیکه میندازه.اجازه هم نمیده کسی سوارش بشه&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدازظهر شنبه هم،مباحث ویژه داشتیم.وای خدا.این استادمون این ترم نمیدونم چرا اینقدر شاس میزنه.اینقدر چرت و پرت حرف میزنه که حد نداره.این هفته چهل دقیقه وایستادیم تا بیاد آخر سر هم پسرا اومدن از راه به درمون کردن که فرار کنیم!!!.ما هم که بدمون نمیومد دوباره از این کارا کنیم.خلاصه رفتیم.بچه ها به نگهبانی گفته بودن که اگه استاد اومد بگو همین الان رفتن.اگه یه ساعت بعدم اومد،بگو همین الان رفتن.اونا هم چون ما بچه های خوب رو دوست داشتن قبول کردن(موقعی که داشتیم از حیاط رد میشدیم،کل استادایی که کلاسشون به حیاط پنجره داشت داشتن،بهمون میخندیدن.آخه چقدر تابلو هم داشتیم می رفتیم.یه گله آدم با نیش های باز و نگاه های مرموز).من و سمانه طبق معمول می خواستیم با خط یازده بریم،ولی فرزانه چون ماشین آورده بود و بارون هم میومد نزاشت بریم.گفت بیاید بریم یه چرخ بزنیم و برگردیم.ما هم خوب بهمون تعارف نیومده رفتیم.(من و سمانه و فرزانه و رضوانه و مریم)پسرا هم سوار یه ماشین شدن تا برن.اونا رفتن و فرزانه هنوز داشت ماشین رو از پارک درمیورد!!!.همینکه از پارک دراومدیم،یهو دیدیم ماشین استادمون از پشت معلومه.کافی بود فرزانه یه ۳۰ ثانیه کشش میداد،اونوقت خود استاد میومد مچمون رو می گرفت.کلی تو ماشین خندیدیم.فرزانه پیشنهاد داد بیوفتیم دنبال پسرا.پسرا هرجا می رفتن ما هم پشت سرشون می رفتیم(فکر کنید دیگه من و سمانه فقط توشون مجرد بودیم.اینا ما رو داشتن اغفال می کردن.).اینقدر خندیدیم که نگو.بعد پسرا افتادن پشت ماشین ما.طفلی ها می ترسیدن ما بریم دانشگاه.فرزانه اونا رو پیچوند،تا دوباره ما بیوفتیم پشت سر اونا.دیدیم غیبشون زده.داشتیم می رفتیم برای خودمون سیر و صفا که دیدیم بله از پشت پدیدار شدن(یه سربالایی بود که حالت نیم دایره بود.کنارشم کلی درخت.اونا مثلا میخواستن قایمکی تعقیبمون کنن،ولی ما که از اونا زرنگ تر بودیم،زودی رفتیم اون طرف،جوری که ندیدن مارو،همینکه یواش یواش اومدن،ما رو دیدن اینقدر ترسیدن که نگو و نپرس!!!).بعد کلی گشتن رفتیم سیه خونمون&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک شنبه هم با یه استاد خرفت که ترم دوم باهاش درس داشتم و از من بدش میومد،کلاس داشتم.فکر کنید دیگه.اینقدر سرکلاس سخت افزار پسرا سر کارش میزارن که حد نداره.میاد مدام با چراغ ،حالت های صفر و یک رو توضیح میده.بعد میاد مثال دزدگیر رو که اصلا هم بلد نیست میزنه.سر کلاس یه مسئله ای رو حل کرده بودم،می گفت مداری که تو کشیدی،پر هزینه اس.خودش کشید،از برای من خیلی پیچیده شد،بعد اومد بشماره ببینه من چندتا گیت استفاده کردم،همه رو دوبل حساب کرد،بعد گفت خیلی زیاده(برای من ۱۹ گیت  داشت،این می گفت ۲۷ یا بیشتر.برای خودش ۲۵ تا بود،می گفت کمه.بماند که چقدر برای خودش توضیح میداد که بفهمه چی به چیه.)&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت ۵:۳۰ هم آیین داشتم ولی نیومد و من کلی کیفور شدم&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوشنبه هم صبحش رفته بودم کارآموزی.ساعت ۲ هم کار آفرینی داشتم.وای که این استاده چقدر حرف میزنه.مدام هم نیشش بازه.پسرا هم اینقدر شیرین میزنن سرکلاسش که حد نداره(نمیدونم چرا این استادای زن اینقدر نسبت به پسرا ضعف دارن.همشون کشته مردشونن.واقعا یه کلاس توجیهی باید برای این استادای زن باید بزارن تا بهشون حالی کنن که بابا جون،اینقدر خودتونو جلوی شاگرداتون کوچیک نکنید.اه اه اه.حالمو بد میکنن این دو تا استاد زنننننننن).سر کلاس یه تست کارآفرینی آورده تا حل کنیم.سوالای چرت و پرت.حل کردیم.بعد امتیاز بندی کرد.برای کل کلاس زیر ۱۵۰ بود،برای من ۱۴۲ بود.این اومد گفت بالای ۲۵۰ کارآفرین خیلی موفقن،همینطوری اومد تا رسید به زیر ۱۵۰.گفت زیر ۱۵۰ ها کارگرن!!!!!.(فکر کنید من الان یه کارگرم.اونوقت میان میگن سرکلاس روحیه بدین.اینا روحیه ی آدمو که بیشتر تضعیف میکنن.حالا من با این روحیم چیکار کنم مادر!!!).بعد اومد درستش کنه،گفت نه اینکه کارگر باشن،زیر دست این و اونن!!!.پسرا هم حرصشون در اومده بود،می گفتن استاد کارگر نمونه رو از بین این همه کارگر تعیین کنین!!.بعدشم کلاس رو منحل کردن رفت پی کار خودش.&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلافاصله بعد کلاس،تنظیم داشتیم،اه اه اه.چقدر این تنظیم درس چرتیه.مدام باید جمعیت رو بدونی چی به چیه.در کل حفظیاته.استادشم ماشاالله هیچی کم نداره تو.... .(اینقدر لهجه ی سرشاری داره،برگشته می گه من تهرانی هستم!!!!.آخه دیگه به ما که نه.لهجه ی ابهری ها رو هم نداشت،لهجه ی زنجانی ها رو داره ولی میگه نه من تهرانی هستم!!!.والا من تو کار این مردم موندم.آخه مگه کسر شان آدمه که لهجه داشته باشه.خوب همه که مثل ایشون تهرانی نیستن که.زبان اصلی اینجا ترکیه.دیگه طرف بیاد خودشم بکشه،نمیتونه که کاری کنه.من افتخار میکنم ابهری هستم،و همچنین ترک).&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد کلاس هم اصلا حال خوبی نداشتم.شبش کلی بیدار موندم تا وب سایتمو طراحی کنم (برای پروژه ی مبتنی بر وب).تا ساعت ۳:۳۰ بیدار موندم.تا چیزی رو که می خواستم بشه.فرداش سر کلاس محیط،استاد دوباره شاس میزد(همون استاد سخت افزارمونه).بعد کلاس یکم پروژه ی بچه ها رو نگاه کردم،بعدش رفتم خونه ی سمانه اینا.تا یکم پروژه ی اونو تکمیل کنم.سمانه هم نشست برای شیوه تحقیق نوشت(می بینید چه تقسیم کاری کردیم).بعد رفتیم،دانشگاه واحد،سر کلاس.بعدش جنگی برگشتیم دانشگاه خودمون.دیگه داشت میمردم ازخستگی.رسیدیم سرکلاس،استاد یه طوری نگاه کرد.رفتیم نشستیم پای کام.وای خدا اینقدر سر کلاس بچه ها خندیدن که حد نداشت.استاد(همون استاد پایگاه دادمون) هم چیزی نمی گفت بهشون.نمی دونم چیرو می خواست بگه،برگشت به سحر(همون که بهش می گه فتوشاپ) اینطوریه نه خانم؟!؟ این بیچاره هم هول شد،گفت بله خانوم!!!.وای استاد بودو چشای گرد شده.کل کلاس منفجر شدن ازخنده.اینقدر خندیدن که استاد گفت من میدونمو شما تا هفته ی بعد.خلاصه حسابی کلاس جوکی بود.من به استاد گفتم میشه بیاید نگاه کنید وب سایتمو؟!؟ گفت مگه برای من درست کردی؟!!! منم گفتم نه!!!.گفت اگه میخوای بیام تعریف کنم ازت که اصلا بی خیال شو.منم گفتم نه استاد میخوام بیاید اشکالاشو بگید(جون خودم خیلی روش کار کرده بودم،ولی میدونستم پر از اشکاله.میخواستم بدونم کجاش ایراد داره).اونم گفت آفرین،حالا شد.وبسایت رو باید برای خودت طراحی کنی و از کسی انتظار نداشته باشی ازش تعریف کنه(بابا به خدا تقصیر این فرزانه ایناست.مدام میان میگن وای چقدر خوشگل شده.وای چقدر فلان شده.آدم دچار خود شیفتگی میشه.خوب فکرشو نمی کنن بابا ما جنبشو نداریم).خلاصه اومد و کلی ایراد گرفت.اصلا نگفت خسته نباشی که تا صبح بیدار بودی،و من کشته مرده ی این اخلاقشم.همین که ازم تعریف نمیکنه کلیه برام.من دلم میخواد بدونم اشکالام کجاست.نه اینکه مثل دوستام بیان ازم تعریف کنن.&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت ۷:۲۰ خونه بودم،اومدم دیدم عسل من،ثنای نازم خونمونه.اینقدر باهاش بازی کردم که حد نداشت.اینقدر بیچاره رو اذیت کردم،ولی با این حال میومد پیشم.قربونش برم من.عسل منه دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این دو روز رو هم باید می رفتم کارآموزی،ولی اینقدر خسته بودم که بی خیال شدم.حالا باید تلافیشو در بیارم.&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر حرف ناگفته داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آهان راستی آقا سامان منتظر نوشتت هستماااا.این دفعه پست ماله توئه.چشم انتظارم نزار.بعدشم مال مهساست.من دیگه فکر کنم نباشم.فقط بیام بخونم و برم.ولی بعدنا تلافی میکنم(کلی شکلک گذاشتم ولی همشون پریدن.میام بعدن دوباره میزام)&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فعلا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست دارم ای بهترین بهترینان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اَلّهُمَّ صَلّّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَّمَد و عَجِّل فَرَجَهُم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Nov 2008 09:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saman66-samira67&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>samira</dc:creator>
<guid>http://saman66-samira67.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
